<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461</id><updated>2011-11-22T00:09:01.796-08:00</updated><title type='text'>migrain</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>53</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-2303455272048126375</id><published>2011-07-01T10:06:00.000-07:00</published><updated>2011-07-01T10:08:09.509-07:00</updated><title type='text'>كودك12989</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;كودك 12989 اولين پسورد زندگيم بود. عددهاي زيادي هستند كه كاري مي كنند بغض يخه ي آدم را سفت بچسبد و خيال كني سنگ توي گلويت گير كرده.همين يك عدد كه نبود، همين يك عدد كه نيست. عددهاي بسيار، اسم هاي بسيار و بعد همين جمعه ي خلاء كه مي شد در دل دل كردن هاي ديدنش تيغ آفتاب را حتي ريشخند كنم.&lt;br /&gt;شايد ركوردار جهاني آدمي باشم كه پشت سر هم بي وقفه زنگ مي زد و جوابي نمي گرفت. قصدم نه مظلوم نمايي است و نه خرده گرفتن. برعكس. دو سه روز است از خودم سؤال مي كنم، آدم بايد چه بلايي سر دل بيغش كسي آورده باشد كه به اين مرحله برسد. اگر به تمايز پروستي وفادار باشيم كه در رابطه، سه نشانه ي جداگانه با هم فعال اند كه عبارت از نشانه هاي خوشي، حسادت و عشق هستند. حالا بايد بگويم كه جهنم، حسادت ها و خوشي ها را در نورديده و فقط نشانه هاي عشق برقرار است.&lt;br /&gt;يك روزي را يادم مي آيد كه موهاي مجعدش را صاف كرد و احتمالاً رنگ ر‍ژ يا مارك كرم پودرش هم تغيير كرد. از يك طرف با تجربه ي تغيير چهره ي زن گذشت زمان را حس مي كردم و شاد مي شدم و از طرف ديگر حسادت مي كردم.وانمود نمي كنم مردي بودم كه خيلي حواسم بود. از قضا اين ها را مي نويسم تا در وقفه ي دو كلمه، يك " حواسم نبود، گند زدم" بگنجانم.آدم هايي را كه عاشقش بودند، بهتر از آنها كه به او عادت مي كردند، درك مي كردم. جدا شدن، طرد شدن، و به امان خدا رها شدن كشنده است. اما اقرار مي كنم كه به خواهرش و برادرهايش بيشتر حسودي ام مي شد.آنها در جادوي حضورش خيلي عادي برخورد مي كردند و اين حالت كفرم را در مي آورد.از جادوي حضورش حرف مي زنم و نه معماها. اولويت با دوست داشتن است. هميشه مي ترسيدم از اين كه با هم باشيم و دوستم نداشته باشد. دلم قرص مي شد از اين كه مي ديدم كسان ديگري دوستش دارند.مثل زهري است كه مزه اش خوشايند باشد. ولي بداني كه ...&lt;br /&gt;اشتباهات زباني اش ديوانه ام مي كرد. نشسته بوديم توي تاكسي و او تازه از راه رسيده بود. حرفمان سر نامه هايي بود كه در آن مدت براي هم نوشته بوديم. يكي از نامه ها دير به دستش رسيده بود. وسط همين حرف ها بوديم كه گفت :" آخه پستچي منو مي شناس‍د" . هم صداي/س/ و هم صداي /د/ را ساكن تلفظ كرد. يك بار هم موقع تلفني حرف زدن در جواب پدرش گفت:" ارتباط در دسترس امكان پذير نيست". كيف مي كردم. نشانه هاي خوشي من همين كارهايش بود.روحم را آويزان مي كنم روي شاخه ي درختي و منتظر بقيه اش مي شوم. مي شد تا يك ميليون سال در شگفتي نو به نو شدن هايش گم شد.&lt;br /&gt;والا من خودم استاد دل كندنم، ولي تو يكي فرق داشتي. بي تو آسيب مي پذيرم و غياب دردناكت را مشفقانه مي پذيرم. ترك شدن هزار دليل مي تواند داشته باشد و از قضا تو حق داري بيشتر از همه دليل داشته باشي. از اميد هم حرف نمي زنم مگر اين كه اميدم اين است كه دوزخ با/بي تو بودن را تجربه نكني. كه دو حس همزمان مثل طنابي كه به دست و پايت بسته باشد، كشيده مي شود و كشيده مي شود و دست آخر دوشقه مي كند.راست مي گفتي"ارتباط در دسترس امكان پذير نيست".&lt;br /&gt;مني نمانده به جز جاي خالي تو. حامل اين با/بي تويي ام.رمان ها و داستان كوتاه هاي بسيار لحن تو را، كلمات تو را، اعصاب خوردي تو را موقع ترجمه فرياد مي زنند. من هم. نه مثل مينو مشيري شيادانه ترجمه مي كني، نه مثل فرزانه طاهري نوشته را دور مي زني ، نه مثل مژ‍ده دقيقي همه را مثل هم ترجمه مي كني.جمله جوانه مي زند و خودش رشد مي كند. نه مثل من كه مجبورم بنويسم و ترجمه كنم و بعد به خاطر يك كلمه كه شايد يكي از اسم هاي تو مي شد به ديكشنري حق شناس مراجعه مي كنم و ذهن غلت و واغلت مي زند تا پشت در كلاسي كه درش پنجره اي مثلثي دارد تو را ببينم كه براي حق شناس كنفرانس مي دهي و نشانه اي حسادت و خوشي با هم كلاف مي شوند. و الا من خودم استاد دل كندنم. ولي با/بي تو قضيه چيز ديگري است. از پا دربيايم يا نه، قضيه چيز ديگري است. هر جور حسابش را مي كنم قضيه چيز ديگري است. و الا من... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-2303455272048126375?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/2303455272048126375/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/07/12989.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2303455272048126375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2303455272048126375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/07/12989.html' title='كودك12989'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-1699205247209101395</id><published>2011-06-28T05:37:00.000-07:00</published><updated>2011-06-28T06:16:16.859-07:00</updated><title type='text'>شبيه به دو تيغه ي قيچي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;همه اش شايد خلاصه در التهاب ممتدي باشد كه در فاصله ي بين "تو" و "او" طي مي كني. از "تو" ي فرصت زندگي ات كاملاً جدا نمي شوي و به "او" ي عادي و عادتي كه ادايش را در مي آورند حتي يك لحظه نزديك نمي شوي. اين طور مي شود كه ساده ترين كارها به يك جان كندن تمام عيار تبديل مي شود.&lt;br /&gt;تك و تنها رفتم اتاق عمل و با آن لباس يك دست آبي نشستم توي ويلچر. پرستار مدام مي پرسيد همراهم كجاست؟ همراه نداشتم. راهرويي را با هم رفتيم و بعد دراز كشيدم روي برانكارد. بيهوش شدم.يادم هست چه كسي توي ذهنم پرسه مي زد. يادم هست بعد از به هوش آمدن چطور بايد خبرش مي كردم و از نگراني درش مي آوردم. يادم هست به خانه كه آمدم، دم ظهر زنگ در صدا كرد و پست چي بسته را تحويل داد. داخلش دفترچه اي بود آبي رنگ. سيمي. هشتاد برگ. بايد مي نوشتم. زن با كاغذهاي سفيد مرا به كلمات آغشته مي كرد.&lt;br /&gt;به كلمات او آغشته شدم. ماه هاست هر كلمه اي عبارت از جاي خالي اوست. بدون نوشتم به هيچ شيوه اي زنده نمي مانم و با نوشتن در هر درنگ جاي خالي اش در سرم آ‍ژ‍ير مي كشد.زن با تباني كلمه مرا از جهاني آرام كه مي توانست شكلي از جواني را تعبير كند، خيلي آرام و با طمأنينه تبعيد مي كند. براي همين حس نمي كنم تركم كرده. حس نمي كنم ولم كرده به امان خدا. من فقط از زمينه ي زندگي نفي بلد شده ام به سرزميني كه در هر قدم هزار بار زير پايم خالي مي شود. دو پايم شبيه به دو تيغه ي قيچي است كه در هر گام جزئي از "من" ابطال شده را از وسعت حالاها و اينجاها مي برد. براي همين فقط با نوشتني به اين كيفيت كم مايه، عجولانه و پردلهره خودم را به بيرون خودم پرتاب مي كنم.&lt;br /&gt;در ايميلي برايم اين طور نوشته كه ما شرايط خوبي نداشتيم و نتوانستيم علاقه هامان را به جايي برسانيم. نوشته كه راه برگشتي دركار نيست. نوشته دوست ندارد من رنج بكشم. و همه ي اين ها نقل به معنا ست. تجربه ي ناتمام را مختومه اعلام كرده و با اميد به آرامش من مطلبش را تمام كرده.به او آفرين مي گويم.حتي حسادت مي كنم. ذره اي پكر نمي شوم. زنانگي سرشار او را به چنين راه حلي سوق مي دهد. در دل احساس غرور مي كنم كه از عهده ي چنين چيزي بر مي آيد. ولي من مردم.براي همين كاش بداند كه ادامه ي اين ماليخوليا در حكم بي اعتنايي و بي توجهي نيست. مجبورم. آخر كسي كه كلمه و جلوه ي زنانگي در حضور يك نفر آزموده، چه راه ديگري جلوي پايش مي ماند؟ من به آستانه ي تجربه ي ناتمام و دل كندن نمي رسم تا وقتي آن پيشاني گندمي خيس عرق چندبار با وقفه هايي كشدار در فاصله ي صدا و سكوت مي گويد:"خداي من! خداي من!" معني ها از صدايش مي گريختند و من گم وگور مي شدم در صدايش. در سكوتش.&lt;br /&gt;تا زخم جراحي خوب بشود برايم تمرين تذهيب هايش را مي فرستد و زخم كه خوب بشود خودش مي آيد تهران. در اين فاصله من مردانگي را در لفاف حاضر آماده ي حماقت آميخته به شور در برابرش مي نهم. چند صفحه اي در دفترآبي مي نويسم. و هيچ خبر ندارم كه كلمه، "تو-او"، "صدا-سكوت" وهزار جلوه مواج از او اين طور زمين گيرم مي كند.من عملاً با نسخه اي از خودم روبرو هستم كه بدون او هيچ اعتباري برايش قائل نيستم.تا آخر صداش مي زنم. گيرم كه جوابي نيايد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-1699205247209101395?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/1699205247209101395/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/06/blog-post_28.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1699205247209101395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1699205247209101395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/06/blog-post_28.html' title='شبيه به دو تيغه ي قيچي'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-3824598485294505902</id><published>2011-06-27T01:24:00.000-07:00</published><updated>2011-06-27T01:26:36.401-07:00</updated><title type='text'>هرتت توره تینگو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;آوازها و ترانه هایی که با هم شنیده بودید. حالا تنها که می شنوی شان، چیزی کم دارند. مرسدس سوسادر ضبط کاستی که با اولین حق التألیف زندگی ات خریدی می خواند: هرتت توره تینگو. و این اسم شب ها و روزها بود. بعد از آن هر بار دوباره به این ترانه گوش دادی آن صداها را نشنیدی.&lt;br /&gt;خوابیدن کار دردناکی است. کافی است پلک روی پلک بگذاری و همه ی وحوش جهان به تاخت بیایند توی صورتت. اول می درند. بعد می رینندت. فضله ای می شوی جایی کنار پرچینی یا تک درختی پرت در حاشیه ی جنگلی. با این حال سوسا بی اعتنا می خواند. حتی وقتی در دانشگاه بوئنوس آیرس پلیس درها را شکست و دانشجوها را قلع و قمع کرد، باز هم می خواند. شاید اگر آنجا بودم هرتت توره تینگو را می شنیدم. معنی اش را نمی دانستم تا روزی که بی اویی ها روی صورتم با چیزی مثل دستگاه وکیوم لایه ای نامرئی از خفگی و خفقان و فقدان کشید.&lt;br /&gt;اگر مسعود در این گرسنگی کشیدن جنون آمیز بلایی سرش بیاید یک خشت دیگر از این دیواری که من خودم را به آن تکیه داده ام جدا می شود. به مهسا می گویم کاش می گفتی بس کنند. می گوید می خواستم ولی تا دیدمش حرفم را خوردم. حق می دهم بهش. زن حرکت رو به مرگ مرد را پذیرفته این دیگر چه صیغه ای است.بعد بغض بی امان توی گلویم وول می خورد و نمی دانم چه خاکی باید توی سرم کنم. هرتت توره تینگو!&lt;br /&gt;از سینما در آمده ایم. دوغ گاز دار روی کفش هایش پاشیده و واکنش پنجم چه فیلم درب و داغانی بود. آفتاب اردیبهشت تهران هشت سال پیش. خداحافظی می کنیم. در خیابان قدس پیاده گز می کنم و آغشته به حضور کنار نرده های دانشگاه تهران دست در جیب می روم. یکهو از پشت سر صدایم می زند. دست می گذارد روی شانه ام. نفس نفس می زند. پوستش برق می زند. می گوید: قبول شده. من قبول نشده بودم. با این حال می پریدم از شوق توی خودم. نه مثل حالا که می خزم. خیالم راحت بود. حالا می آید تهران. حالا، حالای واقعی ماست. هرتت توره تینگو!&lt;br /&gt;آقای رمان نویس و استاد داستان نویسی و داور فلان جایزه ی دم خر، بعد از اعلام رأی داوری منتقد ادبی سال،از شم داستان نویسی اش بهره می گیرد و علت نقدها و نگاهم به ادبیات را عدم رابطه با زن ها تشریح می کند:" برایش دوست دختر پیدا کنید. نقدهایش درست می شود." دنیا توی سرم خراب می شود. احتیاج دارم پناهم بدهی. ولی پناه دادن با احتیاج در تنافر است. دلم می خواست فقط مطمئن می شدم که بیشتر از این نمی توانم دوست داشته یاشم. در بی عرضگی و بی کفایتی که شکی نیست.ولی به هر حال یک چیزی بوده که این طور مچاله ام می کند. و بعد طبق معمول این چند ساله، راه و رفتن و با خود حرف زدن. و در نهایت به این نتیجه رسیدن که حرف های آدمی عاشق با کسی دیگر را دزدیده گوش کرده ای.دقیقاً همین است : با خودت حرف می زنی و بعد می فهمی که حرف ها گفتگوی عاشقانه آدمی با آدمی دیگر است. با خودت احساس نامحرم بودن می کنی.هرتت توره تینگو!&lt;br /&gt;بولانیو نوشت:" بعد از کودتا آدم ها یا مادر قحبه می شوند یا سرگشته حد وسطی هم وجود ندارد" ولی حد غایی اش این است که کودتا چی و کودتازده خودت باشی. حتی نتوانی احساس شکست کنی. فقط بی هوا پرهیب زنی را حس کنی که با ته مانده پول چندر غاز حق التدریس برای تو دفاع لوژین ناباکف را می خرد و تو به محض باز کردن کادو ی کتاب، سردرگم بمانی فرار کنی بتمرگی کتاب را بخوانی یا به آغوشش بکشی. اما هیچ کدام این کارها را نمی کنی. کلاغ بی عرضگی از بالای سرت پر می کشد.و نمی توانی طبق معمول خودت را بیان کنی. و کودتا یعنی همین.هرتت توره تینگو!&lt;br /&gt;ماندلشتام در نامه ای برای زنش نوشت:"به امید دلخوش نباش! این چیزی که گریبان ما را گرفته امید علیه امید است!" پشت بندش درخواست کرده برایش شلوار بفرستد" تابستان ها هوا تا سی درجه زیر صفر هم می رسد." مریض شده ام. تب مزمن، عفونت سینوس و سردرد های کشدار.قرارمان، گلفروشی اول امیر آباد. برایم سوپ درست کرده. و چقدر هم زیاد.دو سال بعد چند صد متر آن طرف تر با کسی دیگر می بیندم. می خواباند توی گوشم و آرام می گیرم. کف دست ها را که روی گونه ام حس کنم انگار از کابوسی طولانی بیدار شده باشم. راستش نه پی ماجراجویی بودم نه گرسنه ی تنی. سختم بود خودم را ببینم که بدون این این زن همه ی راه ها و روزنه های زندگی مسدود است. گاهی عشق، عاشق را از سیلاب اشتیاق کلافه می کند. باورم نمی شد این طور در آن شلال موها و انگشت های نحیف گم و گور می شوم. هرتت توره تینگو.&lt;br /&gt;شگون مادرم این بود که هرسال شب عید برای بابابزرگ کفش می خرید. امسال نخرید. صدای در آسانسور را می شنوم و ریخت نحس ویلچر دنیا را توی سرم خراب می کند. مثل سابق اشکم دم مشکم نیست. ولی صورتم خیس شده. عصبانی راهی کرج می شوم. راننده یک ریز حرف می زندمحلش نمی گذارم. حواسم جای دیگری است.یک بار که عصبانی بود گفت:" من نباشم، روزگارت سیاه می شود." شیشه را پایین می دهم باد آخر اسفند صورتم را خشک می کند:" نه عزیزم! روزگارم نه سیاه که تمام شد!" هرتت توره تینگو!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لوکاچ از مدرنیست ها بدش می آمد. قبولشان نداشت. دل بسته رئالیست های قرن نوزدهم بود. زد و وزیر فرهنگ مجارستان شد. سرخ ها کشورش را تسخیر کردند. در نامه ای برای آدورنو گویا این طور نوشت:" حالا کافکا را خوب می فهمم."کارت دانشجویی اش را داده بود تا به جایش برایش انتخاب واحد کنم.همان طور منتظر تا سر منشی خلوت شود حق شناس از کنارم رد می شود. هیچ وقت به عکی پرسنلی اش خیره نشده بودم. اصلاً عکس های پرسنلی برای نگاه خشک و خالی هستند و نه خیره شدن. از جا بلند می شوم و از عکس کپی می گیرم. اقرار می کنم نه برای حضورش برنامه ای داشتم نه به پایان فکر می کردم. با او همیشه در آغازها بودم. آغازهایی که همیشه کم و بی مایه بود. کلافه می شدم از ناتوانی در برازندگی لحظه ی آغوش. لذتم با قطعیت از فهم لذت او معنی پیدا می کرد. و به همین شک داشتم. می پلکیدم در نقشه ای از شهر که با حضورهای او علامت گذاری می شد. هرتت توره تینگو!&lt;br /&gt;کامران بعد از هشت ماه گیرم آورده، در یکی از خیابان ها لندن گوشی به دست با من حرف می زند و بغض و گریه های بریتانیایی اش را بازگو می کند، دلداری اش می دهم. عصبانی می شود:" خفه شو! تو چه می فهمی !من توی این خانه گیر افتاده ام.زنم طلاق گرفته شغلم را از دست داده ام. پولی برایم نمانده. دوست هام را از دست داده ام. و چهل سالم شده" راست می گوید چهل سالش شده. و من سی و دوساله ام. درست همسن مسیح. و البته به صلیب شبیه ترم.هرتت توره تینگو!&lt;br /&gt;نوک پیکان چرخیده به سمت خودم. پس نه جای شکوه ای و نه حتی انتظاری ولو موهوم. فقط حسرت. فقط سوپر ایمپوزهایی سینمایی از همراهی و دید زدن ویترین ها. شال خریدن از مغزه ی روبروی بیمارستان قلب. با دو برادرش به همراه خودش قدم زدن در ولی عصر. یا یادآوری لباس صورتی یا سرخابی اش در عکسی مربوط به ازدواج خواهرش. هرتت توره تینگو!&lt;br /&gt;مترجم اولیس در و بیدر از بهرام صادقی رسید به این که نگاه کند، چشم بدوزد. و دنبال حرفش را بگیرد:" پروژه ی تخریب نفس شروع شده! سالم ترین و منطقی ترین راه به سمت انهدام رفتن است." کم نمی آورد این مرد:" سر هر چیزی که به آن تعلق خاطری داشتید یک پسوند سابق اضافه کنید. اگر نمی توانید، بپذیرید خودتان" سابق" شده اید. " هرتت توره تینگو!&lt;br /&gt;سکوت کردم و سکوت و توی خودم به حرف هایی گوش گردم که مخاطبشان نبودم. ترانه ی مرسدس سوسا دست کاری شده. هرتت توره تینگو را خودم شنیده بودم و یکی دیگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-3824598485294505902?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/3824598485294505902/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/06/blog-post_27.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3824598485294505902'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3824598485294505902'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/06/blog-post_27.html' title='هرتت توره تینگو'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-7132098002058957533</id><published>2011-06-24T23:23:00.000-07:00</published><updated>2011-06-25T00:43:08.391-07:00</updated><title type='text'>گزارش ساده ي وقتي تو نيستي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نقاش جوان، مثل جواني نقاشي شده، پشت فرمان مي راند وويگن"دل ديوانه" را مي خواند. پرسيدم چرا ترانه هاي پاپ ما اين همه با "دل" ديالوگ دارند؟ عاشق هاي ما بيشتر از اين كه با يار، معشوق، يا آدم زندگيشان حرف بزنند، با يكي از اعضاي بدنشان يعني همان دل بگومگو مي گنند.نقاش متمركز شد روي ترانه. همين طور تخته گاز مي رفت و ما از كرج به تهران برمي گشتيم.ترانه ي ويگن كلهم اجمعين ديالوگ با دل بود. نقاش مي خنديد. خيلي مي خنديد. عملاً بيشتر از اين كه با آدم ها حرف بزنيم با تن غريبه شده ي خودمان يكي به دو مي كنيم. با بدني حرف مي زنيم كه روي دستمان باد كرده. تصميم گرفته ام بريزم روي دايره. شايد وقت زيادي نمانده باشد. تا حالاش هم بيش از اندازه سكوت كردم. حرف زدن با دل، حرف زدن با پا، دست آرنج، يا آلت تناسلي چه فرقي مي كند؟ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اين ها را كه مي گفتم نقاش به غش غش افتاده بود. مكث كردم بعد گفتم گير كار اين جاست كه من خودم هم عيناً به همين شيوه احساس هايم را بيان كردم. تا رسيدم به در بي در وپيكر اين بلاتكليفي.يعني وقتي با او حرف مي زدم عملاً با دلم ديالوگ برقرار مي كردم. حق داشت كلافه بشود و بگويد از روي روزنامه چيز مي خوانم و نه اين كه مكالمه اي در كار باشد. حق داشت ياداوري مي كرد من زنم! نقاش لابد نگاهم نمي كرد تا راحت تر حرف هايم را بزنم. ولي فقط صداي تق تق دمپايي هاي كسي را مي شنيدنم كه مي دويد به سمت گوشي تلفن.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دم دماي سال تحويل بعد از دوسال رفتم اراك، بابا بزرگ تب كرده بود و پا مي زد. باورم نمي شد اين قدر عوض شده . ادرارش را نمي توانست كنترل كند. ادرار قطره قطره مي آمد و بنا به سابقه ي قبلي اين ها يعني مثانه اش دوباره عفونت كرده.و باز هم مطابق تجربه چاره اش سوند گذاشتن بود. حوالي آخرين دوازده شب سال، رفتم داروخانه ي اكسير. همان جايي كه مشت مشت ايمي پرامين، پرازين و ديازپام هاي دوره ي نوجواني ام تأمين مي كرد. ولي اين بار مثل شبح دور از اضطراب شركت نكردن در كنكور و جستجو براي يافتن صدا خفه كن آمده بودم پي سوند. كسي كه آمده بود بالاي سرش گفته بود:" دوتا، يكي اكسترنال و يكي هم اينترنال." در كنارش آب مقطر بتادين و دم و دستگاه تزريق هم لابد خريدم. يادم نيست. دو سه ساعت تا آخر سال نمانده بود و در همان فاصله دو سه نفر آمدند طلب كاندوم كردند. مثل هميشه خجالتي و شرمسار و يواشكي. خريداري كاندوم از داروخانه هنوز كه هنوز است سخت تر از صادرات اسلحه به آفريقا و خاورميانه است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;از مرگ هم سخت تر است وقتي زندگي به يك دم مرگ طولاني تبديل مي شود. جان كندن ممتد. تمام شدني هم نيست. خلاصي و رهايي دست نمي دهد. و در اين شرايط روزنامه نگازي كار بدي نيست. محض خالي نبودن عريضه هي صفحه ي هفته ي بعد را مي بندي و منتظري تاكي توقيف بشود.تا كي كار يكسره شود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بابابزرگ با سوند گذاشتن مخالف بود. مي گفت فردا روز اول سال نمي خواهم كيسه بهم وصل باشد. در تب مي سوخت و يكي در ميان هذيان مي گفت.تا توانستم اصرار كردم و دست آخر رضايت داد. قبلش ادويل خورده بود و دارو كم كم اثر مي كرد.دكترهاي تهران گفته بودند هفتاد و پنج درصد اعصاب فلان جاي كمرش نابود شده. دكتر سوند را كه نصب كرد. قطره قطره شاش زرد و غليظ وارد كيسه شد. همين كه آرام گرفت رفتم توي اتق ديگري مثل سمندر گريه كردم.سمندي كه رو به آفتاب از جايش تكان نمي خورد و فقط از پلك هاي زيرينش اشك راه مي گيرد و در همان حال مي ميرد و چون اشكش خشك نشده يا نچكيده، كسي مردنش را باور نمي كند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;آنقدر خسته بودم كه خوابم برد يا شايد آن قدر خوابم برد كه زود خسته شدم. چند دقيقه به سال تحويل پا شدم تا آب بخورم. چراغ را روشن كردم.چشمم به كتاب هاي بابابزرگ افتاد: "خاطرات و تألمات مصدق" با گالينگور آبي چشمم را گرفت. دوبار همان بچگي خوانده بودمش. كتاب سازماني بابابزرگ بود. پس وسوسه اي براي خواندنش در كار نبود. بعد از دو ليوان آب يخچالي، آمدم بالاي سر بابابزرگ. خواب خواب بود. شمارش معكوس تحويل سال را با قطره هاي ادراري كه به كيسه شاش سرازير مي شد، حس مي كردم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;خواب خواب بود. بابابزرگ! بابابزرگ پاشو! دوباره كودتا شد! دوباره داغ احمد آباد تو را تازه كردند. پاش! پاشو! مي خواهم چاي اول سال را برايت ديشلمه كنم. استكان ها را توي نعلبكي هاي مصدقي ات مي گذارم. چيزي به تحويل سال پنجاه و هشتم از كودتايي كه تو ديدي و من نديدم، نمانده. اما سهم من هم رسيد. مال من دوساله شد. سرد مي شود ها! پاشو بنشين. دوساله شده، مي بينيش. تازه از شير گرفته ايمش. تازه دندان درآورده. بابا مامان را تازه ياد گرفته.واكسن هايش را همين اسفندي زدند. جايش هست. مي خواهي نشانت بدهم.دايي تعريف مي كرد كه بعد از كودتا هي خانه پر از آدم مي شد و شما درها را مي بستيد و بعداز جلسه تمام اتاق توي دود سيگار محو مي شده. آن طور كه چشم چشم را نمي ديده.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ولي نه! ما فردا صبح درست مثل دو سال پيش با هم مثنوي مي خوانيم و تو باز مثل هميشه مي گويي شاهنامه بهتر است. ولي شاهنامه ات قطع خشتي است. حالش را ندارم برايت بياورم و ماجراي تشييع جنازه ي رستم را برايت بخوانم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دو سال پيش هم به قول تو كلي شعر و شاعري كرديم. بعد پرسيدي:" خاتمي مي آيد؟" نمي دانستم.گفتم نمي دانم. در كتاب مكي سربريده ي ميرزا كوچك خان را نگاه مي كردم. بچه كه بودم نمي گذاشتي كتاب را ورق بزنم. دقيقاً هشتاد و دو روز بعدش رفتم توي كتاب مكي. نمي دانم چه مرگم شده. ولي كودتا را بدون زن نمي شود تحمل كرد. و زن اگر بود قطعاً كودتا نمي شد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;سه روز بعد در آن دوشنبه ي بزرگ، هي ياد آن هفتاد و پنج درصد اعصاب متلاشي كمرت مي افتادم و اين كه چطور خودت را به صندوق رأي رساندي. با قامتي صاف به جاي تو گام مي زد آن مردي كه نمي شناختمش و دربدر لابلاي چهره ها دنبال كسي مي گشت كه سخت نگرانش بود. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;آن خفقان را كه تو و نسلت سكوت كرديد و كاري نكرديد بايد كسي تلافي مي كرد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;همان دو سال پيش پرسيدي زن نمي گيري؟ مي خواهم زنت را ببينم. مي خواهم بدانم آخرش چه مي شود؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;رسيده بوديم به ترانه ي مهستي. همه ي ترانه هاي قزميت پنجاه سال موسيقي درپيتي ايران سلكشن شده بود توي سي دي و حالا ما انداخته بوديم توي خيابان هاي چيت گر. در طي اين واگويه ها و بغض هاي ناممكن، برنده ناممكني بغض ها بود. ترانه ي مهستي حكايت ديگري داشت. حكايت مردي بود كه خودش عهد بسته بود و خودش عهدش را شكسته بود و زن را به باد داده بود و قاطي جيغ و ويغ هاي مهستي، معشوق تنها مانده به عاشق بي وفا آفرين! آفرين! مي گفت و در اول و آخر ترانه اين طور نتيجه گيري مي كرد كه هركس مثل خودش محبت و وفا و حقيقت را سرلوحه ي امور خويش قرار بدهد آخرش تنها مي ماند. از زير سايه درخت ها رد مي شديم. ولي مهستي ول كن نبود. كفري شدم.پرسيدم پس خود اين خانم محترم چه كاره بوده اند؟ چرا اين همه تعارف مي كند. چرا نمي گويد طرف آمد. گاييد و فلنگ را بست. نقاش دوباره خنده اش گرفت.گفتم اين كه آدم اين قدر خر تشريف داشته باشد كه بيايند، ترتيبش را بدهند و بروند گورشان را گم كنند كه اين همه دادار دودور ندارد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;به نقاش گفتم مي داني گير كار كجاست؟ چيزي نگفت. منتظر جواب بود. گفتم بدبختي اين جاست كه ما با اين ترانه ها زندگي كرديم. و من نمي توانم. سخت شده همه چيز. والا بايد ترانه را نديد گرفت و مسير را طي كرد. ولي راستش را بخواهي ما دو نفر بوديم. نمي توانستم احساس و آنچه را در سرم در دلم مي گذشت درست بيان كنم. دستپاچه از حضورش گم شدم در كيسه هاي شاش كودتازده ها. ما دو نفر بوديم. اما من الان هيچم. شب ها به خصوص چنان فشرده مي شوم كه توي پوست تخم مرغي جا مي مي شوم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-7132098002058957533?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/7132098002058957533/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/06/blog-post_9806.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/7132098002058957533'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/7132098002058957533'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/06/blog-post_9806.html' title='گزارش ساده ي وقتي تو نيستي'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-4507517732246135617</id><published>2011-06-24T06:29:00.000-07:00</published><updated>2011-06-24T07:56:04.179-07:00</updated><title type='text'>سندروم سوئدي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گفتن ندارد. گفتني نيست. هنوز از اين زخم توي خودم زوزه مي كشم. تعارف را بايد كنار گذاشت. در ناممكني زندگي كردن، از تصور آينده دور ودورتر شدن، و با اين حال صداي خش خش فروريختن خود را شنيدن. باري به هر جهت. براي اين طور زيستن مهيا نيستم. نبودم. در شوك و خلسه جلو مي روم. ديوارها به هم نزديك مي شوند و داس حافظه بي هوا درو مي كند. درو مي شوم. اين مقاومت در من از ضعف بزرگم است. مي خواهم كسي برگردد. مي خواهم گم وگور شوم در صدايي. صداي او. بيدار بشوم در در كنار ريتم نفس هايش. پا پس نمي كشم. جهنم من، جهنم شخصي من همين است. زير تيغ حكم. كاش اجرا بشود. كاش ته بكشم خلاص شوم از اين بي دركجايي. پرسه مي زنم. نگاه مي كنم. نيرويي مرا از همه دور مي كند. اين همان نيرويي است كه مرا زماني به تو نزديك مي كرد. كاش مي شد به دست و پاي كسي افتاد. كاش دستم به جايي ميرسيد. اين همان دست هاست كه آغوش مي شدند. دست هايي خالي. حالا به جاي خالي دست ها، خلاء تيغه اي شده كه هي ضربه مي زند. دردناك ترين كار جهان خوابيدن است. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و بعد با سوزش زخم ها بيدار شدن. شرم زده شدن از اين كه بپرسند دستت كجا اين طور شده. گردنت را كي زخم كرده. و خوبي اش است كه باقي پوست را نمي بينند. تعارف را بايد گذاشت كنار. اين حيوان زخمي كه در من است شب ها خنج مي كشد. خراشم مي دهد. دوري را، فقدان را، دلتنگي را مي شود در بيداري با بيهودگي به بند كشيد. ولي خواب چراگاه حسرت هاست. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چطور بگويم نمي توانم ديگر. از كي كمك بخواهم؟ چطور بگويم كفگير ته ديگ خورده. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;يادم نمي آمد، يادم نمي آيد.برادر بزرگ گفت:"يادت مي اندازيم." مكث كردم. مكثي به اندازه اين چهار سال كابوس. اين همه ترس از تنهايي. بعد فاجعه ي تنهايي. بعد متلاشي شدن نفس و بعد بي بَعدي. گفت:"يادت مي اندازم ده سال پيش كه شاشيدي سرپا بوده يا نشسته." يادم نيست اين ها را به من مي گفت يا كسي ديگر. اما هميشه با من است. انتظار تو. انتظار آمدنت. بودنت. حالا از انتظار هم محرومم. مرگ زورش به اين لحظه ها نمي رسد. دهن كجي مي كند. نشانه ي بي عرضگي است. كدام پيروزي، كدام تقدير، كدام تخدير از پس اين جهنم مواج بر مي آيد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;كاش مي شد تقليلش داد و به زنانگي به زنينگي پناه برد. كاش ها تمام نمي شوند. ولي نوستال‍‍ژي هم زورش را از دست داده. چه چيز مرا نگه داشته در اين وضعيت بي وضع موقتي.برادر بزرگ! شما كه همه كار مي توانيد بكنيد. شما كه مي گوييدآدم ها را مرغ مي كنيد تا بريتان تخم بگذارند، كاري كنيد تا اندازه چند دقيقه آرام بگيرم. سرپا هستم. فلج نشده ام. ولي آشوبي را جايگزين آشوب ديگري مي كنم تا مگر در فاصله ي دو آشوب دمي بياسايم.آن آشوب نخستين سرجايش است. دهن كجي مي كند. چشم مي دراند. اگر بودي. اگري در كار نيست ،هستي. تو بيشتر از همه وقت هستي. نبودنت از بودنت بيشتر شده. نبودنِ بودنت دمار از روزگارم درآورده.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بايد براي برادر بزرگ از دلوز، نگري و گرامشي مي نوشتم. باورم نمي شد اين قدر مثل سگ ترسيده باشم و تو هنوز توي ذهنم باشي. پيش خودم يكسره مي گفتم:"بيا! بيا! به دادم برس!" ولي حسم مثل بچه ها نبود. جايي همان حول و حوالي دليل نجات من بودي. چه نجاتي! نجات يعني كابوس. بيدار خوابي. نوشتن بي هدف و بي جهت فقط محض تمام شدن نيرو. بي رمق شدن. كرخت شدن. تا كمي قبل از خواب بيهوشي به فريادت برسد. به بقيه هم گفته بودند تا درباره ي فلاسفه و نويسنده ها و روشنفكرها بنويسند. يكي كه مي گفت ليست اسم ها را كه ديدم گفتم:"من متهم ام، گوگل كه نيستم. خودتان سرچ كنيد ببينيد اين ها كي هستند." ولي من له له مي زدم كسي از من بخواهد تا از تو بنويسم تو را بنويسم. يعني همين كاري كه حالا از دستم برنمي آيد. بايد از آن روز باراني در بلوار گلستان اهواز شروع مي كردم. كه نكردم. بايد از ديناميتي كه در پاسا‍‍‍‍ژ نصر گيشا منفجر شد، شروع مي كردم و عقب عقب مي رفتم تا آن لحظه ي اوج كه در دفتر قفل دار مي نوشتم، مي نوشتي و جهان ما دو نفره بود، سر صحبت را باز مي كردم.بايد از پل فلزي و دفتر آبي توي تاريك روشناي غروب اطلاعات را تخليه مي كردم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ماركس يك جايي اين طور نوشته كه درد افسردگي با درد قوزك پا علاج مي شود. مسافت هاي طولاني راه مي روم با خودم حرف مي زنم. ناگهان جاي خالي ات شانه به شانه ام نصيحت ماركس را هجو مي كند. قوزك پا زق مي زند، كف پا تاول، ولي قوت دلتنگي از همه بيشتر است.مسائل شخصي را قرار بود ننويسم. ولي اين ها كه شخصي نيست. چه چيزم حالا شخصي است كه مسأله ام شخصي باشد. عقربي نامرئي در قلبم نيش مي زند و مي ميرد و جاي خود را به عقرب بعدي مي دهد. عقربه را نگاه مي كردم تا كلاست تمام بشود و بيايي. با هم تا خيابان طالقاني پياده گز مي كرديم و در كافه اي روبروي سينما چيزي مي خورديم و سر صحبت باز مي شد.به حلقه ي دهانت نگاه مي كردم تا آخرين جملات را ادا كني و براي جلسه ي دفاع پايان نامه ات دست بزنم. اولين ضربه ضربه هاي كف دست هاي من بود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;كاسترو به چه گوارا گفت بيا كمك ما كن، مي خواهيم با پنجاه شصت نفر حكومت را ساقط كنيم. چه گفته بود :" با همين تعداد نفرات!" بعد قبول كرده تا بيايد اما به فيدل مي گويد:" تو ديوانه اي!" در ادامه چه مي گويد شرطش اين است كه اگر پيروز شديم كمكم كني همه ي آمريكاي لاتين يكدست زير و رو بشود. فيدل نگاهش كرده و گفته:"ولي تو هم ديوانه اي!" و اين طورها بود كه سيرامائسترا مركز اميدها و خاطره هايي شد كه زمان عقيمشان كرد و تقش درآمد.پيش تو بودم و دلتنگت مي شدم. هيچ تصوري از حد نزديكي نداشتم. عقده ها و نابلدي ها و خلسه هاي بلاهت وار جواني را نبايد ناديده بگيرم. دوست داشتن مثل حرف زدن به زباني بدون كلمه، بدون گرامر بود. در لكنت، درمسير معكوس مي رفتم. دچار خشم مي شدم. اما در عوض جواني ام تمام شد بدون تو. بدن تو. بدون تو، مهمل ترين حرف است. "تو" به "بدون" نمي چسبد. بدن براي "بدون" شدن بايد خم شود روي صندلي دسته دار از انشر و منشرش بنويسد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه حسادتي نه خشمي نه شرمي نه حتي ياداوري، به هيچ مسير منحرفي نبايد تن داد. پرو‍ژه ي اصلي تخريب نفس و ويراني تا انهدام مطلق چيزي است به اسم"من". پذيرفته ام. فقط نمي دانم كي تمام مي شود. نمي دانم كي آرام مي گيرم. كي اين كابوس ته مي كشد. در روان شناسي اصطلاحي هست به اسم سندروم سوئدي. در اين سندروم متهم ها براي بازجوها دلتنگ مي شوند. فرايند پيچيده اي است. در فانتزي من، از من مي خواهند از تو بنويسم. بعد قول مساعد مي دهند كه برمي گردي و مي آيي و همه چيز سامان مي گيرد و نوسان ميان بغض و گريه شكل ديگري مي شود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بودن يك "بيا"ي بزرگ است. زوزه ي زخم ها پايان نداردو خجالت نمي كشم از سندروم سوئدي ام.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-4507517732246135617?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/4507517732246135617/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/06/blog-post_24.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4507517732246135617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4507517732246135617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/06/blog-post_24.html' title='سندروم سوئدي'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-3957604148949489634</id><published>2011-06-06T02:15:00.000-07:00</published><updated>2011-06-06T02:19:44.846-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="center" style="text-align:center"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" align="center" style="text-align:center"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;آنتیگونه وابراهیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="center" style="text-align:center"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;خبر در کمتر از چند ساعت به افسانه ای باستانی شبیه تر است.مهم نیست کجا. بالاخره وعده ی دیرسال پیوند شرق و غرب محقق شد و آنتیگونه و ابراهیم با هم مواجه شدند. آنتگونه باز می خواست جناره ممنوعه را مطابق با آیین دفن کند و ابراهیم به نشان فرمانبرداری از وظیفه ای که یهوه برگردنش گذاشته بود، دوباره و دوباره دست به کار شد و بیرون از شهر، شاید جایی در حومه، مقدمات اجرای ماموریت را بی کم و کاست فراهم کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;..........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;ملاقات آنتیگون و ابراهیم ذیل مفهوم مشترکی به اسم فرمان شکل می گیرد. آنتیگون، فرمان حاکم فاتح، کرئون را زیر پا می گذارد و عملا از دستور سرپیچی می کند و در مقابل، ابراهیم، حتی اگر از صحت فرمان قانع نباشد، در اجرای آن لحظه ای تردید به خرج نمی دهد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;کارل اشمیت از لحظه ی سیال و شکننده ای حرف می زد که نمی توان تمایزِ میانِ قانون و فرمان را تشحیص داد. این دو در عین پیوند با یکدیگر همواره از تفاوت های ظاهرا تعریف شده ای برخوردار هستند. قانون تا حد ممکن از فرم فرمان فاصله می گیرد تا مگر دلایل متقن الهیات سیاسی معنادار بشوند حال آنکه فرمان از خواست یا اراده ای ناشی می شود که بی واسطه عینی و علنی می شود. در وضعیت استثنایی، شرایطی شبیه به حکومت نظامی، کودتا یا اعلام جنگ، قانون ها و فرمان ها درهم می آمیزند و فاصله میان آن دو برداشته می شود. ساده ترین توجیه افسران نازی در دادگاه نورمبرگ احاله ی تمام جنایات و کشتارها به اصل فرمانبرداری از مافوق بود. حقوق دانان به منظور جلوگیری از این بهانه، تلاش زیادی کردند تا از تقدم نص قانون در مقابل فرمان حاکم دفاع کنند. اما وکلای مدافع، با اصرار بر تامل مجدد در معنای &lt;span&gt;فوهرر&lt;/span&gt;، به شکلی از حکومت و تمرکز سیاسی اشاره می کردند که تفاوت میان حکم و حکومت مشخص نیست. جزئیات جدال ها و مناقشات چنین وضعیتی را آنتونیو کاسه سه در مقاله ای با عنوان ابراهیم، آنتیگونه به تفصیل شرح داده است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;آنتیگونه و ابراهیم، طرفین رابطه ای عاشقانه نخواهند بود. آنطور که مثلا از رمئو ژولیت یا لیلی و مجنون حرف می زنند. هر چند عشق همیشه در معرض قانون و فرمان علائم ناپایدار خود را بروز می دهد. آنتیگونه و ابراهیم، زوج نمی شوند. به تعبیر دلوز، ازدواج ممکن است ولی زوج نه، زوج با ازدواج فرق می کند. ازدواج صرفا مجاورت و همنیشینی یک در کنار یکی دیگر است. اما زوج یک و یکی ست که به مفهوم تازه ای مبدل می شود. مفهومی به نام دو. این همان معجزه ی دست های خالی است، بخشیدن چیزی که نداری و گرفتن چیزی که نیست. ناممکنی زوج را در امکان پذیری نا/ازدواج آنتیگونه و ابراهیم باید جستجو کرد.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;   &lt;/span&gt;......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;فرمان عبارت از ادای یک یا چند جمله یا جلوه ای از زبان است که بر بدن اعمال می شود. به همین قیاس، تخطی از فرمان، مقاومت بدن در برخورد با بیان هاست. ابراهیم، صیغه ی فعل جمله را بر بدن جاری می کند و به ازدواج زنده و مرده شکل می دهد و آنتیگونه، حتی به بهای حذف، بدن را حائل جمله می کند. جسدها باید دفن بشوند، طبق آیین باید دفن بشوند. حال آنکه ابراهیم پس از چندی که از پیوست/گسست زنده ها و مرده ها گذشت، لاجرم با زنده های مرده و مرده های زنده شانه به شانه می شود. فرشته، جن، دیو یا شبح جز در لفظ از این جنبه فرقی نمی کند. بدن ممکن است که در ملاقات با جمله از جسم به جسد مبدل شود، اما همیشه رسوب یا بخاری از آن به شکل جن اخلال گر به تعبیری پیش از کابوس دامن زد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;.......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language:FA"&gt;به رغم همه ی این حرف ها، چیزی از شوک دیدار نابهنگام آنتیگونه و ابراهیم کم نمی شود. البته شوک، صادقانه ترین جلوه ی تاریخی است که در آن شناوریم. ابراهیم، تمثال اصل فرمانبرداری از مافوق، تنها اهرم قدرت را در فرمان مرگ می جوید. حال آن که آنتیگونه، با تخطی و سماجت فرمان مرگ را به مرگِ فرمان ترجمه می کند.&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:18.0pt;line-height:115%;mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-3957604148949489634?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/3957604148949489634/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/06/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3957604148949489634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3957604148949489634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title=''/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-3370826041812732966</id><published>2011-03-08T23:46:00.000-08:00</published><updated>2011-03-09T00:58:45.777-08:00</updated><title type='text'>گربه ی شرودینگر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شرودینگر می گفت اگر گربه ای را در جعبه ای حبس کنیم و بعد گوشه ای از جعبه را به شمارگر گایگری متصل کنیم که در لحظه ی به پایان رسیدن نیمه عمر اتم رادیواکتیو با چکش ضربه ای به کپسولی محتوی سیانور بزند، و اگر باز هم به فرض نیمه عمر اتم رادیو اکتیو یک دقیقه باشد، در آغاز یک دقیقه نصف می شود و بعد نیم دقیقه نصف می شود و همین طور زمان کم و کمتر می شود تا در لحظه ای که ماده به موج تبدیل بشود یا نشود فراوضعیتی شکل می گیرد که در آن واحد گربه هم زنده است و هم مرده.در وضعیت های معمولی چنین چیزی غیر ممکن است اما در فراوضعیت کاملاً امکان پذیر است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;... همین که نشست توی ون و راه افتادند به سمت ناکجا در آن هیر و ویر که معلوم نبود در وضعیت است یا فراوضعیت، به خودش آمد و گفت  از حالا به بعد عین گربه ی شرودینگر است.فحوای نظریه ی آشوب برایش شاید خلاصه در این بود که سیستم های باز با سیستم های بسته تفاوت ماهوی دارند. بر خلاف سیستم های بسته، سیستم های باز در مقابل کنترل واکنش معکوس انجام می دهند. در چنین سیستم هایی وقتی وقتی نظارت و کنترل بیشتر و بیشتر می شود، بی نظمی هم همگرا با آن زیاد و زیادتر می شود. در فیزیک و ریاضی و علوم پایه نظریه ی آشوب خیلی سریع و صریح قابل تشخیص است. اما در عرصه ی سیاست و سیستم های انسانی تشخیص سیستم بسته از سیستم باز چنان گاهی سخت و پیچیده می شود که دل بستن به هر یک از تئوری های متناسب با و ضعیت شبیه به نوعی قمار می شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;... و دیگر نمی دانست که در کدام سیستم زندگی می کند. از حیاط به طرف در بزرگی رفت که بلافاصله پشت بندش باید از چند پله ی نوک تیز پایین می رفت. بعد وارد اتق انتظاری درندشت شد و نشست روی یک صندلی زهوار در رفته و کنارش پیرمردی بود با کت و شلوار حسابی اتو کشیده و سبیلی آنکادر و کفش های کتانی. کفش ها با بقیه ی سر وضعش نمی خواند. یکی که رد می شد پرسید تو دیگر چرا؟ پیر مرد  وراندازش کرد و گفت باید می آمدم. دوست داشتم اینجا را می دیدم. جوان که بودم سر برای دردسر درد می کرد.سه بار دستگیرم کردند. آخرین بار به جرم حمل اسلحه. سال 55 . پرونده ام که هست. و بعد که اوضاع به هم ریخت با رفقا حمله کردیم همین جا و ژاندرمری شاه را خلع سلاح کردیم. باید می آمدم. ببینم هنوز اتق فرماندهی طرف بالا سمت چپ بعد از پاگرد است؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;... و یک گربه ی دیگر را هم به یاد می آورد. گربه ی آلیس در سرزمین عجایب. گربه ی خلاف کاری که در فانتزی لوییس کارول فقط سر داشت و از داشتن تن و هیکل معاف بود. گربه را به خاطر دله دزدی هایش محکوم به قطع سر کرده بودند و جلاد شکایت می کرد و عاصی مانده بود چه طور می شود سر گربه ای را قطع کرد  که همه اش سر است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;... حواسش رفت پیش امر هوشنگ تنها شاعری که توانست طلسم سال پیش را باطل کند و تقریباً تنها کسی بود که می توانست با او حرف بزند. با امیر هوشنگ شکایتی از بابت تئوری پردازی و غفلت از زندگی روزمره نبود. می نشستند کنار هم از همه اجزای بی ربط جهانی را می ساختند که با شور و خشم و امید اداره می شد. لازم نبود جمله ی ناتمامی را تا انتها برود امیر هوشنگ ناتمامی خودش را چاشنی کار می کرد و در اتصال کوتاه ناتمامی های به هم پیوند خورده جرقه هایی به چشم می خورد و یک عالم ایده برای ادامه ی حیات سامان می یافت. امیر هوشنگ از پشت میزش بلند می شد و شعرهای تیر و دی 88 را به او می داد. شعرها را آن قدر خوانده بود و خوانده بود تا این که خیلی جاهایش را از حفظ داشت. و تازه آن وقت بود که فهمید سال هاست هیچ شعری را به فارسی حفظ نکرده. و حالا وقتش بود تا محض وقت گذرانی هم شده با رجوع به حافظه اش فضای غریبه را پر کند:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;برگرد!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هر ده سال که دور من برسد، بازی عاشقانه با شکست تمام می شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و من پیش ازشروع مسابقه، به تنهایی بازنده اعلام می شوم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اهل دهه شصت ام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مرتب انگشت آن را دریافت می کنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سرنوشت من با سرنوشت تنهایی ام به یک جا اشاره می شوند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;کودکی ام هنوز حسرت یک کودکی را دارد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جوانی ام محکم به دیوار خورد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اهل دهه شصت ام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حالا که این جا هستم، آنجا زندگی می کنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مخفیانه در لباس هایم قد کشیدم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پس از جنگ نام برخی خیابان ها هم نام برخی دوستانم شدند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نام مرا اما تو نامیدی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پس از جنگ مرا به جنگ فرستادند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;با فشنگ هایی که تنها از خیال می گذرند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پدرم یک شکست بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پیش از آنکه بمیرد، مرد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در انتهای یک انتها زندگی می کرد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اهل دهه شصت ام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دور نمی شوم از آنجا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خواب های مرا از پیش دیده اند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قدم هایم را برمی دارند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جایی می گذارند که شماره پای من نیست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قدم های خود را به پای من می کنند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;...بیرون که آمد شب بود، نصف شب بود. دویست سیصد مترا باید تا رسیدن به آن بلوک سیمانی که یعنی آزادی طی می کرد. سبک بود. بی کمربند. بی بند کفش. بی موبایل. از حیاط گذشت. وارد کوچه شد. کوچه را که طی می کرد پشت بلوک های سیمانی آمدنش چند نفری را خوشحال می کرد و صدها نفر را منتظر نگه می داشت و کفری. آمدنش مثل دشنام بود برای آنها.از آنها می شد ساعت را پرسید. ساعت سه و ربع بود و در عوض از آن همه اسم که سراغ می گرفتند تو  کسی را نمی شناختی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;... خلیل ملکی چند روز قبل کودتا خطاب به مصدق نوشته بود: « آقای مصدق! این راهی که شما می روید به جهنم است. اما ما تا ته جهنم با شما هستیم». هستیم. حالا حالا ها هستیم. نیست هم که بشویم ، هیچ منتشریم. پرسه می زنیم. جایی همین دوروبرها. حتی شاید روی شیروانی داغ شما . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-3370826041812732966?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/3370826041812732966/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/03/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3370826041812732966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3370826041812732966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='گربه ی شرودینگر'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-6364546448605821498</id><published>2011-02-08T22:36:00.000-08:00</published><updated>2011-02-08T23:34:07.187-08:00</updated><title type='text'>یعقوب و یحیی و بهزاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;-دو سال پیش همین موقع ها بود که نشسته بودیم روی یکی از نیمکت های محوطه ی هنرهای زیبا و او با آن هیکل تئاتری اش از من منابع آزمون دکتری را می پرسید و روی یک برگ کاغذ خط کشی شده ی دفتر سیمی اش یادداشت می کرد و ندیدمش دیگر مگر عریان دراز کشیده روی سطحی صاف با رد زخم و ضربه ی تبر که درست از زیر سینه اش عبور کرده بود. در این دیدار دوباره نه سر تکان دادنی یا سلامی نه حتی شائبه ی آشنایی قبلی، فقط کلیک راست و بغضی لابلای باقی بغض ها و ... .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;- داشتم مقاله ای می نوشتم درباره ی گنج نامه ی گلشیری و این که چطور رد زخم روی تن احمد میر علایی در کابوس نویسنده به حرف الف تبدیل می شود و در ادامه هیروگلیف تازه ای سر بر می کند که با فرآیندی شبیه به کتیبه های دوران آشور بانیپال تاریخ را به بدویت قبل از خود ترجمه می کند. زخم زیر سینه یعقوب با انحرافی در مسیر جراحت به حرف ب شبیه شده و یعنی تا ی ،سی حرف ؛سی حرف الفبا ی ایرانی باقی مانده؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;- تبلیغ تازه ای پشت اتوبوس های آزادی- کرج درج شده که شاید نمونه اش جاهایی دیگری هم باشد. پشت شیشه ها نوشته: clear. بر خلاف سنت آگهی های شرکت های مواد شوینده هیچ تصویری به همراه تبلیغ نیامده. نه برق طره ای مو. نه لشکر سفیدی و نظافت و رایحه ی خواستنی سر و گردن و نه شکلک کودکی با موهای کف آلود. هیچ. به جز همین پنج حرف. اما اگر clear نه عنوان یک برند تبلیغاتی باشد و نه حتی در نقش اسم، چه خاکی باید توی سرمان بریزیم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در فیلم های مافیایی وقتی آدمکش ها موی دماغ ها و خائنین و رقبا را با مسلسل و ویولن میکس شده با آن، قلع و قمع می کنند ، پشت بندش مطابق کلیشه ی هالیوودی، سرکرده یا پدر خوانده سروکله اش پیدا می شود و فرمان می دهد: clear! و احتمالاً clear را باید به صورت فعل امری بدون علامت تعجب خواند. این روزها همه ی فعل امرها بدون علامت تعجب اند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;- گرگ و میش بود. امروز را که نمی گویم چند ماه پیش. دکه روزنامه فروشی هم باز نکرده بود. یکهو بی هوا سپانلو ژولیده و خواب زده جلوم سبز شد. تلخ بود و یله. دوتایی نشستیم روی پله های بانک. از شعر تازه اش حرف می زد و من از خودم متنفر شدم و شرم می کردم که در این وقت صبح خلوت سیال خیابان گردی اش را مخدوش کرده ام. سپانلو به سیگارش پک می زد و به جایی نامعلوم در آن دست خیابان خیره بود. گفت این یکی شعرم آواز قو است. موضوع را عوض کردم. از شعر دیگرش، نام تمام مردگان یحیی است حرف زدم و این که یادداشت های زیادی درباره اش جمع کرده ام. ولی هنوز ننوشته امش و حتی برایش گفتم که یحیای شعر او شاید ربطی با یحیای پیامبر نداشته باشد. و این که یحیی، یکی از القاب عزرائیل است. سپانلو اهمیتی نداد. شعاع دیدش عوض نشد. فقط حرف می زد و من هم گوش می کردم و به شیوه ی خودش نگاهش نمی کردم. می گفت :سال 66 بود. جایی دعوت داشتیم برای مهمانی شام. وقتی رسیدیم توی همان کوچه خانه ای بود که موشک خورده بود وصدای زاری قطع نمی شد. کمی بعد متوجه شدم جشن تولد بچه ای در آن خانه برپا بوده و آن بچه دوست ها و همکلاسی هایش را دعوت کرده بوده و موقعی که موشک به آنجا می خورد همه شان با هم بوده اند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;- اولین حکومت شیعه که تأسیس شد، صدر اعظمش نقاشی بود به اسم بهزاد که از هرات به تبریز آمد. بهزاد درنقاشی ایرانی کارهای بزرگی انجام داد. مثلاً به بازنمایی زندگی روزمره و مردم عادی پرداخت. شاگردان زیادی پرورش داد. بهزاد در نگارگری های خود با وسواس پلان های معماری را به تصویر در می آورد. عمارت خورنق یکی از درخشان ترین نمونه های این دسته از نقاشی های بهزاد است. کارگران بسیار و بنایان هر یک به کاری مشغول اند. یکی ملاط درست می کند.دیگری مصالح را به طبقه ی بالایی می برد. یکی خشت می گذارد و خلاصه هرکس به کاری سرگرم است. این ها چهارصد سال است بنایی می کنند و خسته نمی شوند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;-شما را نمی دانم. توقعی هم نیست. نیمکت خالی... clear... نام تمام مردگان یحیی است... عمارت ناتمام خورنق... . آنتراکت تمام شده. باید رفت سر اصل مطلب . ولی یکی از بچه ها بی مقدمه می گوید:از 87 چیز زیادی یادم نیست. 88 تمامش در حافظه ی بلند مدتم بود. و امسال فقط در حافظه ی کوتاه مدتم سپری می شود. شما هم همین حس را دارید یا فقط من این طوری ام؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;- توی جلد قربانی نباید رفت. الفبای زخم را تا حرف ی ادامه می دهیم. همان ی که حرف آخر اسم یحیی است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-6364546448605821498?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/6364546448605821498/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/02/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6364546448605821498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6364546448605821498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='یعقوب و یحیی و بهزاد'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-515069694421356903</id><published>2011-01-05T05:01:00.000-08:00</published><updated>2011-01-05T05:45:48.740-08:00</updated><title type='text'>K</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جورجو آگامبن در مقاله ی K در تفسیر کتاب محاکمه کافکا این حرف را یادآور سنت رومیان باستان می داند . گویا هر فردی که به دادگاه فراخوانده می شده، باید حرف اول کلمه KALUMINATOR به معنای تهمت خورده را روی لباسش حک می کرده. مبنای بحث آگامبن، اولویت داشتن تهمت و افترا نسبت به مفهوم جرم است. هر حاکمیتی در وهله ی اول قبل از این که قضاوت کند و حکم صادر کند، مجبور است به آدم ها پیشاپیش افترا بزند. اگر کسی تهمت را نپذیرد به هیچ وجه نمی شود محاکمه اش کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این روزها وضعیت عدم پذیرش افترا را به عینه در اطراف خود شاهدیم. داوران تهدید می کنند و وعده ی محاکمه می دهند. به این امید که شرایط برای برای پذیرش تهمت مهیا شود. مجبورند صبر کنند. مجبورند امیدوار و خویشتندار باشند. و شاید شرایطی پیش بیاید که موفق شوند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;...نامه های دهخدا را می خواندم. رسیدم به آن نامه ای که او به خاطر فشار بی پولی و مشکلات زندگی در پاریس تصمیم به خودکشی می گیرد. از فحوای نامه ها این طور بر می آید که میرزا حبیب مانع خودکشی دهخدا می شود و تلاش می کند تا او را از بی خانمانی در بیاورد. دهخدا در یکی از نامه هایش خطاب به میرزا حبیب، ضمن قدردانی از او این جملات را نوشته:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;" من، علی اکبر، پسر خان بابا، اینجا در خانه ی مرحمتی دوست شما، با تشک و بالشی عاریه ای و سه و نیم فرانک ته جیبم می خواهم محمد علی شاه را از سلطنت عزل و مشروطه را به ایران باز گردانم."&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تا همین چند ماه پیش هم حرف k را روی پیرهنم که نه، داغ شده روی تنم حس می کردم. دلیلی برای افترا نیست. بعد از پاک کردن همین حرف لعنتی است که رهایی با همه ی تعلیق ها و دلشوره هایش آغاز می شود. جستجوی آزادی با یافتن سرگشتگی قرین می شود و ذره ذره مقدمات تأسیس جامعه ای تازه شکل می گیرد. در خانه ای مرحمتی شاید، و چه فرق می کند تشک و بالشت مال خودت باشد یا دیگری. حتی در رابطه ی عاشقانه، بعد از آن همه تکاپو و جوش جلا به خودت می آیی و می بینی مثل یونولیت توی جعبه ای شده ای باید از کریستال با ارزش و نیست در جهانی مواظبت کنی که هر آن ممکن اسن با کوچک ترین ضربه ای خرد و خاکشیر شود. و اگر شکست باید خودت را مؤاخذه کنی که ای کاش فلان و ای کاش بهمان. شاید حق با آر.دی. لنگ باشد، بهترین صورت عشق ملاقات مرد قاتل با زن روسپی است. که اگر قاتل، جنایت نکرد و روسپی دست به تجارت نزد، آن وقت می توانیم به چیزی از سنخی دیگر فکر کنیم. فعلاً در جذبه ی شکوهمند تن ندادن به افترا، ناممکنی انتساب جرم، و سه و نیم فرانک ته جیبمان سر برمی کنیم. و اگر طرد شدیم یا سر به نیست یا زیر بار تهدید و ترس از پا در آمدیم،در هیأت هیچ منتشر به حیات عریان خود ادامه می دهیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;انکار نمی توان کرد که تهدید ترسناک است ، این روزها ترسناک تر هم شده. اما چیزی که به آن اضافه شده مضحکه است. با این همه ترس، خنده هایمان بیشتر است. خنده هایم بیشتر است. خنده بیشتر است. خاصیت خنده ی توام با ترس چه بسا این است که یک لحظه در یک آن شکل  نگاهت به هیبت ترساننده، به قول بنیامین ،شبیه به نگاه مرد آدمخوار به کودک شیرخواره می شود. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-515069694421356903?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/515069694421356903/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/01/k.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/515069694421356903'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/515069694421356903'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2011/01/k.html' title='K'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-4943430807884893120</id><published>2010-12-14T07:07:00.000-08:00</published><updated>2010-12-17T03:39:42.607-08:00</updated><title type='text'>ترامادول</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آن میله ی چوبی که هنوز تکلیفش با خودش روشن نبود می خواهد نهال بماند یا درخت بشود؛ مثل هر روز سر جایش بود و این زبان بسته هم زیر تک و توک دوسه شاخه ی بی سایه ی آن ،جا خوش کرده بود. پوزه اش مماس با زمین بود ولی نمی شد گفت که پوزه به خاک مالیده. بی رمق و نزار لمیده بود و پلک های حیوانی اش فروهشته و بی اعتنا از صدای کوبیده شدن در آهنی حتی بر نمی جهید. تا دیدمش شناختمش، ترامادول بود، همان سگ یادداشت های سردبیر موقوف روزنامه ای که به قول خیلی ها آخرین روزنامه بود. هست.یادداشت های سردبیر را دوست نداشتم. ندارم. چه معنی می دهد سر دبیر به جای سر مقاله و حلاجی مسأله ی روز، مشق داستان کند. ولی نمی دانم چرا این ترامادول توی ذهنم جا گرفته . &lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هفت  هشت سال پیش ترجمه ی داستانی از ایزاک بشویس سینگر را با عنوان "گیمپل احمقه" سپرده بودم دست همین آدم تا بخواندش و در نشریه اش چاپ کند. در نشریه اش چاپ نشد ولی بالاخره یک جایی چاپش کرد. یادداشت های او را هنوز دارم. با مداد و با خطی عجیب و غریب کنار سطرها یادداشت هایی گذاشته بود و از هر ده تا غلط تایپی دو تا را اصلاح کرده بود. ترامادول آن روزها سگ جوانی بوده لابد. خوب توی خیابان ها پرسه می زده و زن ها و دخترهای دور و برش زهره ترک می کرده. &lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;...همین دوهفته پیش بود که با هدفون های توی گوشم پابه پای باب دیلن زمزمه می کردم واز گلشهر به طرف روزنامه می رفتم.از خش خش برگ های زیر پایم کیف می کردم و تر جیع بند ترانه ی دیلن " خدا در کنار ماست" بود. در ترانه معلوم نبود چرا آمریکا وارد جنگ اول می شود، ولی خدا در کنار آنها بود. در ترانه آلمان ها دشمن بودند و بعد دوباره دوست می شدند و متحد و باز هم " خدا در کنار ماست". در ترانه این تکیه کلام فلان سناتور آمریکایی مجوزی بود برای همه چیز:"خدا در کنار ماست." باب دیلن می خواند و می خواند و می خواند که یکهو صدای جیغ ترمز حواسم را پرت کرد.ماشین سربیر بود که به قدر چند ثانیه سلام و علیکی کردیم و رفت. &lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از خانه ای همان حول و حوالی صدای چیزی بین پارس و واق واق به گوش می رسید. خودش بود: ترامادول جایی همان دور وبر سرش به کاری گرم بود.&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مطمئنم در انفرادی بهش سخت نمی گذرد. اتاق محبوبش درساختمان روزنامه از انفرادی هم کوچک تر بود. اتاقی مثلاً دومتر در یک متر که محل استراحت آبدارچی بود. اساساً اتاقی در کار نبود. بیشتر شبیه یک انباری بود. از این ها گذشته ابدارخانه یا آشپزخانه بهترین جای روزنامه بود برایش. همان جا بود که یک جمعه بعد از ظهر صدایم کرد و شنگول و سرخوش اسم شخصیت سگ یادداشت های اعصاب خردکنش را بهم گفت:"ترامادول" . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-4943430807884893120?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/4943430807884893120/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/12/blog-post_14.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4943430807884893120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4943430807884893120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/12/blog-post_14.html' title='ترامادول'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-3257842388298624666</id><published>2010-12-01T23:52:00.000-08:00</published><updated>2010-12-02T00:33:07.804-08:00</updated><title type='text'>ما چیزی برای از دست دادن نداریم به جز زنجیرها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خسته از گفت و گویی طولانی و مست از لذت شنیدن ایده هایشان، دلخوش از این که هنوز چیزی سرپاست  و شاید تکه یخ زیر آب کوه یخی بزرگ بشود و تایتانیک مرگ و نفرت و ذلت را غرق کند. راه برگشتی را طی می کردیم که فقط برگشت بود. برگشت خوردن ازشور، از جوانی، از عشق حتی. با این همه بیست، بیست و پنج متر جلوتر. مرد را دیدم که تکیه داد به در ماشین و بعد صدای جیغ زن و بهدتر همهمه ی آدم ها و با پاهایی خشک شده، دهانی خشک شده، به سوراخ سرخ روی سینه ی مرد نگاه می کردم. اسمش را نمی دانم. نمی دانستم. اورژانس زودتر از همیشه رسید. ولی مرده بود.همان دم درگاه مطبش نشستم و جنازه همان طور روی زمین، کف آسفالت. می گفتند دکتر است، استاد دانشگاه است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اما وقاحت وقتی خودش را نشان می دهد که شاهد مرگ به جستجوی دلیل می گردد. " این زنه که کنرش نشسته زن خودش نیست که!" بعد زن شوکه و خراب پیاده می شود . نمی تواند با موبایلش تماس بگیرد. چند بار سعی می کند. ولی نمی تواند. هی یک دکمه را عوضی می زند. موبایل را می دهد دست کسی از بین جمع و می گوید فلان شماره را بگیر. با زنش صحبت می کند. افسر آگاهی می بردش توی رستورانی همان نزدیکی و آنجا را قرق می کنند. ما از پشت شیشه نگاه می کنیم. بعد دوباره فرایند تبدیل جسد به معما شروع می شود. لذت می برند از خیالبافی درباره ی مرده ای که روی زمین شهد زنده بودن را به کامشان شیرین می کند. " شاید مریضی کسی بوده! شاید کسی را بالای پول عمل نکرده و طرف مرده" رنی از راه می رسد و جیغ می کشد و مثل احمق ها داد می زند" ببریدش بیمارستان،ببریدش دکتر" دکتر همکارش در همان ساختمان پزشکان بالای سر جسد است. هیچ خونی کف خیابان نیست و هنوز همان سوراخ سرخ زیر قفسه ی سینه است و فقط همین. و همین سوراخ نه ترسناک و نه اهل هیاهو توهم نجات و امید حیات در هر کسی که بار اول می دیدش بر می انگیخت.  " عین حجاریان! من یادمه!" صدا صدای جوانی است موتور سوار که با تشر یکی دو مأمور متفرق می شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بر می گردم و اسباب کابوس مهیا ست. تا شاید دوماه. که نوشتن عین دزدیدن صدای مرده هایی است که ما به جای آنها کلمات را اشباع می کنیم.من نمی توانستم قدم از قدم بردارم. برای مردن شاهدی وجود ندارد. برای جسد چرا. نه هنوز مرده را می توان دید. و همین طور نه دیگر زنده را. اما خود مردن. خود آن چیز چیزنده را نمی شود دید. نمی شود مدعی شهادت دادن بر آن بود. از زانو به پایین چوبی بودم. یا چدنی. یا مثل ریشه عفونی دندان عقل. بعد تو آمدی. دستم را گرفتی. با هم به زمین و زمان فحش های رکیک دادیم. بعد جسد مثل اشتباه تایپی به غیابی از جنسی دیگر و نیازی موذی مبدل شدیم. تازه زدی زیر گریه، من نگاهت می کردم. نه. تو گریه کردی، من زدم زیر نگاه. و ما هم به دلیلی به جز جنازه ی حالا چند صد متر آن ورتر. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-3257842388298624666?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/3257842388298624666/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/12/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3257842388298624666'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3257842388298624666'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='ما چیزی برای از دست دادن نداریم به جز زنجیرها'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-6638631697273843665</id><published>2010-09-12T03:25:00.000-07:00</published><updated>2010-09-12T03:41:01.921-07:00</updated><title type='text'>آخرين حباب روي آب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مي گفت ساعتي كه كار نمي كند هزار بار بهتر از ساعتي است كه يا عقب است يا جلو. مي پرسيدم چرا و جوابش اين بود كه ساعتي كه كار نمي كند لا اقل دو بار در شبانه روز وقت را درست نشان مي دهد اما ساعتي كه عقب يا جلو... . به نصيحت هايش گوش نمي كردم كه هميشه براي ساعتي حرف مي زد كه كار نمي كند. حالا بايد جواب پس بدهيم بابت عقب بودن يا جلو رفتن. مي گفت طوري زندگي كن كه مجبور نباشي چيزي سنگين تر از قلم بلند كني. زمان گذشت و فهميديم چيزي سنگين تر از قلم وجود ندارد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بهترين خطاب، خطاب به هيچ كسي است كه با همين خطاب كردن تو دليل وجودي پيدا مي كند. وقتي خطابي هست لابد مخاطبي هم بايد برايش باشد. فقط همين مهم است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-6638631697273843665?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/6638631697273843665/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/09/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6638631697273843665'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6638631697273843665'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='آخرين حباب روي آب'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-1199832692910381843</id><published>2010-07-06T05:55:00.000-07:00</published><updated>2010-07-06T06:26:33.653-07:00</updated><title type='text'>نامگذاري مجدد تاريخ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در پادگان ها اصطلاح رايجي هست به اسم بگايي كه فقط در همين مكان به كار مي رود و هيچ وقت نشنيدم كه خارج از اين محيط آن را استفاده كنند. معني گسترده اي دارد اين كلمه. به هر عمل، احساس، رفتار و حتي تصوري كه باعث عذاب و دردسر شود مي گويند: " بگايي". جالب اين جاست كه همه ي افرادي كه در آن محيط شايد روزي ده بيست بار اين كلمه را به كار مي برند، به مجرد بيرون آمدن و جدا شدن از آن سيستم، كلمه را همان جا در محدوده ي معين خودش به حال خود رها مي كنند و مي روند پي زندگيشان. انگار كه وا‍ژه اي مناسكي يا آييني باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گفتن ندارد كه در دفاع از توهمي به نام زندگي خصوصي، هركسي براي ديگري ، بگايي مي شود. هر قدر سعي كني بگايي ديگري نباشي، بالاخره يكجا دمل سرباز مي كند و متوجه مي شوي كه از همان آغاز درچارچوب بگايي قرار داشته اي. حتي مرگ هم، نوعي بگايي است كه ما در غياب خودمان به ديگران اعمال مي كنيم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در تمام اين چند ماه اخير دقيقاً فقط چهار روز در خاطرم مانده كه در جمع آدم ها، در جمعي به نام مردم، هم احساس رهايي بود، هم احساس خاص بودن و يگانگي. طي آن چهار روز عملاً بگايي از زندگي روزمره رخت بربسته بود.وقتي تعبير مردم ناممكن بشود، زندگي صفت بگايي را براي خود بر مي گزيند. كه البته خودتان مي دانيد چيزي نگذشت كه بگايي متراكم و منسجم تري، به اين كلمه ي گم وگور تجسمي تازه بخشيد. تجسمي كه خود برامده از گم و گور شدن  بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بگايي نه تاريخي مي شود و نه چيزي در حوزه ي امور فردي باقي مي ماند. بگايي حاصل حضور بازنمايي شده ي ديگري است. بگايي به عبارتي تصوير زندگي است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-1199832692910381843?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/1199832692910381843/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/07/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1199832692910381843'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1199832692910381843'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='نامگذاري مجدد تاريخ'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-7954513715663677302</id><published>2010-05-30T00:22:00.000-07:00</published><updated>2010-05-30T01:09:40.707-07:00</updated><title type='text'>تاريخ را پدر خانواده مي نويسد-والتر بنيامين</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وقتي تخيل به شكل غالب بيان پذيري فرد مبدل مي شود، دو راه بيشتر براي نجات ته مانده هاي زندگي باقي نمي ماند. اول آن كه تخيل را به صورت واسطه اي قرار بدهيم تا از دل آن، ايده اي سر بلند كند. و دوم آن كه تا حد ممكن از تخيل پرهيز كنيم و صرفاً به جابه جايي فاكت ها بپردازيم و بگذلريم كه فاكت ها خود مولد تخيلي رهايي بخش بشوند.&lt;br /&gt;هي مي پرسند آخرش چه مي شود؟ گاهي مي پرسند چه كار بايد كرد؟ اما سؤال بنيادين اين است كه در اين شرايط چه كار نبايد كرد؟ بهترين تخطي از تخيل اجباري و همگاني شده ي معاصر، بر ساختن نه ها و نكردن ها و نرفتن ها و نخواستن هايي است كه به جاي تكيه بر امور بالفعل با امور بالقوه، وقاحت انگل صفت محيط پيرامون را رسوا مي كند. علاوه بر اين مولد گشودگي نجات بخشي مي شود كه شب سياه تاريخ را منحل و به نوعي رستگاري منجر مي گردد.&lt;br /&gt;انديشيدن به پيروزي قريب الوقوع مقدمه چيني براي ظهور هيولاهاي تازه است. از سوي ديگر پذيرش بي چون و چراي نقش قرباني و اعتبار يافتن از آن، خود منجلاب ديگري است. بي شك در اين رويكرد، صدمه ها مي بينيم و در اين تلاش نفس گير بخار مي شويم. تنها تر مي شويم و با اتهام ها و تحقيرهاي تازه تر و زخم هايي كاري تر با قساوتي به مراتب بيشتر از اين و تهديدهايي به شدت هولناك تر، نشانه گذاري مي شويم.&lt;br /&gt;داس مرگ از بين ما مي گذرد، اما بايد بدانيم كه در پذيرش اين قاعده ي برآمده از جنون و حماقت، بيشتر مي ميريم و صدماتي جدي تر مي بينيم. هر چه بگذرد اميد، سخت تر مي شود. طي اين مدت براي رخداد كمين كرديم، بعد به نامگذاري آن رخداد پرداختيم و حالا فقط مي توانيم به اين رخداد وفادار بمانيم.يا نمانيم. چه بخواهيم چه نخواهيم ما را به نام اين رخداد خواهند شناخت.&lt;br /&gt;نه به تاريخ اتكا مي كنيم و نه خود را سازنده ي تاريخ فردا مي دانيم. نه قربانيان امروز هستيم نه به هيولاهاي فردا مبدل مي شويم. حضور ما خبر از تل حسرت ها و وعده هاي براورده نشده مي دهد...خبر از تخيلي تحميل شده  بر تك تك سو‍‍ژه هاي انساني مي دهد.&lt;br /&gt;هميشه اين طور نيست كه علت ها بر معلول ها تقدم داشته باشند. گاهي معلول، علت علت خودش مي شود. به عنوان مثال،ما شهر را مي سازيم و شهر ما را مي سازد. شهر با آن كه معلول حضور انسان است، به طور همزمان علت علت حضور انسان نيز هست.  در شرايطي ،علت به فراخواني از جانب آينده بدل مي شود. عشق هم چيزي از همين مقوله است.شهر و درست تر آن كه بگوييم خيابان، هنوز تنها مكان امكان پذيري عشق و سياست است. در اين حالت است كه قبول مي كنيم معلول علت آينده باشيم.هر چند، معلول شدن با قرباني شدن تفاوت چشمگير دارد. در اين مواقع به حافظه نبايد اتكا كرد. اين يك قاعده ي اخلاقي است. نبايد نتيجه گيري كرد. به قول والتر بنيامين، تاريخ را پدر خانواده مي نويسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-7954513715663677302?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/7954513715663677302/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_30.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/7954513715663677302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/7954513715663677302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_30.html' title='تاريخ را پدر خانواده مي نويسد-والتر بنيامين'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-4633427970460228048</id><published>2010-05-11T01:18:00.000-07:00</published><updated>2010-05-11T01:26:17.330-07:00</updated><title type='text'>جفت گیری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما از آن گنده دماغ ها نبودیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هیچ به آنهایی شبیه نبودیم که زور می زنند بگویند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بچه به کدامشان رفته... .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تو می دانستی که به هر دوی ما رفته.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما با همه فرق می کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هیچ وقت شبیه هم نمی شویم: هر چند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سال های زیادی با هم در خواب خور خور کردیم، به پر وپای هم پیچیدیم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و رو در روی هم بودیم. منتها&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بر خلاف موقعی که توی خانه ایم، اینجا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زیر این درخت که آسمانی از &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شکوفه های سفید بالاسر ماست،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قدرت محاسبه را از دست می دهم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و با انگشتم، طرح دهان تو را &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هاشور می زنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روی ساندی تایمز پهن شده &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;عشقبازی می کنیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و بعدش، منی ها را روی صورت رئیس جمهور پیدا می کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سینتیا مک دونالد(ترجمه ی میگرن)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-4633427970460228048?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/4633427970460228048/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_11.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4633427970460228048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4633427970460228048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_11.html' title='جفت گیری'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-4652281060299231697</id><published>2010-05-10T01:18:00.000-07:00</published><updated>2010-05-10T01:29:17.137-07:00</updated><title type='text'>جاشوی نیمه شب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جاشوی نیمه شب به ساحل آمد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شما که می دانید پی چه بود؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اما به جایش مرا گیر آورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هر جا رفتم، پی ام آمد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از خیابان های تاریک به خانه کشاندمش، شاد بودم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از بودنش. از خانه به رختخواب کشاندمش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در وجه رایج بوسه، گویی برای مرد،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زن یا فاحشه در مغازه موجود بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نوازش هایی نرم، و قصه هایی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از کشتی شکستگان، مردان مردار، و از این هم بیشتر،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حرف هایی که دوست داشتم، نه به خاطر آنچه می گفت،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که از طرز گفتنش:"مردان مرده همه جا روی آب شناور بودند!"&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گریه کرد، نوکش را&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فرو کرد در من (خون آمد کمی،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خیلی بزرگ بود.) چیزی از جنس ترس&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در وجودش رفت. توی گوشم گفت:" تو چت شده، &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;باکره ای هنوز؟"&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گفتم:"نه، شاعرم، دوباره بگا"&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;الیزابت سارجنت(ترجمه ی میگرن)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-4652281060299231697?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/4652281060299231697/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_10.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4652281060299231697'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4652281060299231697'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_10.html' title='جاشوی نیمه شب'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-4598929358066754856</id><published>2010-05-09T09:13:00.000-07:00</published><updated>2010-05-09T09:21:13.460-07:00</updated><title type='text'>پس از عشق</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دست آخر،سازش!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بدن ها به سرحد خود بازگشتند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اين پاها، من باب مثال، مال من اند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بازوهات به خودت عودت شدند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قاشق هاي انگشت هاي ما، &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;لب ها، مالكيت خود را قبول كردند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;رختخواب خميازه كشيد، در &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بي غرض نيمه باز، لق لق زد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و بالا سر، هواپيما&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سرود فرود سر داد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چيزي عوض نشد، به جز&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آن لحظه اي كه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گرگ، همان گرگ پاپيچ&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;كه بيرون از "او" ايستاده بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سبك دراز كشيد و به خواب رفت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ماكسين كومين(ترجمه ي ميگرن)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-4598929358066754856?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/4598929358066754856/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_7330.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4598929358066754856'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4598929358066754856'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_7330.html' title='پس از عشق'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-3558391752426954037</id><published>2010-05-09T00:20:00.000-07:00</published><updated>2010-05-09T00:30:33.772-07:00</updated><title type='text'>درس سکوت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هر وقت پروانه ای &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به ناگاه بال هایش را جمع کند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;صدایی بلند می شود: لطفاً ساکت!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به محض این که پر پرنده ای لرزان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پران به جانب نور راه بگشاید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;صدایی بلند می شود: لطفاً ساکت!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به همان روش که یاد می دهند به فیل&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تا گام زند بی صدا بر طبل&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نیز آدمی را بر زمین&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;درختان صم بکم بر باغ ها همان طور&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قد راست می کنند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که موی ترس خوردگان &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سیخ می شود&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تیموتوش آکرپویچ(ترجمه ی میگرن)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-3558391752426954037?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/3558391752426954037/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_09.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3558391752426954037'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3558391752426954037'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_09.html' title='درس سکوت'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-8659473979236966828</id><published>2010-05-08T00:06:00.000-07:00</published><updated>2010-05-08T01:41:21.103-07:00</updated><title type='text'>ای وای تو هم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;"سه ی ابدی"&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دو تا مرد تو دنیا هست، که&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سر وکارشون با من افتاده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یکی شون مردیه که دوستش دارم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یکی دیگه، مردیه که دوستم داره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یکی شون تو رؤیا ی شبانه ی &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روح همیشه غمزده ی منه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یکی دیگه شون، پشت در قلبم واستاده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که من درو براش وا نمی کنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یکی شون شمیمِ بهاریِ&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شادی هدر شده را به من میده، که حیف!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اون یکی همه ی زندگی درازشو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که هیچ وقت یک ساعتشم زنده نمی شه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یکی شون گرم، تو سرود خونم حیات داره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همون جایی که عشق، خالصخه و بی تعلقه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اون یکی، تو همهمه ی روزاس&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همون جایی که همه ی رؤیاهام عبث می شن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همه ی زنها بین این دوتان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;عاشق ان، معشوق ان، و سفید-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و هر صدسال یه بار چی بشه &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که این دوتا یکی بشه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;                                             تووُ دیتلوسن (ترجمه ی میگرن)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بالأخره نامه های نامه های ساعدی به معشوق ناشناخته اش، طاهره ی کوزه گرانی منتشر شد.نشر مشکی آن را چاپ کرده. گویا بعد از فوت خانم کوزه گرانی، دیگر دلیلی برای مخفی ماندن این نامه ها وجود نداشته. کتاب شامل 41 نامه است که 13 تای آنها بدون تاریخ هستند. اما آنهایی که تاریخ دارند، فاصله ی زمانی 13 ساله ای را از 32، سال کودتا،دقیقاً 13 روز بعد از کودتا تا تیر ماه 45 را در بر می گیرند. به این ترتیب، ساعدی 15 سال برای زنی که دوستش داشته نامه نوشته و قرائن حاکی از آن است که هیچ جوابی در یافت نمی کرده. ساعدی بعضی نامه ها را تاریخ گذاشته و بعضی دیگر را بدون تاریخ ارسال کرده.این نوشته ها با همه ی چیزهایی که از ساعدی خوانده ایم فرق می کند. عنوان این نوشته  رااز داستان کوتاهی که در مجموعه ی "آشفته حالان بیدار بخت" آمده، انتخاب کرده ام: "ای وای، تو هم!"نامه ی بعد از کودتا، چنین آغاز می شود: " دیو و دد با چهره ی پر غضب و درندگی، با پنجه های خون آشام و نگاه های حیز، روی وطن عزیز چادر کشید." در ادامه ی همین نامه ساعدی دیگر هیچ چیز از سیاست نمی نویسد، از دوری و عشق ناکامش حرف می زند و تلاش برای معرفی خودش:" ژیگول نیستم، کراوات و عینک به خودم آویزان نمی کنم، پی لوس بازی و لاس بازی نمی گردم، نوزده سالم شده و نشده، ولی در هر صورت عیش و نوش من خواندن کتاب است و عشق من به کتاب، ولی نمی دانم چطور شد پریدم توی تله ی عشق تو..." &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما، نسل ما، هنوز به مکاتبات بی جواب غلامحسین به طاهره ادامه می دهیم و از پا نمی افتیم. با طلاق های طاق و جفت، با خیانت های مسخره ی جهان سومی به امید مگر شبیه شدن به پل های مدیسون کانتی، (آن هم در بهترین حالت) ادامه می دهیم. از جمعی که با آن شروع کردم،یکی مان جاسوس از آب درآمد و با خفت و خواری در تلویزیون دیدمش که اعتراف می کند به مکاتبه و ارتباط با بیگانه. که حالا هم توی زندان جا خوش کرده و شش سالی برایش بریده اند. یکی دیگرمان توی نمی دانم کجای کرج، خودش را آتش زده و با خبر مرگش به قول یکی از رفقا، جماعتی نفس راحتی کشیده اند. آنهایی که به تجربه ی شیمیایی از جهان پیرامون خود دست زدند و هنوز زنده اند، جایشان محفوظ. هستند. هستیم. با سردر گمی و نا امنی اجتماعی و عاطفی، سر می کنیم. نامه های بی جواب می فرستیم. ایمیل های بی جواب می فرستیم. اس.ام.اس های بی جواب می فرستیم. هم دیگر را بی آنکه بخواهیم به لجن می کشیم و مثل این که حالا حالا ها نمی خواهیم در این ناممکنی ارتباط، در این محال شدن تماس، در ممنوعه شدن لمس و همه گیر شدن التماس، تأمل کنیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اخیراً قرار بر این شده که برای شاعرهای معاصر، شناسنامه و کد و از این حرف ها صادر کنند تا روح ملی ما که همان شعر باشد، تقویت بشود و گویا فروغ فرخزاد شامل شاعرهای معاصر ما به حساب نیامده، زیرا با عناصر ملی  و فرهنگی ما تجانس ندارد. آخرین نامه ی ساعدی به خانم کوزه گرانی تاریخ تیر ماه سال 45 را با خود دارد. چند ماه قبل از مرگ فروغ. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مسأله بر سر (به قول حضرات) همذات پنداری و ( باز به قول حضراتی از سنخ دیگر) مغالطه ی استحسانی نیست که وضعیت معاصر را با حال و هوای نامه های ناکام ساعدی به طاهره اش پیوند می زنم. چند ماه پیش مقاله ای از یاکوبسون، همان زبانشناس و منتقد ادبی مشهور روس و سر دمدار مکتب پراگ، می خواندم که در آن به مرگ نویسندگان و شاعران پس از انقلاب اکتبر پرداخته بود. عنوان مقاله ی یاکوبسون این بود:"نسلی که شاعرانش تباه شد." راستش شوکه شدم. سال هاست ما یاکوبسون را با کلماتی مثل، اتخاب و ترکیب، یا مجاز و استعاره، یا فرمالیسم روسی تداعی می کنیم. باورم نمی شد که چنین آدمی به مرگ مایاکوفسکی و یسنین واکنش نشان داده باشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از مجموع همه ی این حرف های در و بی در می خواهم به این نتیجه برسم که تعبیری چندش آورتر و کریه تر از "فرهنگ" وجود ندارد. یک مشت انگل پس مانده، برای توجیه حضور خودشان، فرهنگ را کرده اند سپر بلا. کار فرهنگی، مطالعات فرهنگی،خدمات فرهنگی، محصولات فرهنگی، فرهنگ سازی، مهندسی فرهنگی، معاونت فرهنگی، بومی سازی فرهنگی و همین طور الی غیر النهایه. نه خسته می شوند نه شرم می کنند از این همه فرهنگ که انداخته اند عقب و جلوی همه چیز. دلشان خوش است که با فرهنگ بالأخره یک روز بی فرهنگ ها یه خیل فرهنگ دارها می پیوندند و دنیا گلستان می شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یکی از دستاوردهای مدرنیسم در هنر این بود که هیچ تعلق خاطری به فرهنگ نداشت. دست بر قضا مدرن ها می خواستن فرهنگ رایج جهان پیرامون خود منهدم کنند تابرای خروج از فلاکت زندگی به یغما رفته ،راه نجاتی حاصل بشود. به جای فرهنگ، آنها به تجربه اتکا می کردند. می خواستند تجربه را چنان امتداد بدهند که به راه رهایی منجر بشود. به منحل شدن چیزی به نیت تأسیس مفهوم یا احساس یا ادراکی تازه. فرض بگیرید جویس یا پیکاسو یا شوئنبرگ به جای سماجت و مقاومت در آفریدن، رو می آوردند به کار فرهنگی. فروید اگر مثل ما رفته پی مهندسی فرهنگ چه اتفاقی می افتاد و شکل قرن بیستم چطور از آب در می آمد؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خواندن نامه های ساعدی به طاهره ی کوزه گرانی از این بابت غنیمت است. فرصتی است تا با واسطه ی دیگری در چهره های خودمان خیره خیره نگاه بکنیم و به طرح این پرسش برسیم که چه به روزمان آمده! ما هر کدام به یک بمب ساعتی برای دیگری تبدیل شده ایم کنار هم می مانیم و با هم وقت تلف می کنیم و به محض شنیدن صدای تیک تاک بمب هر کدام، فاصله را قاعده می کنیم.در دور دست حضور او پناه می گیریم و منتظر شنیدن صدای انفجار می شویم. این وسط چند نشست و سمینار و جلسه هم راه می اندازیم تا با شیرینی و چای و آبمیوه، وظایف فرهنگی خود را به نحو احسن به اتمام برسانیم. تک تک ما علامه ی دهر هستیم و به قول سهیلا بسکی، اسم کشورمان"خراب شده" است. راستش این پست مدرنیسم خاورمیانه ای حسابی حال به هم زن شده. جهان دو نفری احتیاج به صیانت و پایداری دارد. این جهنم، عادی نیست. نباید به آن تن داد.حالا دیگر "طاهره، طاهره ی عزیزم" ساعدی خطاب به ماست. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-8659473979236966828?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/8659473979236966828/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_08.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/8659473979236966828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/8659473979236966828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post_08.html' title='ای وای تو هم!'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-5484673534396204003</id><published>2010-05-06T06:24:00.000-07:00</published><updated>2010-05-06T06:59:35.241-07:00</updated><title type='text'>ميوه ي بهاري</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هنوز نمي داند چرا درخت هايي كه در اين سال ها كنار خيابان ها غرس كرده اند اكثرشان درخت توت است. اوايل توي روزنامه خوانده بود كه نهال ها نر هستند، اما صبح كه زد بيرون يك آقاي موقري را ديد كه به شاخه ها ور مي رفت و دهانش مي جنبيد. ديروز غروب هم خانمي را ديد كه خم شده و از كف كفش هاش توت هاي له شده را به ضرب و زور پاك مي كند يا مي مالدشان به ديواره ي جدول. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;راستي چرا از بين اين همه نوع نهال توت را انتخاب كرده اند؟ بوي ترش توت ها ي پاكوب سر ظهر ارديبهشت، به كجاها كه نمي بردش. توت هاي نر بر خلاف تصور تغيير جنسيت داده اند و همه شان ماده از آب در آمده اند. به بار مي نشينند و آسفالت ها را چسبناك مي كنند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;موضوع بيهوده اي است براي نوشتن، آنهم بعد از دوسه هفته ننوشتن. دو سه هفته اي كه طي آن توت ها بي سر وصدا رشد مي كردند و آماده ي سقوطي بي دغدغه بر سطح خيابان مي شدند. شايد حساسيت بي جاي او بود كه اتفاق عادي و عادت همه ي اين سال ها را برجسته حس مي كرد. يا شايد تغيير جنسيت توت ها و گم شدن اين همه مجسمه در تهران با هم ربط دارند. پاپادوس در هاييتي خيال مي كرد سگ ها ذاتاً و اصالتا كمونيست هستند. براي همين دستور داد كلك همه شان را بكنند. يك دوره اي هم به اين نتيجه رسيده بود كه مردم مملكتش در خطر ابتلا به سرخك هستند. به فرموده اش لامپ تمام تير چراغ برق ها را قرمز كردند يا با كاغذ رنگي جلوي نور زرد را كه عامل بيماري بود، گرفتند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تازه هالوسيناسيون شروع شده. خيال مي كرد آن دو نفر كه دست در دست هم راه مي روند عاشق هم ديگرند يا كم كمش هواي همديگر را دارند، منتها نيم ساعت بعد كه دوباره ديدشان، تحريك مي شد بپرد وسط و از هم جدايشان كند يا لا اقل از خودشان بپرسد كه شما چه مرگتان است آخر. اما نه جلو رفت نه چيزي پرسيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;غده هاي به پيوسته ي توت ها، زير تخت كفش ها مي تركند. جاي دريغ نيست ؛دو سه دقيقه اي ديگر توت تازه نفسي از شاخه مي افتد و آماده مي شود براي مراسم تركيدن. شهر آبستن اين غده ها شده. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-5484673534396204003?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/5484673534396204003/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5484673534396204003'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5484673534396204003'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='ميوه ي بهاري'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-2816331537550591206</id><published>2010-03-25T07:31:00.000-07:00</published><updated>2010-03-25T07:34:51.557-07:00</updated><title type='text'>ویلیام کارلوس ویلیامز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;چیز زیادی نمی خواهم&lt;br /&gt;چند گل داودی&lt;br /&gt;لم داده بر علف ها،&lt;br /&gt;زرد، قهوه ای و سفید،&lt;br /&gt;گپ و گفت چند آدم، درخت،&lt;br /&gt;پهنه ای از برگ های خشکیده&lt;br /&gt;به همراه آبکندی در میانِ&lt;br /&gt;من و این ها.&lt;br /&gt;نامه ای می رسد&lt;br /&gt;یا نگاهی- تو خبر می شوی،&lt;br /&gt;گنگ می مانم، چرخ می خورم&lt;br /&gt;از چهار سو- می مانم&lt;br /&gt;غذا نمی گذارم به دهانم&lt;br /&gt;می گویند: بیا!&lt;br /&gt;و بیا! و بیا! و اگر&lt;br /&gt;نروم خودم می مانم و خودم&lt;br /&gt;اگر بروم&lt;br /&gt;شهر را از مسافتی در شب دید زده ام&lt;br /&gt;و گیج که که چرا شعری ننوشته ام.&lt;br /&gt;بیا! آری، شهر تو را می درخشد&lt;br /&gt;و تو بر آن راست راست می نگری.&lt;br /&gt;همه ی خوشی ها در دوری از زن است&lt;br /&gt;و بهترین زنان باز هم زن است.&lt;br /&gt;چه می شود اگر مثل لاک پشتی از راه برسم&lt;br /&gt;با خانه ام بر پشت یا&lt;br /&gt;مثل ماهی ناز کنان از زیر آب؟&lt;br /&gt;نه این طور نمی شود.&lt;br /&gt;باید از عشق بخار شده باشم، به رنگی&lt;br /&gt;مثل فلامینگو. برای چه؟&lt;br /&gt;برای داشتن سر و پایی ابلهانه و بو کشیدن&lt;br /&gt;مثل فلامینگویی که به پرهایش گند زده است.&lt;br /&gt;آیا باید به رغم سرشاری ام از شعرهای بد&lt;br /&gt;به خانه برگردم؟&lt;br /&gt;و می گویند: تا امتحانش را پس نداده باشد&lt;br /&gt;چه کسی محل سگ به او می گذارد؟ چشم های تو&lt;br /&gt;نیمه باز، تو کودکی هستی،&lt;br /&gt;کودکی شیرین، سر به هوا&lt;br /&gt;ولی من از تو مردی خواهم ساخت&lt;br /&gt;که عشق را به دوش می کشد!&lt;br /&gt;و در مرداب ها&lt;br /&gt;زنجره ها پر می کشند&lt;br /&gt;و بر بلندای برکه ای آفتابی&lt;br /&gt;لانه می کنند، آب&lt;br /&gt;نی ها را منعکس می کند و نی ها&lt;br /&gt;روی ساقه هاشان به کرشمه می آیند و خش خش می کنند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-2816331537550591206?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/2816331537550591206/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/03/blog-post_2059.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2816331537550591206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2816331537550591206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/03/blog-post_2059.html' title='ویلیام کارلوس ویلیامز'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-6096160548192388826</id><published>2010-03-25T07:22:00.001-07:00</published><updated>2010-03-25T07:29:04.371-07:00</updated><title type='text'>جمعه ی آخر سال:عشق در جلسه ی امتحان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خرس پاندایی راکه برای ممانعت از انقراض سال ها در قرنطینه نگهداری شده بود، به جنگل فرستادند تا در محیط واقعی به حیات طبیعی خودش ادامه بدهد. ده روز بعد پاندا مرده بود. دلیلش همه ی آن مراقبت هایی بود که برای جلوگیری از انقراضش انجام داده بودند. )سر وقت مقرر رسید. نشست روی صندلی فلزی با دسته ی آهنی، یعنی نشست روی همان صندلی فلزی با همان دسته ی آهنی.(هیچ چیزی، هیچ کاری، هیچ اتفاقی به خودی خود دفعه ی اول نمی شود. تا احتمال یا امکان وقوع دوباره ای نباشد، دفعه ی اولی قابل تصور نیست. شبح دومین بار است که "دفعه ی اول " را می سازد. بار دوم با انتظارها، ترس ها و تکرار پذیری های بار اول است که به استقبال ماجرا می روی.) به استقبال ماجرا رفت. باید می نوشت. کف دستش خیس عرق شده بود. بر خلاف دفعه ی اول که همه چیز سر جای خودش بود و با حضور ذهن می نوشت و موقع پرسش های شفاهی، قبراق جواب می داد؛ حالا دست و پایش را گم کرده بود.( حالا تو نیز به مخاطبان من پیوسته ای. می خواهم تجربه ی دلپذیری برایت فراهم آورم.می خواهم خوشحالت کنم. کسی به من نگفته که با تو حرف زدن به تو فکر کردن برای تو نوشتن کار نادرست و خلافی است.) لیوان آب را گذاشت روی زمین کنار پایه ی صندلی. صندلی لق می زد. مثل تمام صندلی های امتحانی که اگر چپ دست هم باشی، مجبوری کمرت را نیم چرخی بدهی تا راحت تر بنویسی. مثل همه ی ممتحن هایی که سر جلسه ی امتحان راهنمایی می کنند و برای سؤال های سخت سرنخ می دهند، وسط نوشتن به من تذکر می دهی، به نکات قابل تأمل اشاره می کنی وبرای من، نفس همین مرعوب شدن، همین که یک نفر حواسش به من هست و سیر ذهنی ام را هدایت می کند؛ دلپذیر و خواستنی است. ( هوا روشن بود که وارد شد. جایی را نمی دید. زیاد طول نکشید ولی بیرون که آمد همه جا تاریک شده بود. تاریکی بدون یقین به صبح فردا. چیزی مثل شب در شعر نیما.) خوش به حال آنها که نوشتن آرامشان می کند. خوش به حال آنها که می گویند اگر نوشتن نبود می مردند. خوش به حال آنها که نه از نوشتن پول در می آورند، نه به نوشتن وادار می شوند. برای حاجات روحی شان می نویسند. می نویسند تا در صلح با خویشتن، خود درمانی کنند. اما کلمات تنها نیستند. به تنهایی نیستند. با عرق و خون و اسپرم و همه ی ناسزاهای جهان در هم آمیخته اند.بدون وساطت کلمه بدون زبان بدون نوشتن تصور هیچ پاک و نجسی ممکن نیست. کثافت جزء جدایی ناپذیر و دلالت نهایی وجود آنهاست.( می دانم سرت شلوغ است. می دانم سلیقه ات بامن یکی نیست. شاید حتی فیلم دیدن را دوست نداشته باشی. اما اگر راه دستت بود فیلم یس را ببین. یک صحنه ای در آن هست که یکی از کلفت ها رو به دوربین می گوید: "تمیزی غیر ممکن است. گه از روی زمین ناپدید نمی شود. گه فقط جابجا می می شود." بعدهمان کلفته بی اعتنا به دوربین با دستمال به تمیزکاری اش ادامه می دهد.(حرف تو حرف می شود، سرت درد می آید اما آخر هفته ی گمشده ی بیلی وایلدر را هم ببین. چون در آن هم یک پلان درخشان هست که مرد الکلی از کافه چی می خواهد تا موقع میگساری میز را تمیز نکند. چون دوست دارد جای پیکش را روی پیشخوان ببیند و دایره ها را بشمرد. مرضش را مثل دایره ای می داند که نه شروعی دارد نه پایانی و آنقدر این دایره در دوران خودش ادامه پیدا می کند و ادامه پیدا می کند تا الکلیست از پا بیفتد.) کثافت انسانی ترین مکانیسم زندگی است. جهان اطراف، تنت، بهترین و با شکوه ترین لحظه های زندگی ات، حتی تصور مرگت با کثافت گره خورده است. ما عملاً موجوداتی هستیم که زندگی را به دوپاره ی تمیز و کثیف تقسیم می کنیم. تن ما ماشینی است که ورودی های تمیز را به خروجی های کثیف تبدیل می کند.) کلمات روی کاغذ می آیند اما نوشته نمی شوند نوشته های پیشین و شاید نوشته های بعد را پاک می کنند. خیس عرق به این عمل جانفرسا باید ادامه داد. این تنها راه امید برای بیرون آمدن و دیدن هوای تاریکی است که قبل از تسلیم شدن و خود را به تمامی تفویض کردن روشن بوده، روز بوده.( نمی خواهم خودم را تبرئه کنم و به قول شما خودم را به موش مردگی بزنم. اما تقصیر ما نبود که پخش سریال ارتش سری هم زمان شده بود با دوران بلوغ ما. در آن سریال تقابلی جدی و البته جعلی میان گروه نجات و گروه مقاومت به وجود آمده بود.(خاطرت که هست؟) گروه نجات خلبان های هواپیماهای سقوط کرده و فراری ها را نجات می داد و در مقابل، گروه مقاومت فقط آدم می کشت ونازی ها راسر به نیست می کرد. ما آن سال ها عاشق گروه نجات بودیم و از مقاومتی ها بدمان می آمد. خیلی راحت مقهور تاچریسم و ریگانیسم رسانه ای آن سال ها شده بودیم. بعدها بود که فهمیدیم بکت و دوراس و بلانشو از اعضای فعال گروه مقاومت بوده اند و خیلی بعدترش بود که به تاریخ جنگ دوم ناخنک زدیم و فهمیدیم گروه نجات رابط دو جانبه ی نازی ها و متفقین بوده اند و از یهودی ها پول می گرفته اند و قول فراری دادنشان را می داده اند و بعد مسیر و زمان حرکت را در اختیار نازی ها می گذاشته اند تا هم اموال و اشیاء قیمتی شان را تصاحب کنند هم بکشندشان. ناتالی و مونیک و آلن، توهمات قهرمانی دوران نوجوانی ما بودند. آنها قهرمان هایی بودند که با تأخیری طولانی خائن و حق و حساب بگیر از آب درآمدتد.اما من هنوز آن لحظه ای را که مونیک را نشاندند تا موهایش را کوتاه کنند و به عنوان خائن رسوایش کنند دوست دارم. در فیلم کتاب سیاه، بعد از کوتاه کردن موهای زن خائن، مخزنی را که پر از گه است روی سرش خالی می کنند. این صحنه در هیروشیما عشق من هم هست. اگر یادت باشد مونیک اصلاً مقاومت نمی کرد. آلن تنهایش گذاشته بود واو دیگر امیدی به هیچ کس نداشت. وقتی بدوبیراه نثارش می کردند و موهایش را دسته دسته و نامرتب با قیچی کوتاه می کردند، سرش را انداخته بود پایین و واکنشی نشان نمی داد.) سرم را انداخته ام پایین و واکنشی نشان نمی دهم. می نویسم. برای تو می نویسم. تو ارزشش را داری.از امکان اشتباه و تحلیل غلط و سواد کم و دخالت بیجا و اندیشه ی شتابزده می نویسم.از بی ثباتی ام خجالت می کشم. از ناتوانی در برآمدن و برکشیدن عشق خجالت می کشم. برای تو می نویسم. یعنی در واقع این تویی که با دست ها و انگشت های من برای من که به شکل تو درآمده ام می نویسی. مکانیسم پیچیده ایست. رفتار عاشقانه ایست. من به جای تو و تو به جای من با هم مکاتبه می کنیم و مثل راهب و راهبه ای دلباخته در صومعه ای قرون وسطایی، مثل هلوئیز و آبلار در کلامی اشباع شده از وحشت و آلوده به ظن گناه، عشقبازی می کنیم. ) دلبسته ی صدایت شده بودم. دلبسته ی صدایت شده ام. وقتی سکوت می کردی، وجودم پر از دلهره می شد. می ترسیدم دلخورت کرده باشم. وقتی با آن متانت بی نظیر اتاق را ترک می کردی، تنهایی و خلاء آبم می کرد. حاضر بودم برگردی و هر چه بخواهی برایت انجام بدهم. هرکاری بگویی بکنم. همین طور که می نوشتم منتظر هم بودم تا حرف بزنی. گاهی سؤال های بیربط می پرسیدم تا جوابم را بدهی و از شنیدن صدایت شاد بشوم.اما در این کار افراط نمی کنم می ترسم از من دلسرد بشوی. نوشتن این چیزها در اینجا کار درستی نیست. اما من که از تو ردی ندارم. نام و نشانی ندارم.چه جوری پیدایت کنم. من مونیک ارتش سری تو شده ام. لولیتای توام.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-6096160548192388826?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/6096160548192388826/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/03/blog-post_25.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6096160548192388826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6096160548192388826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/03/blog-post_25.html' title='جمعه ی آخر سال:عشق در جلسه ی امتحان'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-2368556701287460581</id><published>2010-03-17T02:42:00.001-07:00</published><updated>2010-03-17T02:43:53.471-07:00</updated><title type='text'>52</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;1-نه امسال را تحویل می دهم؛ نه سال بعد را تحویل می کنم. حتی بیشتر از این؛ سالی را که با حسرت شروع شده باشد و به یأس ختم بشود، واقعی نمی دانم وباورش نمی کنم.  اسمش شاید نوعی مرض سرباز زدن از واقعیت باشد. شاید شکلی از اشکال هیستری دانسته شود. باکیم نیست. قبول. اصلاً همین.ولی تا ما نباشیم تا من نباشم. هیچ سالی تحویل نمی شود. ومن يكي كه به هیچ کس تحویلش نمی دهم. &lt;br /&gt;زمان، قرنطینه شده. محصورشده با نگهبان و اسم شب و گاه و بیگاه صدای تیرهای هوایی. زمانی که بوده ایم و مانده ایم در آن. ولی نزیسته ایمش.  گویی در همه ی زمان ها زیستیم جز همین اکنون معصوم و سپوخته، اکنون کز کرده و لالمانی گرفته، اکنون توقیف، اکنون نفی بلد شده. اما هر چیزی که محصور بشود خود به خود بیرون خودش را تعریف می کند. هر قدر دیوار بلندتر و صلب تری  گرداگرد خودش بکشد، بیرونش شگفت تر و شکوهمندتر می شود. ماندن در این زمان، ایجاب می کند که زمان دیگری را بسازیم و در خیال به آن مهلت خودنمایی بدهیم. زمانی که با همه ی قبل ها و بعدها بازی کند،  برقصد و تا بیایید بقاپیدش، زود دست به دست شود،  دست به دستش کنیم و حتی ندانید حالا کجاست، دست چه کسی است.دست کدام ماست.&lt;br /&gt;2- مقاله ي "از پا افتاده" ی دلوز را برای چندمین بار می خوانم. مطلب مفصلی است درباره ی تجربه های بکت در تلویزیون. خیلی ها گفته اند که این نوشته در حکم یادداشت خودکشی دلوز است. در همین مقاله است که مکرر دلوز از افتادن و متلاشی شدن حرف می زند.با این حال، در این نوشته از مرگ خبری نیست. از همان آغار نوشته، دلوز به یک تمایزجدی اشاره می کند: خسته ها و از پا افتاده ها. خسته ها با از پاافتاده ها فرق دارند. خسته ها به خاطر اتمام امکان هاست که به زانو در می آیند. اما از پاافتاده ها را هجوم امکان ها زمین گیر می کند. خسته ها از فرط خستگی دراز می کشند و می آرامند، اما از پاافتاده ها چمباتمه می زنند و سر در گم اند. خسته ها از ملال خانه به خیابان پناه می برند یا از یأس خیابان راهی خانه می شوند. ولی از پاافتاده ها تفاوت خانه و خیابان را از دست می دهند و با کفش در خانه راه می روند یا با دمپایی راهی خیابان می شوند.&lt;br /&gt;قصدم ارائه ی خلاصه ای از مقاله ی دلوز نیست. گاهی شکست گاهی سکوت، حرمت و اعتبار خودش را به بار می آورد. همین ها امکان پذیری بسیاری از عرصه ها را به مرحله ی بروز می رسانند. از پاافتاده ام یا خسته؟ این سؤال بیش از هر چیز به خاطر این است که زیاده از حد ترسیدیم. زیاد ترسیدن، ترس را به چیز دیگری مبدل می کند. اگر به منطق ترس متوسل شدی باید به غریزه، اندازه اش را رعایت کنی.  اگر به آب اسید را قطره قطره اضافه کنی، هم اسید رقیق می شود هم آب خاصیت اسیدی پیدا می کند. اما اگر آب را یکباره بریزی روی اسید منفجر می شود. می ترکد. و البته پس از ترکیدن، یکی از چیزهایی که باقی می ماند تامل در خستگی یا ازپاافتادگی است.&lt;br /&gt;3-تازگی هاا متوجه شدم که در این چند سال اخیر زندگی را  میان دو تندیس فردوسی پیمانه کرده ام. یکی فردوسی محوطه ی دانشکده ی ادبیات و دومی تندیس ایستاده ی میدان فردوسی. این دو مجسمه مثل دو هلال یک پرانتز بزرگ، زندگی را به هیأت یک جمله ی معترضه در خود گرفته است. یکی از فردوسی ها نشسته است و دیگری ایستاده. انگار که در فاصله ی چند کیلومتر، در فاصله ی سه ایستگاه بی.آر.تی فردوسی از جا بلند می شود و در برگشت می نشیند. و این قیام و قعود تکرار می شود، تکرار می شود، تکرار می شود. سال، سال من در میان این دو فردوسی دلالت پیدا کرد. دوست ندارم تصورم نمادین فرض شود و با ملیت و اسطوره و توهم پهلوانی معادل شود.هیچ چیزی ورای این دو هیکل نیست. به جز سال من. سال طی کردن مسیر حد فاصل این دو در امتداد خیابانی بلند که ترس، امید، ذوق زدگی، و یأس را زمینه چینی می کرد. فردوسی نشسته ، هر لحظه ممکن است بایستد و فردوسی ایستاده در معرض نشستن است. این دو تندیس نه شکل امسال که خود سال خود رخداد و ناتمامی مابعدهای آن است. که هنوز در من ادامه دارد.&lt;br /&gt;3- میگرن همین است دیگر.چشم باز کردم و مزه ی خواب شوم دیشب توی دهانم ماسیده بود. تاجی از درد کاسه ی سرم را در نوردید، پنجره را باز کردم وناشتای ناشتا، با چند صدای بوق، یک آژیر کشی مبسوط  صبحانه ی گوش ها را دادم. بعد نوبت به نسیم سردی رسید که پرده را از جا بلند کرد و از لای توری اش تیغه ی درد را به پیشانی ام کشاند. پرده، چموش و قبراق جلویم قر می داد و لنترانی می خواند. پنجره را بستم. پرده تمرگید سر جایش. اسکلتم از الباقی تنم جدا شده. دست به سرم که می کشم، جمجمه  را چیزی جدای از سرم حس می کنم.&lt;br /&gt;مهم نیست این موج ها می آید و می رود.&lt;br /&gt;4-ارنست گامبریچ معتقد است تفاوت قوانین هنری به دلیل توهماتی است که فرهنگ ها و تمدن ها به آدمی اعمال می کنند. در فضایی تخیلی، او مجسمه سازی مصری را فرض می گیرد که به یونان آمده و مجسمه ی دیسک انداز را از نزدیک تماشا می کند. از آنجا که مصری ها مجسمه را محل سکونت روح در زندگی پس از مرگ می دانند، مصری، مجسمه ی دیسک انداز را اثر قابل قبولی نمی داند. زیرا روح در این مجسمه خیلی زود خسته می شود و آرامش خود را از دست می دهد.&lt;br /&gt;5-دو، منشاء بحران است. هر دویی با یک سه ناخواسته یا با یکی شدن و حذف یا قربانی کردن یکی از یک ها در پای آن یک دیگر حذف می شود و گاه اضافه کردن تفاوتی با کاستن ندارد. مسأله بر سر احترام به دیگری  و تحمیل قاعده ای اخلاقی به فرایند فکر نیست. مسأله دشواری استقامت برای دو ماندن و دو اندیشیدن است. دو با دوتا یک متفاوت است. هر دو تا یکی امکان دو شدن ندارند. همان طور که دو را نمی توان به دو تا یک تبدیل کرد. فاصله ی یک تا دو، چیزی بیشتر از خود یک است.&lt;br /&gt;6-دلوز و گتاری "در فلسفه چیست؟" چنین نوشتند:«مرد جوان مادامي كه بوم پابرجاست، مي‏خندد. خون زير پوست چهرة اين زن ضربان دارد، باد شاخه را مي‏لرزاند، گروهي از مردان عازم سفرند، در رمان يا فيلم، مرد جوان مي‏تواند از خنده باز ايستد، اما به مجرد اين كه ما به اين يا آن صفحه بازگرديم، دوباره شروع مي‏كند به خنديدن، هنر، باقي است و در جهان يگانه چيزي است كه دوام آورده، هنر هم خودش را نگاه داشته و هم از ما نگاهداري كرده . هنر مايه بقاست. تنها محدوديت براي پابرجايي هنر، دوام مواد و ادوات هنري است: سنگ، بوم، رنگ شيميايي و ... .&lt;br /&gt;دختري جوان، پنج هزار سال است كه حالت خود را حفظ كرده، حالتي كه هيچ وابستگي‏اي به خالقش ندارد. هوا، آشفته است، ممكن است طوفان شود، ولي ميزان نور تابلوي نقاشي، هيچ ربطي به هنرمندي كه در آن روز نفس مي‏كشيده، ندارد. شيء هنري از بدو كار از مدلش مستقل است. هنر، از اين بابت شبيه صنعت نيست، زيرا در صنعت شيء با اضافه كردن جوهر، ممكن مي‏شود. اما در هنر شيء از مدل و الگوي خود  مستقل است».&lt;br /&gt;7- تجربه ی خارج شدن از محدوده ای که برایت تعریف نشده می ماند، تجربه ی مردنی است مستقل از مفهوم مرگ. تجربه ی خارج شدن از خط فرضی دو فردوسی نشسته و ایستاده.  یا شاید خط فرضی عشق و سیاست. برای اشیاء پیرامونی  می توان دلالتی تراشید و آنها را به نماد مبدل کرد.مثلاً نماد عشق و سیاست.آن دو فردوسی فقط در فردوسی بودن است که مشابه اند. و الا نشستن یا ایستادن، دو کیفیت از یک جسم تخیلی  یا یک شیء هنری نیست.اما همیشه در مواجهه با اشیا اولین نماد خود اشیا هستند. از این بابت  امسال تمام نشده هنوز، زیرا ما، زودتر از شروع سال بعد، شروع کرده ایم. شروع می کنیم.می بینید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-2368556701287460581?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/2368556701287460581/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/03/52.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2368556701287460581'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2368556701287460581'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/03/52.html' title='52'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-3744371385954100222</id><published>2010-03-05T08:21:00.000-08:00</published><updated>2010-03-05T09:11:10.541-08:00</updated><title type='text'>چشم توفان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این طور به نظر می رسید که مثل مهره های دومینو با یک تک ضربه، سلسله ای از وقایع به دنبال هم اتفاق می افتند. ولی نیفتاد. مکث اجباری کار خودش را کرد.مکثی که مثل فنری ناگهانی از جا در می رود و همه ی حساب کتاب ها را به هم می ریزد.یک قبل، یک ماضی ندید گرفته شده، که یکهو بعد می شود و به همه ی تکاپوها و سگدو زدن های تو زهرخند می زند. و البته همه ی این ها بدون تعدی و تعارف.  مه پشت شیشه بود آن چیزهایی که می دیدم. بی آن که وسوسه شوم با دست و صدای جیر جیر دوست داشتنی شیشه، کاری کنم تا بهتر ببینم. انگار جزئی جدا از تنم، منشاء ماجرا شده بود.جاکن شدم تا شنیدم چکار کرده با خودش. راه افتادم. بین راه همه اش بیهوده به خودم وعده می دادم یک جای کار اشتباه شده یا شوخی بی مزه ای است که برای دست انداختنم سر هم کرده اند. ولی هیچ کدام این ها نبود. فاجعه یا حادثه روز به روز کلمات مهمل تری می شوند. به یک محلول سمی شبیه شده ام که هر چه به آن اضافه می کنند اشباع نمی شود.  نشسته بودم  روی کاناپه ی خاک گرفته  و بو طوری بود که انگار شعاع دید و مسیر نگاه را کنترل می کرد. چه مسخره است آدم به حافظه اش مراجعه کند و با مرور بخواهد بفهمد چه شد. خوبی اینجا، این جای تازه، همین مکان بی صفت، این است که با ذهن گلاویز می شود. با ترک دیوارها و صدای درهای روغن کاری نشده اش هر کاری می توان کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از خط رد شدم بالأخره. حالا شما آنور خط هستید و من این طرف.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-3744371385954100222?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/3744371385954100222/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/03/blog-post_05.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3744371385954100222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3744371385954100222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/03/blog-post_05.html' title='چشم توفان'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-6502869925451198382</id><published>2010-03-01T04:11:00.000-08:00</published><updated>2010-03-01T05:27:17.667-08:00</updated><title type='text'>شرمساری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شرمساری. شرمساری از دوام آوردن و ماندن در این شرایط . شرمساری .شاید اولین مرحله ی فکر کردن همین باشد. اولین جرقه ی نوشتن هم. شرمساری از این که هیچ حرفی از طرف خودت برای نوشتن و به عرض دیگری رساندن نداری. نمی توانی زیر نقاب یا حجاب بیان خود، خودت را پنهان کنی. نوشتن علامت مرگ است. مرگی ربوده شده. مرگی مصادره شده و مورد تجاوز قرار گرفته. نه کلمه، نه جمله، نه پاراگراف و نه هیچ واحد دیگری ملاک نیست. نوشتن شروع نشده هنوز. حالا حالا هم شروع نمی شود. به نمایندگی از کسی حرف می زنی که نمی تواند حرف بزند. حرف زدن از او دریغ شده. به نمایندگی از کسی که تو را نماینده ی خودش نمی داند. بیزار است از این که تو به جایش حرف بزنی. و ما تا فعلاً مجبوریم به جای کسی حرف بزنیم. به جای خودمان. همان خودی که ساخته و پیش ساخته، دستکاری می شود و پکیج شده دو دستی تقدیم کوچه های آب و جارو شده می شود.&lt;br /&gt;...تمیز کردن خیابان ها، به خصوص بعد واقعه، فرق نمی کند چه واقعه ای باشد، همیشه دیدنی است. دیدنی است برای این که خودش را از نظر مخفی می کند.بعد انفجار، بعد اعتراض، بعد جشن، بعد عزا باید خیابان را تمیز کرد. کاری شبیه به جمع کردن همه ی نشانه های یک عشق دراز مدت. عشق متلاشی. نامه ها، عکس ها، نوشته ها، بلیط دو نفره ی تئاتر، هدیه ها، خنزر پنزر ها، همه را جمع می کنی و به خودت یادآوری می کنی که هر چه کمتر ببینی کمتر به یاد می آوری. اما کمتر از همه همین به یادآوردن است. چیزی برای یادآوری وجود ندارد. فقط در آرامشی که معلوم نیست از کجا ناشی می شود فرو می روی. نه دریغ می خوری نه حسرت اجبار شده از ناکامی و نامرادی را سراغ می گیری. می شوی چیزی در ردیف همان خیابان آب و جارو شده. به خیابان های اصلی نگاه نکن. سپورها در خیابان های فرعی، در کوچه ها، در یک پارکینگ متروک، یا حیاط مدرسه ای در روز تعطیل رسمی؛ جارو به دست آماده اند تا کاغذ و خاک و خاکستر اتفاق را پاک کنند. با همین پاک کردن حافظه مجال جولان پیدا می کند. حافظه هیچ چیزی را در خودش ثبت نمی کند. حافظه فقط برای پاک کردن و آب و جارو کردن چیزی است که نمی خواهیم جلوی چشم باشد، آزارمان می دهد. روی دست زندگی باد کرده است. نیت از حافظه، فراموشی است. تو لا اقل خیابانت را آب و جارو نکن. تو لا اقل به حافظه متوسل نشو.&lt;br /&gt;در نوشتن، در هر نوشتن، در هر بازگویی و بازنمایی، دیگری حضور دارد. دیگری غدار و پر هیبتی که حکم می کند بنویس. نمی گوید حرف های مرا بنویس. نمی گوید برای من بنویس. می گوید در من، بر من، با من بنویس. در این جور مواقع نمی توان از هیچ قولی سخن به میان آورد. چون نقل قول اولویت دارد. شرمندگی از همین جا سر بلند می کند. آنهایی که نمی توانند حرف بزنند، کجا می روند. بین مکث های همین کلمات شوک اگر نباشد، نوشته معطل می ماند. گاهی شوک به شکل استمرار در می آید. یکریز و یکنفس حرف می زنی. نمی خواهی از گفتن دست بکشی چون می دانی پایان کار به چه چیزی به چه تصمیمی به چه خفقانی ختم می شود. این طور است که سکوت جامه عوض می کند و به سیلی از الفاظی تبدیل می شود که جاری اند و بی معنی. در این صورت، پرخاش عین نرمای سر انگشتی می شود که نداری.انگشتی که برای تو نیست. نرمای سرانگشت بریده شده ای که تحت فرمان تو نیست.&lt;br /&gt;چه می شود اگر بدن، ارگان ها و اندامش را به خود نپذیرد؟ مثلاً دندانی از لثه جدا بشود، بدون خونریزی. بدون درد.دندانی که تا یک لحظه قبل جزئی از تو بوده، و حالا یک جزء مرده و جدا از توست. این اتفاق ممکن است تکرار بشود و تکرار بشود. دندان خودت، مثل عضوی پیوندی می شود. مثل پیوندهایی که جواب نداده و بدن به شکل یک کل منسجم پسش می زند. با زبان دندان جدا شده در دهان رامی چرخانی، مثل "کلوخه ی غمی" که فقط لیز است و شفاف است و شکننده است ومثل آشنایی قدیمی که تازه  به جمع غریبه ها پیوسته. چند لحظه، فقط برای چند لحظه، با بخش مرده ی تنت رابطه برقراری می کنی و بعد خو می گیری به این من منهای دندان. بدن به چهار عمل اصلی واکنش نشان می دهد. من منهای دندان. یا شاید جسدی که دم به دم زیاد و زیادتر می شود. چطور تنم به این نتیجه رسیده که از کلیت من متابعت نکند. سیگاری روشن می کنی و موج دود از لثه ی عریان می گذرد. سپور ها آب و جارو را شروع می کنند. و این توهم که مبادا آبها از آسیاب افتاده  باشد،می ترساندت. دلیلی برای ترس نیست. فقط این که جای دندان افتاده، از عریانی در ملاء عام مضحک تر است. با نوک زبان به عریانی ناخواسته ات لیس می زنی. هیچ می دانستی دندان، لختی لثه را می پوشاند؟ اگر نمی حالا بدان.&lt;br /&gt;اگر استخوان ها هم به سرشان بزند مثل دندان ها عمل کنند چه می شود؟ اما ترس قاعده ی همیشه درستی نیست. از حد معینی که می گذرد به امید تبدیل می شود. به امیدی که آمیخته ای است از فقر و عشق و همه ی کارهای ناتمام. ترس شما، ترس از شما باعث شده تا کارهای ناتمام، کامل بشوند. تمام کردن، زورش را از دست داده و به کامل شدن گراییده. چطور کار ناقص، بدن ناقص، رابطه ی ناقص، کامل می شود و با دریایی از بریده ها و دریده ها و قطع شده ها پیوند می خورد؟ کار نوشتن قصر تمام نمی شود، تمام نشده، قبل از تمام شدن کامل شده. به این کمال پیش از تمام کردن چه اسمی به جز شرمساری می توان داد؟&lt;br /&gt;ترس حد غایی و نهایی ندارد. حدش را شما تعیین می کنید. و اگر زیاده از حد ترساندید، همین ترس رام و مطیع کمانه می کند و به خودتان بر می گردد. فراموش نکنید که اضطراب اصیل ترین حس آدمی است. در همه ی حس ها و عاطفه ها حدی از فریب و دغلکاری هست. در عشق، در حسادت، در کینه،در دلتنگی در همه ی حس ها و عاطفه ها ناهمگنی و ناخالصی هست. اما اضطراب، همیشه خالص و خلص به ما می رسد. شاید دلیلش این باشد که باقی حس ها به نوعی و غیاب و فقدان باز می گردد. اما اضطراب غیاب غیاب ها یا فقدان فقدان هاست. اضطراب وقتی سراغ کسی می آید که نتواندبه هیچ چیزی خارج از خودش  ارجاع بدهد. بدون دندان دهان حجم بیشتری برای صدا دارد. حتی شاید صدا بلندتر و رساتر هم بشود. در عین شرمساری شادم و خدنگ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-6502869925451198382?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/6502869925451198382/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6502869925451198382'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6502869925451198382'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='شرمساری'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-5079253649407533300</id><published>2010-01-30T00:01:00.000-08:00</published><updated>2010-01-30T00:34:49.224-08:00</updated><title type='text'>"بيرون رفتن با دوست"</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;1-وقتی به کسی می گوییم" دوستت دارم"آیا مطلبی را به صورت یک گزاره ی خبری اعلام می کنیم یا عملی را -همزمان با بیان آن - انجام می دهیم؟ در فیلم&lt;em&gt;&lt;strong&gt; لندن&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; ، عاشق از گفتن "دوستت دارم" پرهیز می کند و به همین دلیل معشوق ترکش می کند و با کسی دیگر وارد رابطه می شود. در ادامه می فهمیم که معشوق دررابطه ی تازه اش خرسندتر و راضی تر است. از قضا،اسم معشوق هم، لندن است و قرار است با دوست پسر تازه اش ،از آمریکا به لندن مهاجرت کند. این همنامی مکان و انسان در کنش روایی فیلم نقش دارد.از هم پاشيده شدن اين رابطه، مرد را ويران كرده و از سر استيصال به هرويين پناه برده است. اما تأکید من بیشتر بر آن دیالوگی است که لندن با بغض، خطاب به مرد می گوید:"همین سه کلمه؛فقط همین سه کلمه ی ناچیز(I Love You )! "&lt;br /&gt;2- "دوست" از منظر زبانشناس ها به دسته ای از واژگان تعلق دارد که اصطلاحاً به آنها نامحمول  (Nonpredicative) می گویند. یعنی این کلمه به کلماتی مثل"سخت"،"سرد"، و یا "سفید" شبيه نیست که به چیزی اسناد داشته باشد. پرسش آگامبن این است که آیا "دوست" را می توان به دسته یا طبقه ای از مفاهیم اسنادی نسبت داد یا نه؟&lt;br /&gt;3- آگامبن "دوست" را با دسته ی دیگری از کلمات و تعبیرات نامحمول مقایسه می کند و از این طریق می خواهد به وضعیت نامحمول "دوست" را روشن تر کند.از چشم آگامبن" دوست "مثل فحش می ماند. فحش ها از این بابت فحش هستند که که به کارکرد یا مفهومی معین اشاره ندارند. وقتی به مدفوع یا اعضای جنسی اشاره می کنیم و به صورت فحش آن را به کسی نسبت می دهیم، در پی آن نیستیم که کار معینی یا شباهتی عيني را برای او تعیین کنیم. آگامبن می گوید فحش دادم نامگذاری دوباره است. به فحش خورده چیزی را نسبت می دهیم که نیست. برای همین در مقابل فحش نمی توان از خود دفاع کرد. فقط می توان همین کار را با فحش دهنده انجام داد.نتیجه گیری آگامبن بسیار درخور تأمل است:" به بیان دیگر، آنچه در فحش ناراحت کننده است، همان تجربه ی ناب زبان است و نه ارجاع فحش به جهان" فحش فقط با زبان و به دور از هر ارجاعی به جهان بيرون از زبان ،نام فحش خورده را تغییر می دهد.&lt;br /&gt;4- در داستان "اینجا و آنجا" نوشته ی دیوید فاستر والاس، دختر- در وضعیتی شبیه به زن فیلم&lt;strong&gt;&lt;em&gt; لندن-&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; از این که دوست پسرش او را نمی بوسد، دلخور و شاکی است. و این در حالی است که در غیاب دختر، مرد مکرر عکس زن را می بوسد. در جایی از داستان مرد در توجیه پرهیز از بوسیدن لبان زن و متقابلاً اصرار در بوسیدن تصویرش، جمله ی عجیبی می گوید:" بوسیدن، مکیدن یک تیوب بلند است که یک سر آن به گه ختم می شود."&lt;br /&gt;4- وقتی کسی را دوست خطاب می کنیم این خطاب با "تهرانی" یا " سبزه" یا حتی " صمیمی" فرق می کند. زیرا در دوست خطاب کردن دیگری به هیچ کیفیت یا داشته ای که تحت تصرف او باشد، به هیچ روی اشاره نمی کنیم. یعنی این که "دوستی" کیفیت نیست. ارسطو در &lt;strong&gt;&lt;em&gt;اخلاق نیکوماخوس&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; مسأله ی حس را همراستا با دوستی مطرح می کند و به طرح این مسأله می پردازد که دوستی آدمیان با یکدیگر در شهر، با گاوانی که در یک گله در یک مرتع می چرند، چه تفاوتی دارد؟ ارسطو می گوید کسی که می بیند، حس می کند که در حال دیدن است. کسی که می شنود، حس می کند که در حال شنیدن است، همان طور که وقتی کسی راه می رود، حس می کند که در حال راه رفتن است. اما آیا می توان این فکر را تا بدانجا تعمیمی داد که گفت کسی که فکر می کند حس می کند که در حال فکر کردن است؟ اگر پاسخ مثبت باشد تفاوت و تمایز فکر و حس چه می شود؟&lt;br /&gt;5- در یونانی فیلوس(=دوست) از مؤلفه های کلمه ی مرکب فلسفه است . دلوز و گتاری، در کتاب &lt;em&gt;&lt;strong&gt;فلسفه چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; ، فیلوس را مقدم بر مفهوم فلسفه دانسته اند. آنها با استمداد از تعبیری تحت عنوان "تصویر فکر"، رفاقت و رقابت دوستانه در بازی های المپیک و سایر روابط اجتماعی جاری و ساری در دولت-شهر آتنی را در حکم تصویری دانسته اند که به فکر فلسفی و حتی دمکراسی منجر شده است. تفاوت فلسفه در غرب با حکمت شرقی در همین مفهوم دوستی نهفته است.&lt;br /&gt;6- ارسطو در ادامه ی بحث خود در &lt;strong&gt;&lt;em&gt;اخلاق نیکوماخوس&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; به نسبت میان وجود داشتن و حس کردن می پردازد. حس کردن وجود به این معناست که ما توأمان حس می کنیم و فکر می کنیم. نخست حس می کنیم که زنده هستیم. و این حس برای ما شعف آور است.اما برای انسان های نیک، هم حسی یا حس مشترک زنده بودن نیز شعف آور است.زيرا زيستن و بودن را در هم ادغام مي كند و علاوه بر اين در دوستي، از وجود ديگري به زيستن خود پي مي بريم و بالعكس؛ بر اثر زيستن ديگري، از وجود خود مطمئن مي شويم.&lt;br /&gt;7- در&lt;strong&gt;&lt;em&gt; کسوفِ&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; آنتونیونی، پلان درخشانی هست که مرد تازه عاشق ،به دیدار زنی که اخیراً با او آشنا شده می رود.در حالی که زن در بالکن ایستاده ، مرد در پیاده رو است. زن مترجم زبان اسپانیایی است و برای مرد، که در بازار سهام کار می کند، بی معنی است که کسانی مطالبی را از زبانی به زبان دیگر ترجمه می کنند.در ادامه، مرد می پرسد:"پس بگو به اسپانیایی، میشه بیام بالا چی میشه؟" زن می خندد و بلافاصله جواب می دهد:"میشه... نمیشه بیایی بالا!" و این شروع دوستی این دو با یکدیگر است.&lt;br /&gt;8- آگامبن بر آن است تا از بحث ارسطو چنین نتیجه بگیرد که دوستی عبارت از لحظه ای است که حس وجود مشرک می شود و از این جنبه است که دوستی، بیش از هر چیز مفهومی سیاسی است. دوستی بر خلاف آنچه در وضعیت موجود مرتب اعلام می شود؛ رابطه ای بیناذهنی محسوب نمی شود. خیل کارشناسان امور تربیتی و اخلاقی، بی وقفه در تلاشند تا دوستی را به نوعی انتخاب و تحت شرایط از پیش اعلام شده درآورند. اهتمام بلیغ ایشان در "جهت بخشیدن" و "هدایت" انسان ها در گزینش کسانی است که به عنوان دوست انتخاب می کنند. و به زعم خود، از اين طريق به خلق خدا مدد مي رسانند.آگامبن اما می گوید که دوستی حاصل مراوده دو شخص نیست. در دوستی ما با"دیگری" مواجه نمی شویم. بلکه نفس به "دیگری" خودش مبدل می شود. در دوستی سوژه خود را هویت زدایی می کند و فرصتی مي يابد تا بتواند تجربه ی "بودن" را حس کند. و به همین دلیل مفهوم دوستی لازمه ی اندیشیدن است. از طرف دیگر دوستی مشارکت در تجربه ی وجود است.دوستی آدمیان از این جنبه با هم گله ای بودن گاو ها در مرتع متفاوت است که مشارکت دوستان، مشارکت در وجود است و نه مشارکت در برخورداری از اشیا.&lt;br /&gt;9- هرگاه آدمیان بتوانند با هم دوستی کنند یا به عبارت دیگرهر گاه بتوانند بدون وجود اشیا، ،وجود را با هم شریک شوند؛ در این صورت می توان گفت "سیاست" شروع شده است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-5079253649407533300?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/5079253649407533300/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/01/blog-post_30.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5079253649407533300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5079253649407533300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/01/blog-post_30.html' title='&quot;بيرون رفتن با دوست&quot;'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-1813455646479407931</id><published>2010-01-21T09:14:00.000-08:00</published><updated>2010-01-21T09:23:34.988-08:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زندگی تمام شده ، با این حال مرگ وعده داده شده فرانمی رسد؛ زندگی تمام شده و از این پس با باقیمانده های زندگی سروکار دارم.زندگی تمام شده و معلوم نیست حالا، همین حالا در چه زمانی شناورم., چیزی شبیه به بالداسار پروست که حتی وقتی با مرگ خو می گیرد و از زندگی آن قدر دور می شود تا بتواند بهتر ببیندش، باز هم مرگی در کار نیست تا به قول آلكسيس كتاب فاصله ی بین جان و زندگی را از میان بر دارد. خيال مرگ تسكيني نيست براي پايان اين رنج يا اندوه.فقط ادامه مي دهي. ادامه ات مي دهند.&lt;br /&gt;با آینده نگری ، با وسعت دادن به دامنه ی ذهن،با فرصت دادن و فرصت یافتن برای شنیدن و گفتن از دیگری با دیگری برای دیگری،با همه ي اين ترفندها و تلاش ها و تقلاها،باز هم؛ این خلاء کشنده که همزمان اکسیر نامیرایی نیز با آن است، از بین نمی رود. "نه دیگر" ها و "نه هنوز"ها ما را به ساحتی از زمان برده اند که ناچاریم دردناکی آن وجه نزیسته ی زندگی را ،یا برخود هموار می کنیم یا از آن برگذریم. لابلای همه ی آن تلاش ها و امیدها، هیچ کسی به خوبی ما نمی داند که جزءی از زندگی، نزیسته و ناپیدا رها شده. جزئی که فراچنگ نمی آید.و حتی به شکل تقصیری نیست تا با قانون، اخلاق، یا سنت میراث شده از پیشینیان داوری اش کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-1813455646479407931?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/1813455646479407931/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/01/blog-post_21.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1813455646479407931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1813455646479407931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/01/blog-post_21.html' title='...'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-3479256808314295400</id><published>2010-01-15T08:05:00.000-08:00</published><updated>2010-01-15T08:47:08.330-08:00</updated><title type='text'>آغازها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این روزها در این سکوت که به ظن برخی"غائله ختم شده" و در چشم انداز بعضی دیگر" زمان بیشتری لازم است."؛ سؤالی مدام و مداوم مطرح می شود که " ماجرا از کجا شروع شد؟" طنین این پرسش را اخیراً در مناظره های تلویزیونی مکرراً حس می کنیم. این ذهنیت که با دانستن آغازها می توانیم به پایان مطلوب دست پیدا کنیم، گویای نوعی دریافت محافظه کارانه است که پذیرش "امر نو" را تحمل نمی کند. تاریخ واقعه با تاریخ ایده هایی که از آن واقعه بر می خیزد منطبق نیست. و باید از این عدم انطباق دفاع کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تلاش می کنند برای آغاز ناخوشایندشان، لحظه ی صفری پیدا کنند تا با محدود کردن" اول هایش" مگر بتوانند "آخرهایش" را به نفع خود خاتمه دهند. آغازها، از هیچ و در خلاء به وجود نمی آیند. تعریف دلوز از آغاز در این شرایط به نظر کارامد می آید:" آغاز وقفه ای است که میان رخداد و نیروهایی که می خواهند متلاشی اش کنند، حائل می شود." آغازها در روال هندسی قبل-بعدی که بر محور عقب-جلو تصور می شوند، قوام نمی یابند. آغاز، بیش از هر چیز به تغییر ریتم منجر می شود. ریتم ،در ساده ترین شکل خود خلاصه در یک وقفه و یک تکراراست که بر خلاف ریتم غالب و متداول فعال می شود. این ریتم همه ی بدن های در گیر را تغییر می دهد.ما دیگر همان آدم هایی نیستیم که قبل از رخداد بوده ایم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آغز متعلق به نیروهای بالفعل و از قبل نامگذاری شده ای نیست که درکنف حمایت ایدئولوژی زندگی روزمره خودی نشان بدهند و بعد غیبشان بزند. آغاز، از بالقوه های غیر قابل تخمینی سر بر می کند که در کل تصور رایج از گذشته و آینده تأثیر می گذارد. و به بیان ساده تر، کسی نمی تواند بگوید ماجرا از کجا آغاز شد؛ زیرا ذهنیت، طرز تلقی، و حتی حافظه ی ما دیگر همانی نیست که مثلاًقبل از بیست و پنج خرداد یا برگزاری انتخابات بود. همان طور که بسیاری از کسانی که می شناختیمشان، برای ما به موجوداتی ناشناخته و رازآلود بدل شده اند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در برابر رخداد هر کس آغازی بتراشد، بلافاصله با پرسش تازه ای روبرو می شود که این آغاز از کجا آغاز شد.و شاید این نگره ی اسطوره شناختی بر هر عقلانیتی چیره شده باشد که: هر آیینی تا افسانه ی آفرینش و سفر تکوین خود را مدون نکند، نمی تواند به ایده های خود در برابر آخرالزمان و قیامت شکل بدهد.    &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-3479256808314295400?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/3479256808314295400/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3479256808314295400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3479256808314295400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='آغازها'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-1922196113831068885</id><published>2009-12-29T05:02:00.000-08:00</published><updated>2009-12-29T05:20:53.084-08:00</updated><title type='text'>آزادی مردم را رهبری می کند</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_ag4SfnnL6eQ/Szn_tNADjKI/AAAAAAAAAB0/cBoP-5zjNqw/s1600-h/delacroix_liberty.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 259px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5420644778566192290" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_ag4SfnnL6eQ/Szn_tNADjKI/AAAAAAAAAB0/cBoP-5zjNqw/s320/delacroix_liberty.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;1-دلاکروا هم افسرده بود و ناامید. یک انقلابِ به خفقان کشیده شده و جنگ طلبی بی سرانجام ناپلئون و بعد دولتی بی کفایت را تجربه کرده بود. در جوانی مدل نقاشی های ژریکو می شد. پاریس که شلوغ شد، شور جوانان را باور نداشت. روزنامه های دولتی، مدام در گیری و اختلاف را به محله های روسپیان نسبت می دادند و مخالفان را حرام زاده، دزد و همجنس گرا می دانستند. دلاکروا در نامه ای به برادر زاده اش، او را از شرکت در درگیری ها منع کرده است و تلاش آنان را بی سرانجام دانسته. &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;2-منتقدهای بسیاری تلاش کرده اند زاویه ی دید دلاکروا را پیدا کنند. او از کجا صحنه ی درگیری را دیده؟ اکثرشان در جواب به این نتیجه رسیده اند که چنین زاویه ی دیدی وجود ندارد.در پاریس جایی برای مشاهده ی واقعه از این زاویه وجود ندارد. کسی که از نزدیک این صحنه را دیده، الکساندر دوما بوده که در رمانش سه تفنگدار، ماجرا را کاملاً نقل کرده. دلاکروا به گفته ی خودش از دور شاهد ماجرا بوده و جزئیات را از شاهدان و گراوورسازان پرسیده ودر تابلویش نقش کرده! &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;3-این زن که پرچم را در دست گرفته و روی تل اجساد و سنگر معترضان گام می زند، تمثیلی از مریم مقدس و آتنای رومی است.در آن زمان مشتاقان هنر، به دلاکروا ایراد می گرفتند که برای چه از تکنیک استعاره ی تصویری به این نحو استفاده کرده. اولین چیزی که آزارشان می داد، موهای اصلاح نشده ی زیر بغل زن بود. چرا این زن شکیل و به اندام نیست. گذشته از این، در ملاء عام، وسط خیابان یکی از سینه هایش عریان شده، سلاحی را در یک دست و پرچم فراموش شده ی فرانسه ی زمان ناپلئون را در دست دیگرش دارد. باید توجه داشت که در آن زمان پرچم فرانسه به این شکل نبوده.آن روزها، این پارچه ی سه رنگ نماد مخالفان و معترضان بود. &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;4-در لحظه ی بحران، حکومت ها تلاش می کنند معضل سیاسی را به مسأله ای اخلاقی تقلیل بدهند. از بی ادبی و بی نزاکتی مخالفان ایراد می گیرند. آنها را مشتی روسپی و حرام زاده و بی سر وپا قلمداد می کنند. مریم مقدس، به عنوان نمادی از گذشته و امر قدسی در هنگامه ی آشوب به جلوه ی این زن در آمده، و این برای متولیان امر قابل فهم نیست. یا شاید نمی خواهند قبول کنند که در شرایط اضطراری گذشته از پشت سر به جلو می آید و به جای آن که باری روی دوش زندگان باشد، آن را در دست می گیرند و رو به جلو حرکت می کنند.&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;5-دلاکروا ابایی از این نداشت که مخالفان را در وضعیتی به تصویر در بیاورد که نظامی ها را منهزم کرده اند ، لباس هایشان را درآورده اند و ساز و برگشان را از آن خود کرده اند.دلش نمی خواست تصویری مطلوب و تراش خورده از حادثه ارائه بدهد.در این نقاشی ، زندگان و مردگان با هم اند. از طرف دیگر، استفاده از پدیده ای به نام سنگر در درگیری ها و اعتراضات داخل شهر،منتسب به فرانسویان است. آنها زودتر از همه دریافتند که برای نجات از وضعیت موجود لازم است پوست خیابان را بکنند. به عبارتی، خیابان پوست می اندازد. &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;6-(در آلمان هیتلری برشت در یادداشتی کوتاه چنین نوشت:وقتی در آلمان نمی توان از آلمان نوشت، مجبورم در آلمان از اتریش بنویسم!) &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;7-دلاکروا شش ماه بر روی این تصویر کار کرد. در خلال این مدت، در نامه ای برای همان برادر زاده نوشت که افسردگی اش برطرف شده و روح تازه ای به جسمش دمیده شده. این نقاشی را حکومت، با سعی و حیله خرید تا عوام الناس نبینندش. در آن زمان فکر می کردند که این نقاشی، باعث اخلال در نظم عمومی و تشویش اذهان می شود. تابلو را خریدند تا پنهانش کنند. در ماجرای اشغال فرانسه در جنگ دوم، ژنرال دوگل این تابلو را به نماد فرانسه ی آزاد تبدیل کرد. در مه 68 دانشجویان به نقاشی دلاکروا متوسل شدند و پوسترهای دعوت به تظاهرات و اعتصاب را در پسزمینه ی همین نقاشی به دیوارها چسباندند. در آفریقای جنوبی، کنگره با سیاه پوست کردن زن پرچم به دست، رهایی از آپارتاید را در سایه روشن این نقاشی تعقیب کرد. در شیلی، کودتا ستیزان ضد پینوشه با آزادی مردم را هدایت می کندِ دلاکروا، که تصویر اصلی روزنامه ها و نشریات زیرزمینی شان می شد، روزهای سخت پس از کودتا را سپری کردند.&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;8-خانم چرا درست لباس نپوشیده ای؟خانم چرا موهای زیر بغلت این قدر بلند است؟ پسر جان چرا به اموال عمومی دست درازی کرده ای؟ آقا چرا لباس مأموران دولتی را درآورده ای؟ این صثحنه های غیر اخلاقی و حرمت شکنانه برای چیست؟ &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;9-خشونت، ذهن را فاسد می کند و در لایه لایه ی ترک خورده و پوسیده خود اراده را متلاشی می کند. اما میان خشونت آن که برای حفظ جان یا آرمان یا آزادی اش به خشونت متوسل می شود، با آن که به خشونت بی دلیل و سازمان دهی شده دست می زند، تفاوت جدی وجود دارد. در توتالیتاریسم، خشونت هم سازمان یافته است ، هم بی دلیل. خشونت بی دلیل ماحصل سیستمی است که برای توجیه خود به جای دلیل تصویرهای دست کاری شده ارائه می دهد و اصرار دارد که این تصاویر عین حقیقت اند. در واقع همه ی تصاویر دستکاری شده اند. و البته این مطلبی است که به مذاق فاتحان خو ش نمی آید. دلاکروا نقاشی خود را دستکاری نمی کند.یا اگر دستکاری می کند، سعی در مخفی کردن رویکرد خود ندارد. او می داند که در عالم تصویر، بی طرفی ، حرفی است مهمل. کسی که اردوگاه تجاوز تأسیس می کند، روی پوست مردان جوان بنزین می ریزد و آنها را دمر زیر آفتاب تابستان، کف آسفالت می خواباند، کسی که روی گرده ی بازداشتی ها سوار می شود و از آنها می خواهد صدای الاغ در بیاورند، اوست که باید تصویر خود را دستکاری کند.&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;10-پرچم به اهتزاز در آمده، جهت وزش باد را از چپ به راست نشان می دهد، اما پارچه ی سرخ رنگی که دور کمر زن آویزان است، جهت وزش باد را خلاف این مسیر نشان می دهد. چرا باد همزمان در دوجهت مخالف می وزد و دلاکروا چه عمدی از این کار داشته؟ &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;11-تصویر سیاست نمی تواند مستقل از سیاست تصویر عمل کند. در تقابل با تصویری که سیاست از خودش برمی سازد و مدعی آن است که عین واقعیت است و لاغیر. تصویر، عامدانه خودش را دستکاری می کند تا مگر از این طریق، عامل انسانی را از بیننده بودن به سازنده بودن وادارد. در لحظه ی وقوع رخداد بادها از دوجهت می وزند، اما بادی که بیرق پیروزی را به اهتزاز در می آورد، در جناح مردم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-1922196113831068885?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/1922196113831068885/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/blog-post_29.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1922196113831068885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1922196113831068885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/blog-post_29.html' title='آزادی مردم را رهبری می کند'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_ag4SfnnL6eQ/Szn_tNADjKI/AAAAAAAAAB0/cBoP-5zjNqw/s72-c/delacroix_liberty.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-926175921372575320</id><published>2009-12-23T01:13:00.000-08:00</published><updated>2009-12-23T01:23:39.745-08:00</updated><title type='text'>دلقك ها، كمدين نيستند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;1-  آنچه در این شش ماه پشت سر گذلشته ایم، یک کمدی تمام عیار است و به نظر می رسد موسوی با سماجت به این نقش کمیک ادامه خواهد داد. دشواری موسوی، دشواری کمدی است. در اینجا منظور از کمدی صرف خنده دار بودن و مایه ی تفریح دیگران شدن نیست. اتفاقاً، در مجموع تراژدی ها در مقایسه با کمدی ها، دلقک های بیشتری دارند. کمدی عرصه ای است که نمی توان در آن دلقک بازی درآورد.دلقک ها آفرینندگان تراژدی و در عین محصول تراژدی اند.دلقک ،نه در شمار حاکمان به حساب می آید، نه متعلق به مردم عادی و عوام است. او موظف است در دربار آمد و شد کند و تصویری مضحک و پر نیش و کنایه از زندگی جهنمی آدم های پشت دروازه های قصر درست کند تا مگر قصر نشینان خوش خوشانشان بشود. دلقک ، شخصیتی کمیک نیست. او تصویر دستکاری شده  و مطلوب عقلانیتی است که حاکمان را از محکومان مجزا می کند و اين جدايي را به صورت تقديري غير قابل تغيير عرضه مي كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-  موضوع کمدی ،رهایی و به تعبیری عملیات آزادسازی است. کمدی در قرون وسطی به معنی رستگاری و به عافیت رسیدن نیز بود و به همین دلیل دانته اسم کتابش را کمدی الهی  گذاشت. مسیری که دانته طی می کرد مضحکه نبود، تمهیدی بود برای نجات. پس کمدی زنجیره ای از رخدادهایی است که به رهایی می انجامد. در دل هر کمدی عبارت "ما وجود نداریم، می خواهیم باشیم" نهفته است. کمدی همان "چیزی" است که خلاء ماورای قدرت نمادین شده را خطاب قرار می دهد. کمدین، عدالت خواه یا آزادی خواه ناب نیست. او در شکاف میان عدالت و آزادی  رخنه می کند. کمدین اصول گرا یا اصلاح طلب تمام و کمال نیست. او اصلاح طلب اصول گرا یا اصول گرای اصلاح طلب است. از اینرو، در فراز و نشیب کمدی می تواند گفتاری را  به وجود آورد که در عین آنکه هیچ است، همه را خطاب قرار می دهد.  &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;3-  خنده دار بودن یا خنده دار کردن یک سیاست مدار از او چهره ای کمیک نمی سازد. کمدی با رفتارهای طنزگونه به وجود نمی آید. سارکوزی حین مصاحبه با یک خبرنگار، دستش را از جیبش بیرون می آورد و ساعتش را نشان می دهد و به او می گوید که این ساعت را تازه خریده است. در کنفرانسی جهانی با دوست دخترش اس.ام.اس بازی می کند. با این حال به رغم این افعال طنزآلود، سارکوزی شخصیتی کمیک نیست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;4-  کتابی که گویا ارسطو درباره ی کمدی نوشته بوده ، مفقود شده است و از این بابت بر خلاف تراژدی، برای اندیشیدن به کمدی سرآغازهای چشمگیری وجود ندارد. امبرتو اکو در رمان مشهورش نام گل سرخ ، فضایی را تخیل کرده که در خلال آن نسخه ای از کمدی ارسطو در کتابخانه ی صومعه ای قرون وسطایی نگه داری می شده.در سیر وقایع رمان، خورخه-راهبی متعصب- سعی می کند تا آیندگان را از خواندن و مواجهه با کتاب ارسطو بازدارد. او معتقد است که خنده ابداع شیطان است  و اقتدار کلیسا را خدشه دار می کند. در پایان رمان،خورخه صومعه را آتش می زند تا کتاب را نابود کند بدین ترتیب آخرین نسخه از کمدی ارسطو از بین می رود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;5-  کمدی علیه" طبیعی دانستن" وضعیت موجود است. کمیک بودن موسوی بیش از هر چیزبه این واسطه است.طبیعی سازی،شاید سهمگین ترین تکنیک برای اعمال ایدئولوژی بر دیگری باشد. شرایط اقتصادی، سیاسی،و مسائل اجتماعی؛ فقر، سانسور، و حقارت عمومی، در حد نهایی خود از چشم فاتحان اموری طبیعی هستند. و وقتی می گویند، طبیعت منظورشان همان امور عادی و عادت شده ، یا همین زندگی روزمره است. منظورشان روالی است که آب از آب تکان نخورد و قدرت بدون دخالت سوژه های انسانی به  سیطره اش ادامه دهد.از این منظر است که آنها نه با تمامیت طبیعت، که محدود کردن دامنه ی مفهومی آن، همه "چیز" را طبیعی قلمداد می کنند. موسوی، "دیگری" این طرز تعبیر از طبیعت است. طبیعت از چشم او سرشار از رخدادهای پیش بینی ناپذیر است. طبیعت، برای او مهار ناشدنی است و سبز، حامل نیرویی آفریننده و غیر مترقبه است که تحت تسلط در نمی آید. دست نیافتنی است. در عین حال هر لحظه ممکن است از گوشه ای سر بلند کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;6-  النکا زوپانچیچ، متفکر اسلونی، معتقد است کمدی وقتی سر بر می کند که مردم میان آنچه احساس می کنند، و آنچه خیال می کنند احساس می کنند، گسستی قائل شوند. از این جنبه است که موسوی را شخصیتی کمیک می دانم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;7-  شخصیت کمیک، عامل رهایی و رستگاری نیست.کمدی با مخاطب عادی و بدیهی فرض شده سخن نمی گوید. روی سخن کمدین همواره با کمدین های دیگر است. "هر ایرانی، یک ستاد" یا "هرایرانی، یک رسانه"، تدارک برای اجرای صحنه ی کمیکی است که از بحران بازنمایی بیرون آمده و از منطق سکوت عدول کرده است. در کمدی، بازیگران همان تماشاگران، و تماشاگران همان بازیگران هستند. کمدین ها ، صرف حضورشان،  حاکی از امکان پذیری خارج شدن از این شرایط، و ایجاد وضعیت های تازه است و کمدی، امکانی است برای حیوانات طرد شده ،تا در گیر و دار کنش سیاسی به انسان تبدیل شوند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-926175921372575320?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/926175921372575320/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/926175921372575320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/926175921372575320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html' title='دلقك ها، كمدين نيستند'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-8027430331405762365</id><published>2009-12-14T08:43:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T08:48:30.999-08:00</updated><title type='text'>تأخیر نوشتن/نوشتن تأخیر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;برای حرف زدن،نوشتن، تحلیل کردن زود است؛ برای سکوت دیر. خیلی دیر. همین تأخیر و تعجیل های همزمان می آزاردم و در عین حال شور و شگفتی خودش را هم دارد. از دیروز نمی توان نوشت. هنوز "دیروز" نشده. شاید زمانی فرابرسد که بشود دیروز خطابش کرد. اما حالا نه!&lt;br /&gt;سر در دانشگاه را با داربست و تراکت های بزرگ تبریک عید غدیر پوشانده بودند.نمونه ای تمام و کماال از هنر بسته بندی بود.(جای کریستو خالی که ببیند روی دستش بلند شده اند!) در امتداد خیابان انقلاب کسی آن پنجاه تومانی گنده را نمی دید. پیاده اگر مسیر را طی می کردی، می دیدی که پشت آن داربست ها و میله ها و تبریکات فائقه نفر نفر ایستاده اند و نشانی از تبریک و تبرک در ناصیه شان پیدا نیست.&lt;br /&gt;گزارش دادن کار احمقانه ای است. گزارش نویس یا باید کسی را در آینده مورد خطاب قرار دهد، یا برای آنها که نبودند، که نیستند شرح ماجرا را بنویسد. رخدادها به ماجرا تبدیل نمی شوند. رخداد ها را نمی شود با روایت سر به نیست کرد.این روزها در معرض این تجربه قرار گرفته ایم که همه برای هم داستان های تکراری تعریف می کنند. همه هزاربار ماجرای خودشان را برای سایرین بازگو می کنند. که اصلاً بد نیست. خیلی هم خوب است. در نفس این تکرار، رخداد خودش را مخفی می کند.یک لحظه سرک می کشد و خودی نشان می دهد و بعد بلافاصله به شکل وعده ای در می آید برای رخداد بعدی، تا کمین کنی و وفادارانه نامگذاری اش کنی. مثل من که سعی می کنم با اعلام ناتوانی در بازگو کردن چیزی، چیزی را بازگو کنم.&lt;br /&gt;خیابان چیزی بیشتر از هندسه ای است که در نقشه ی هر شهر می توانید ببینید. امتداهای خیابان لایتناهی است. اس.ام.اس ها و تماس های گاه و بی گاه، در هنگامه ای که بین شنیدن ها و دیدن ها وقفه هایی عجیب به وجود می آورد، به همراه نفس کشیدنی که از اثر دود گاز و اضافه به هوای هر روزه به روال همیشه نبود، خیابان را به چیز دیگری مبدل کرده بودند. با چشم هایی خیس برگ های زرد و قرمز روی زمین می ریخت و زمین دست خالی نبود.&lt;br /&gt;خسته ام از خیابان، از این که همه ی امور خصوصی ما که دو دستی به حوزه ی عمومی تقدیم شده! و حالا خیابن سر به عصیان بر داشته و کش و قوس می رود. مثل زنی که در آستانه ی زایمان دست وپا می زند و به هر چه در دسترس است چنگ می زند. می خواهم بگویم آنچه تجربه می کنیم وسیعتر از خاطره های ماست. حرف زیادی برای گفتن نیست،فقط ممنونم از این که با تلفن با اس.ام.اس با هر چه در دسترس داشتی حال مرا می پرسیدی. در خلال اعلام سلامتی و روبراه بودن یا نبودن فقط تو بودی که زیر و بالای رخداد را درک می کردی. حتی من هم نمی دانستم چه اتفاقی دارد می افتد! فقط تو می دانی! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-8027430331405762365?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/8027430331405762365/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/blog-post_451.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/8027430331405762365'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/8027430331405762365'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/blog-post_451.html' title='تأخیر نوشتن/نوشتن تأخیر'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-5315438424364676118</id><published>2009-12-14T08:41:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T08:43:52.407-08:00</updated><title type='text'>وقتی هر قانونی غیر قانونی می شود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به  محض وضع هر قانونی، تصور خارج شدن از آن قانون نیز به وجود می آید. قانون، وضعیتی نمادین است. اما خارج از قانون کجاست؟ قانون همیشه در پی آن است که کل باشد. قانون خوب، قانونی است که فکر همه چیز را کرده باشد و در تمام حالت ها کارامد باشد و در جملگی امور جاری و ساری باشد. اما غیر قانونی به معنی خارج از قانون نیست. زیرا بنابر تعریف قانون کل است و کل، بیرون ندارد. به همین دلیل، دیگری قانون، جایی در خود قانون است. در هر قانونی اصلی نهفته است ک یا  هیچ وقت به شکل قانون در نظر گرفته نمی شود، یا بنابر اصولی بر خلاف اصول مبنایی همان قانون است. این همان چیزی است که کارل اشمیت به آن اصل استثنا می گوید.&lt;br /&gt;در وضعیت های اضطراری مثل جنگ، حکومت نظامی و کودتا، اصل استثنا با خود را به تمامی بروز می دهد. در این جور موقعیت ها، قانون به محاق می رود و قدرت عریان با هیبت بسیار خود را علنی می کند. به همین دلیل است که اشمیت در مقام فیلسوفی فاشیست معتقد بود هیچ چیزی غیر قانونی تر از خود قانونی نیست. به عبارت ساده تر، قانون ها بیرون خود را تا می زنند و آن را به درون خود سرایت می دهند. با این مکانیسم قانون به بهای حفظ کلیت خود، جامعیتش را از دست می دهد. وظیفه ی حکومت ها در دوران مدرن آن است که تا جایی که ممکن است اصل استثنا را ضعیف کنند و آز عینی و علنی شدن آن جلوگیری کنند.سیاست از جایگاهی مستقل و خودبنیاد برخوردار است و نمی توان با انگیزه های اخلاقی یا اقتصادی به مصاف آن رفت.تلاش محافظه کارانه برای حذف یا لغو سیاست از زندگی بی شک به شکست می انجامد.سرنوشت ما را هنوز سیاست رقم می زند.اشمیت به درستی شرح می دهد که بیرون از دولت برای شهروند جایی وجود ندارد. و دولت همواره به دشمنی محتاج است که امکان جنگ را زنده نگه دارد. زیرا اگر احتمال جنگ وجود نداشته باشد تمایز میان دوست/دشمن، خودی/ غیرخودی، بیرون/درون از هم می پاشد. نتیجه گیری اشمیت از این قاعده بی اندازه جالب است:"هرگاه بر فرض دشمنی وجود نداشته باشد(که این امر محال است) لازم است دشمنی را آفرید تا سیاست ادامه پیدا کند." کسی که از حیطه ی قانون خارج شود، در انسان بودن، زنده بودن و حتی وجود داشتنش می توان شک کرد. هیچ قانونی کاملاً اجرا نمی شود. اجرای بدون تنازل قانون توهمی بیش نیست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-5315438424364676118?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/5315438424364676118/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/blog-post_14.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5315438424364676118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5315438424364676118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/blog-post_14.html' title='وقتی هر قانونی غیر قانونی می شود'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-4198762448628066300</id><published>2009-12-13T04:18:00.000-08:00</published><updated>2009-12-13T04:28:33.591-08:00</updated><title type='text'>از فلورانس تا ونيز</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;1-گئورگ زیمل دو مقاله ی جداگانه درباره ی ونیز و فلورانس نوشته که در هریک به جستجوی ویژگی بنیادین هر یک از این دو شهر برآمده. از منظر زیمل ونیز، شهر پل هاست. در این شهر تا حدممکن سعی شده تا انفصال ها و جدایی ها به اتصال ها و پیوستگی ها مبدل شود.پل های ونیز نمونه ی عینی این ویژگی به حساب می آیند. در تقابل با ونیز، فلورانس مکانی است که تا توانسته اند برای آن در ها و دروازه های گوناگون ساخته اند. به عبارتی فلورانس جایی است که پیوستگی ها و امتدادها را به بریدگی ها و مرزبندی های جدید تبدیل می کند. اندیشیدن به این مسأله که در زندگی مدرن طبیعت را با انفصال ها و اتصال ها دگرگون می کنیم برای زیمل ارزشی اساسی دارد.&lt;br /&gt;از صبح دوشنبه 16 آذربه بعد برای همه ی کسانی که از خیابان انقلاب عبور کرده اند این منظره جالب توجه بوده که سردر دانشگاه تهران را دیگر نمی توان دید. با بنرهای 3در 10 متری که مضمون آنها تبریک عید غدیر است سردر دانشگاه را پوشانده اند و پشت این بنرهای بزرگ که با داربست نصب شده اند نیروهای ضد شورش کمین کرده اند و در باران و آفتاب حضورشان قطع نمی شود. به نظر می رسد انگیزه ی توأم با تأخیر تبریک گویان جلوگیری از دیده شدن سردر در روز خاص 16 آذر بوده است. اما نتیجه ی دیگری که حاصل آمده تبدیل مکان تماس به مکان انفصال و جدایی است. به بیان بهتر دانشگاه بسته بندی شده است و مثل هدیه ی روز ولنتاین ، محتوای آن مستور شده است. به جز قرنطینه کلمه ی بهتری نمی توان پیدا کرد.&lt;br /&gt;2- ساده ترین کارکرد در ها و دروازه ها، ارتباط بین درون و بیرون محیط هایی است که حصارها و دیوارها به طور هندسی در مکان هایی فراخ ایجاد می کنند. وقتی در ها را ببندند و حتی بدتر از آن بپوشانندشان، دلالت هایی بدیع بروز می کند که تنها چاره اش تجویز پرهیز از فکر کردن است.&lt;br /&gt;پوشاندن درها، مسدود کردن مدخل ورود به یک مکان، از علائم نوع خاصی از سیاست ورزی است که سابقه ای طولانی دارد. می توان نمونه ای آورد از نحوه ی به قتل رساندن شهاب الدین سهروردی، که او را نیز در اتاقی که همه ی روزن هایش را پوشانده بودند به قتل رساندند. نمونه ی دیگر را در تاریخ تهران قدیم جعفر شهری می توان جست که زنان و دخترانی را که روابط خارج از ازدواج داشته اند، در اتاقی بی در و بی پنجره حبس می کرده اند و آن قدر در آن وضعیت نگه شان می داشته اند تا بمیرند.&lt;br /&gt;3- پس از انقلاب اسطوره ی کنکور به عنوان یکی از ساز وکارهای اعمال قدرت بر شهروندان به کار گرفته شد و تدریجاً در دوران سازندگی به شکل یک آیین خودبنیاد مناسکش را تحمیل می کرد. به طوری که مسئولین سازمان سنجش در شب برگزاری آزمون به داوطلبین توصیه می کردند و می کنند که چه بخورند و چه وقت بخوابند و الخ. کنکور استعاره ای از مرگ را با خود به دوش می کشد. سه مرحله ی مردن- برزخ-بهشت/جهنم کاملاً در آن جلوه گر است. مطابق این اسطوره، دانشگاه مکانی بود که گذر از کنکور برای برخورداری از نهرهای روان و درختان به هم پیوسته ی آن ضرورت داشت. علاوه بر این دانشگاه دلالت های اروتیکی خاص خودش را داشت. تنها مکانی که زنان و مردان به طور مختلط می توانند در آن تحصیل کنند و از اعتباری رسمی برخوردار باشند. همان طور که مرده ها نمی توانند از جهان پس از مرگ برای زندگان خبر بیاورند، دانشجویان نیز نباید و نمی توانند از آنچه پس از ورود به دانشگاه عایدشان شده برای پشت در مانده ها چیزی را بازگو کنند.&lt;br /&gt;4- سال گذشته دانشگاه تهران به گیت های امنیتی مجهز شد و در تصور مسئولان به شکل مکانی درآمد که عبور و مرور در آن تابع شرایط خاص و و ضعیت اضطراری بود. امسال ماجرا از این هم پیچیده تر شد. زیرا کسانی که دانشجوی این دانشگاه نبودند با کارت هایی از نوع دیگر وارد می شدند و در اجتماع دانشجویان رسمی دانشگاه نفوذ می یافتند و ... . می توان این طور نتیجه گرفت که دانشگاه تهران مکانیتی سیال پیدا کرده که مثل سلول زنده هر چه را بخواهد می پذیرد و هر چه را نخواهد یا راه نمی دهد یا با مکانیسم جبرانی آن را دوباره به بیرون پرتاب می کند. به طوری که حتی از پشت میله ها و از فراسوی آن سردر کلیشه ای هم ،دیگر نباید فضای آن را دید.&lt;br /&gt;5- نسلی که با دوم خرداد دانشگاه را تجربه کرد، با سیاست آشتی کرده بود و نمی خواست متخصص صرف یا کارشناس حلال مشکلات باشد. ذهن انتقادی در او نشو نما کرد و اینک ده سال از تجربه ی نسلی او می گذرد. در این ده سال، این نسل تغییر رشته داده، به کمیته ی انضباطی فراخوانده شده، اخراج شده، به زندان رفته، مهاجرت کرده، زندگی عاطفی اش متلاشی شده، و تبعات به کسوف رفتن سیاست را با تمام وجودش حس کرده. خیلی هاشان درس و حیات آکادمیک را وداع گفته اند و در روزنامه و نشریات، و جمع های خود انگیخته مسیر ذهنیات خود را تعقیب کرده اند. در سال های اخیر حیاط دانشگاه قدرت بیشتری از کلاس ها پیدا کرده و اين نسل به رغم همه ی سم پاشی ها ترجیح داده بیشتر روشنفکر باشد تا متخصص کارشناس حلال مشکلات. سرگردانی و قصه گویی، ویژگی این نسل است.&lt;br /&gt;6- در انگاره ی متخصص بودن دانشگاهیان، به طور موذیانه ای آشتی جویی با شرایط موجود پنهان شده. تصور بر این است که بدون تغییر در زمینه می توان به نتایج مطلوب دست یافت. " زندگی سراسر حل مسأله است" به شعار فاتحان تبدیل شده و هپی اندینگ، ضرورت آگاهی کاذبی است که به "نقد سازنده" معتقد است. متخصصان و کار شناسان مدام می کوشند تا با حرکت تدریجی و بطئی، سعادت را در زمانی معین فراهم آورند. اما هم اکنون نیروی گریز از مرکز سیاست چنان فعال شده که بیرونی ها را به درون و درونی ها را به بیرون جذب می کند. ماجرای اسطوره زدایی از دانشگاه دیرگاهی است آغاز شده و حضرات دیر رسیده اند، قطار رفته است&lt;br /&gt;7- در الهیات، قیامت را به "یوم تبلی الاسرائر"، روز برداشتن پرده ها تعبیر کرده اند. روزی که مردگان و زنده ها با هم مرتبط می شوند و جهان زیر وزبر می شود. هر قدر کنکور و سایر اساطیری که دانشگاه را فاسد و ویران کردند، به مرگ و رازآلودگی دلالت داشتند؛ از 16 آذر به بعد با پرده ای که علنی و عینی در برابر چشم همه ی رهگذران ظاهر شده، انتظار برای قیامتی که پرده ها را برمی دارد و فاصله رامنتفی می کند، پذیرفتنی تر و اندیشیدنی تر شده است.&lt;br /&gt;8- دانشگاه تهران سه روز است که شبیه فلورانسی شده که تدریجاً به ونیز تبدیل می شود. دیر یا زود درها جای خود را به پل ها می دهند و پرده ها برداشته می شوند.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-4198762448628066300?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/4198762448628066300/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/1.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4198762448628066300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4198762448628066300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/1.html' title='از فلورانس تا ونيز'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-4735695248724379627</id><published>2009-12-13T04:15:00.000-08:00</published><updated>2009-12-13T04:17:16.756-08:00</updated><title type='text'>رد شويد اين جا چيزي براي ديدن نيست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;"رد شوید، اینجا چیزی برای دیدن نیست."رانسیر می گوید، مداخله ی پلیس در مکان های عمومی در وهله ی اول عبارت از استیضاح تظاهر کنندگان نیست، بلکه بر هم زدن تظاهرات هاست... پلیس می گوید که در خیابان چیزی برای دیدن ، و کاری برای انجام دادن نیست جز رد شدن رفتن! از خودم می پرسم چرا تجربه ی خیابان این همه تعیین کننده و پر تنش شده؟ شاید به این دلیل که تنها جایی است که می توان از تقدیر فراهم آمده رو گردان شد و رخداد را جایگزین انتظارات و توقعات برآورده نشده قرار داد. کار به همین جا ختم نمی شود. در زندگی خصوصی هم خطاب پلیس به تظاهر کنندگان را مدام می شنويم." رد شوید، اینجا چیزی برای دیدن نیست." برای آن که چیزی ديدني باشد، قبل از هر چیز بیننده ای لازم است. اما نه! قبل از بیننده، درنگ یا اراده به درنگی لازم است که شیء پیرامونی را به موضع دیدار آغشته کند. یا بهتر آن که بگوییم شیء ما را به دیدار خودش آغشته کند یا ما به پیرامون شیء آغشته شویم. راه رفتن در خیابان و ایستادن؛ بی آن که مغازه ای باز باشد و چراغ های ویترینی روشن شده باشد. دیگر، بر خلاف سابق، رابطه ی بی واسطه ممکن نیست. هرکس دیگری را از پشت ویترینی نامرئی می بیند. مسأله این نیست که قدرت از بالا به پایین اعمال می شود.دراين شرايط، نظام سلسله مراتبی کار چندانی از دستش برنمی آید. نکته ی مهم این است که قدرت بین آدم ها حائل می شود و از بین بدن ها حضورش را به عرض می رساند. و کار به همین جا ختم نمی شود. مأموریت پلیس وقتی تمام و کمال به فرجام می رسد که هرکس "بینی" باشد در پیشگاه خودش. هر کس دو تاست. یکی آن که می بیند و دیگری آن که می بینندش. هیچ وقت این دو یکی نمی شوند و تنها می توانند در بزنگاه ها به هم برخورد کنند و برای رخداد ناممکن تدارک ببینند. این جا محل وقوع معجزه است. زمانی از متألهی پرسیدند، چرا خدا برای اثبات حقانیت پیامبرانش، قانون خود را زیر پا می گذارد و در نظام طبیعت دخل و تصرف می کند؟ جواب متأله در حکم دستور العملی است برای خیابان. او گفت:" معجزه طبیعت نامأنوس خدا، و طبیعت معجزه ی مأنوس خداست." آنها که می ایستند و چیزی را دیدنی می کنند در پی راز زدایی از اشباحی هستند که در خواب و بیداری "بین" آنها و خودشان حائل شده اند. با همین ایستادن ساده ، طبیعت نامأنوس در برابر معجزه ی نامأنوس قد علم می کند و پس از این، كساني دوباره جمع می شوند، پراکنده شان می کنند، از جایی دیگر سربر می کنند و وقتی هم که رفتند مثل پرهیبی رونده احتمال حضورشان در همه جا هست&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-4735695248724379627?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/4735695248724379627/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4735695248724379627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4735695248724379627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='رد شويد اين جا چيزي براي ديدن نيست'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-2527927787458863360</id><published>2009-11-29T09:37:00.000-08:00</published><updated>2009-11-29T10:08:45.535-08:00</updated><title type='text'>سپر انداختن</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;گاهی بزخو می کنم ببینم چقدر شبیه دولت شده ایم. اخیراً یکی از این شباهت ها خیلی تو چشم می زند و گل درشت شده! لحظه به لحظه، شک به موقعیتی ناپایدارتر تبدیل می شود، و اساساً در تحلیل نهایی چنانچه مغرض نباشیم همه ی شک ها برطرف می شود. به انتقادهای مطرح شده در برنامه های تلویزیونی هیچ توجه کرده اید؟ در پایان همه ی سؤال ها جواب قانع کننده پیدا می کنند و قضیه ختم به خیر می شود. همه به جواب مناسب و قانع کننده از پرسش هایشان قناعت می کنند و آب از آب تکان نمی خورد. در این وضعیت به تنها چیزی که می توان شک کرد نفس شک کردن است. در چند ماه اخیر خوب فهمیدیم که گاهی قانع نشدن و به منطق دیگری بزرگ تن ندادن به چه بهایی تمام می شود؟ چسلاو میلوش خاطره ای نقل می کند از موزه های شوروی که خیلی جالب است؛ راهنمای موزه در دوران استالین امپرسیونیست ها را بورژوا و واپسگرا معرفی می کرده و فقط از رئالیسم تحت عنوان هنر خلقی یاد می فرموده، اما همین که خروشچف روی کار می آید و فضا کمی باز می شود و روس ها می توانند تابلوهای امانت گرفته شده از فرانسه را بدون انگ بورژوا بودن یا امپریالست شدن سیر دل ببینند، راهنما در باب نبوغ و تعهد هنری امپرسیونیست ها داد سخن سر می داده و به همین دلیل،چسلاو میلوش کنجکاو می شود و علت تغییر سلیقه ی صد و هشتاد درجه ای را از راهنما جویا می شود و البته جواب در خوری می شنود: "در این کشور دولت فقط ما را قانع می کند و نه راضی!" این روزها طعم قانع شدن و راضی نبودن  را خوب می چشم. به خصوص در دانشگاه مفتخر به کشف استعدادهایی بوده ام که خودشان را متخصص و توانا به مقولات جاری و ساری می دانند و حرف ها و بحث های مرا به پراکنده کاری و غیر تخصصی بودن متهم می کنند. نمی دانم چطور می توانند این قدر متکی به نفس حوزه ی ذهنیات و معرفت های کپک زده و محترمشان را گز کنند و برای همه سند منگوله دار حدود تخصص صادر کنند. به حرف این حضرات هم نباید شک کرد.بیشتر از یک دهه است که قانع شدن و راضی نبودن را در دانشگاه و کلاس آزموده ایم. پس بیش از این گفتن ندارد.بدترین جای قضیه این است که این حالت همین طور به رشد افقی خود ادامه می دهد و همه ی حوزه های ذهنی ما را در می نوردد. راستش پنهان نمی کنم که خسته ام و در حال سپر انداختن. حقیقتاً با هندسه ای سروکار داریم که همه ی اصولش بدیهی و موضوعه اعلام شده اند. دیگر به هیچ برهان و قضیه ای نباید فکر کرد. زندگی شبیه شطرنج بازی با گوریل شده، هر وق اراده کند مهره ها را می خورد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-2527927787458863360?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/2527927787458863360/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_29.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2527927787458863360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2527927787458863360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_29.html' title='سپر انداختن'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-4351021384618514946</id><published>2009-11-24T02:46:00.000-08:00</published><updated>2009-11-24T03:27:36.154-08:00</updated><title type='text'>بي سر، بي صورت، بي قيافه، فقط چهره</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_ag4SfnnL6eQ/Swu55KW7MGI/AAAAAAAAABU/VSyCgEaDoFs/s1600/The-Lovers_1928.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 234px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5407620169272602722" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_ag4SfnnL6eQ/Swu55KW7MGI/AAAAAAAAABU/VSyCgEaDoFs/s320/The-Lovers_1928.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;شايد مثل اعدامي ها به نظر برسند، شايد. شايد ندانيم تا كي مي توانند در اين وضع بمانند. هر چند كه مگريت آنها را در اين حالت فيكس كرده و تا وقتي ما به بيننده بودن خود وفادار باشيم، آنها نيز با سماجت در اين رفتار مي مانند. نه بوسه را مي توان ديد، نه شور و قيافه شان را. مگريت تابلو را &lt;em&gt;عشاق&lt;/em&gt;نامگذاري كرده.قصدم تحليل و نقد نقاشي نيست، ولي هر بار كه به اين تابلو نگاه كرده ام به اولين چيزي كه فكر كرده ام جهاني است كه بين آن دو نفر برپا شده. مهم اين است كه ما نمي توانيم چهره شان را ببينيم. اما مي دانيم كه چهره اي هست و مواجهه اي. عشق جهان دو نفري است. نه عمومي مي شود و مي توان آن را به رأي جمع گذاشت، نه آن قدر خصوصي و يك جانبه كه در حد توهم يا تخيل محض تقليل يابد. زيستن در اين جهان ارزش هر دردسري را دارد. رنج يا شرايط نامساعد يا بي خبري از فردا دليل كافي براي ترك صحنه نيست. تصور كنيم مگريت اين پرده را روي صورت اين دونفر نكشيده بود، چه مي شد؟ آن وقت فقط يك پرتره ي دو نفري مي ديديم و نه چيز ديگر&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;عشق، نامرئي نيست. مرئي هم نيست. شايد نوعي خلجان باشد كه بين مرئي شدن نامرئي ها و نامرئي شدن مرئي ها در جريان است. فقط در عشق مي توانيم براي هم چهره داشته باشيم. در ساير مراودات زندگي، چهره رخ نمي نمايد. در ديدار با ديگري گاهي چيزي بيشتر از سر نيستيم. گاهي هم صرفاً صورت ما ديده مي شود، مثل پرتره. بعضي مواقع رابطه با ديگري از مبادله ي قيافه بيشتر تجاوز نمي كند. اما چيزي كه مهم است چهره اي است كه فقط براي دونفر انگاره پيدا مي كند و نه كس ديگر&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;اين دو نفر نه تا ابد كه تا زماني كه ديدني باشند، تا زماني كه ببينندشان يكديگر را مي بوسند. ما شاهد عشق اين دو نخواهيم بود. چيزي براي ما ظهور نمي كند. ظهور مختص خودشان دو نفر است. حرف زدن يا نوشتن از اين تابلو به نوعي نقض غرض است. مثل اين است كه پرده را برداريم و بخواهيم ببينيمشان&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-4351021384618514946?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/4351021384618514946/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_24.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4351021384618514946'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4351021384618514946'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_24.html' title='بي سر، بي صورت، بي قيافه، فقط چهره'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_ag4SfnnL6eQ/Swu55KW7MGI/AAAAAAAAABU/VSyCgEaDoFs/s72-c/The-Lovers_1928.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-8089656702761704723</id><published>2009-11-20T01:15:00.000-08:00</published><updated>2009-11-20T01:48:00.163-08:00</updated><title type='text'>خاکستری پشت پلک ها...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;"خاکستری پشت پلک ها، وقتی چشم ها را می بندیم،و یا صداهایی که در رخوت پس از خواب توی گوش ما همهمه می کنند،فقط این ها حس هایی خالص اند.ما با این حس های خود همزمان هستیم. و البته برای این حس ها جایی در جهان عینی پیرامون نیست. حس به هیچ چیز دلالت نمی کند. آن ها همیشه در طرف دیگر کیفیت های با محتوا قرار دارند.کافی است قرمز و آبی را به صورت دو رنگ قابل تشخیص و متمایز تصور کنیم. بلافاصله حس از بین می رود وبه شکل یک تصویر جلوی ما ظاهر می شود.حتی اگر جای دقیق و مناسبی برای آن در ذهن در نظر نگرفته باشیم. بنابراین حس ها از ما جدا می شوند و دیگر بخشی از ما نیستند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما در جهانی گرفتار هستیم که به خاطر آگاهی نمی توانیم از آن جدا بشویم. نمی توانیم خود را از جهان استخراج کنیم. اشیا را به آگاهی خود نقل مکان می دهیم. در اشیا خود را باز می شناسیم و فی الفور هستی ما از طریق آگاهی به وجود آن ها سرایت می کند.درک کردن هر چیزی همیشه در گیر و دارادراک چیزی دیگر اتفاق می افتد.در فضاهای همگن که هیچ چیز برای ادراک وجود ندارد، نمی توان به ادراک از چیزی رسید."هیچ وقت نتوانستم مرلوپونتی را درست بخوانم. نفهمیدم چه شد که کلمات او ناخواسته از جمله شدن تن می زدند و نمی خواستند بفهمشان &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-8089656702761704723?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/8089656702761704723/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_20.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/8089656702761704723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/8089656702761704723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_20.html' title='خاکستری پشت پلک ها...'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-3192125181758993983</id><published>2009-11-15T23:00:00.000-08:00</published><updated>2009-11-16T00:08:39.818-08:00</updated><title type='text'>وقتی که ما مردگان برخیزیم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;راستش از این روحیه ی توتالیتاریستی که بر این گمان است که باید از همه ی نوشته به همه ی معنی برسد، هیچ سر در نمی آورم. علاوه بر این نمی فهمم در شرایط موجود چطور می شود به بی خلل بودن مدار ارتباط رأی داد. مسأله بر سر پیچیده یا ساده بودن نوشته نیست. مشکل من ملاک هایی است که حدود و ثغور این دو را تعیین می کنند. از منظر فاتحان نه می شود به مردم اعتماد کرد نه به روشنفکرها. لابد به این دلیل که هر دو در خطر گمراهی اند.من اما به هر دو اعتماد دارم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; با انتزاعی فرض کردن مفاهیمی مثل "کل" و "همه" می توان به سادگی مطلق نوشته فکر کرد. اما کیست که نداند در وضعیت ما هیچ چیز همگانی نیست. از طرف دیگر مخاطب برای من یگانه است. هر مخاطبی در نوع خودش بی نظیر است. و فقط یک بار در طول عمر جهان بروز ی کند. نوشتن با پذیرش فرض برابری ممکن نیست. ولی می توان به افقی فکر کرد که بر اثر خواندن  ایده ی برابری را محقق می کند. اگر بپذیریم که هر کس با دیگری تفاوت دارد، آن وقت این حق برای همه محفوظ می ماند که به عدالت در تفاوت بیندیشند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به عملکرد هر رسانه ای که مبتنی بر تمایز خاص و عام باشد، شدیداً مشکوکم.در حد خودم، نه برای خواص می نویسم نه برای عوام و می دانم کسانی که به این طبقه بندی معتقدند، پیشاپیش مقتضیات اربابان را قبول کرده اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نیت من آن خطابی نیست که اکثریت را راضی کند و سر و صدای وجودهای دیگر را بخواباند ،برای برخورداری از موهبت چنین خطابی ضرورتاً وبلاگ بهترین رسانه برای من نبود. همه نمی توانند به یک اندازه خودشان را بیان کنند. مهم تر این که همه نباید خودشان را با بیان متعارف تنظیم کنند. تجربه ی طرد شدن، حذف شدن، در تبعید  و تبعیض به سر بردن همه ی اشکال بیان و بروز را دست خوش خود می کند.به این تجربه وفادارم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-3192125181758993983?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/3192125181758993983/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_3284.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3192125181758993983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3192125181758993983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_3284.html' title='وقتی که ما مردگان برخیزیم'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-4931067584058373430</id><published>2009-11-15T04:49:00.000-08:00</published><updated>2009-11-15T05:18:10.723-08:00</updated><title type='text'>آیا هنوز آنجاست؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;باور ندارم آنهایی که گذشته را بسته بندی شده و به صورت یک کل در نظر می گیرند. نه اعتراض ،نه احساس های خوشبختی و فلاکتشان را باور ندارم. وقت مثل خزه است، گاهی ضخیم و قطور، و گاهی هم آن قدر نازک و تنک که تا مرز از هم گسیختن پیش می رود. اما اگر قرار باشد تا همین الآن،  تا اینجا، گرانیگاه زمان خودم را پیدا کنم، و به آن حفره ای اشاره کنم که انگار همه ی قساوت این زندگی را در خودش گم و گور می کند، باید به یک چنین روزی در هفت سال پیش از این اشاره کنم که در پسزمینه ی اذان پس از افطار، در آن بلوای کریدور دانشکده که بین انجمنی ها و بسیجی ها و نهادی ها با نان و پنیر و حلوا و زولبیا و بامیه، رقابتی عقیدتی-سیاسی بروز بیرونی پیدا می کرد، از مأمور حراست دم در دوتا سکه گرفتم و بعد یک به یک ارقام شماره را با انگشت هایی فشار دادم که اصطکاک نرمی شان با دکمه ها هنوز تمام نشده، و تا هفت میلیون سال دیگر که خورشید خاموش می شود ادامه خواهد یافت.فشار دادم.فشارم می داد. آن قدر که خیال می کنم چیزی چلانده شد و عصاره اش به بیرون نشت کرد.کسی گوشی را برداشت. خودش بود. لازم نبود گوشی را بدهند دستش. به سیب زندگی گاز می زنیم اگر این بوق ها تمام بشود. و آن وقت به اندازه ی دو صفحه از رمانی که نوشته خواهد شد جا برای ما باز می شود. جایی خالی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این هفتمین سالگرد آن غروب جنوبی نیست.و این نوشته به پاس آن اتفاقی نیست که در حافظه حک شده.این  ما حصل تلاقی هفت سالی است که در این لحظه مانده ام. لحظه ای به مدت هفت سال. در یادآوری فضیلتی نیست. اما بعضی زمان ها هست که ما، فقط عامل آن ها هستیم. رابطه ها یا ادامه می یابند یا تمام می شوند. این مهم نیست. حتی مرگ هم مهم نیست. منظور من بیشتر به جانب آن لحظه ای متمایل است که کش پیدا می کند و امتدادش ،چه تو باشی چه نباشی، قطعی است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-4931067584058373430?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/4931067584058373430/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_15.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4931067584058373430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/4931067584058373430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_15.html' title='آیا هنوز آنجاست؟'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-6550347258501938245</id><published>2009-11-14T01:56:00.000-08:00</published><updated>2009-11-14T02:19:56.511-08:00</updated><title type='text'>اسب هایی که می دوند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فریاد تا آستانه ی حنجره پیش می آید و مثل عطسه ی ناتمام برمی گردد سر جای نابجای اول خودش.از خودم نمی پرسم برای چه ؟ یا برای کی؟ فقط این را می دانم که سکوتم مملو از این فریادهای عقیم بی معنی شده. و اصلاً تا صدا به بی معنایی نرسد، از استعداد فریاد شدن برخوردار نیست. بیننده های بی علاقه ای را تصور می کنم که در گالری ها جلوی نقاشی می ایستند و می پرسند:"این یعنی چی؟" "منظورش چی بوده؟" انگار تا معنایی دست وپا نشودآرام نمی گیرند. در عوض جلوی تلویزیون که می نشینند اخبار و سریال آزارشان نمی دهد. لابد چون همه چیزش معنادار است.حرکت از یک فرم به فرم تکراری و دست مالی شده، توهم معنا می دهد. مثل وقتی که در مدرسه تبدیل شعر به نثر ساده و روان را معادل معنایش فرض می کنند. حال آن که شعر بی معنی تر و مهمل می شود.بگذریم!همیشه برایم سؤال بود که چرا درقرآن به اسب هایی که می دوند، سوگند خورده شده. این چند ماه اخیر معنی اش را که نه، که منظورش را فهمیده ام. اسبی که در ما می دود، خسته نمی شود، حتی آب هم نمی خواهد. بی وقفه می دود. اسب چموشی نیست. قفسه ی سینه ی یک نسل را دست کم سمکوب خود کرده! به این صدا خو نمی کنم. حتی اگر معنی اش را بدانم. حتی اگر همه آن را بپذیرند و به صدایش عادت کنند.  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-6550347258501938245?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/6550347258501938245/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6550347258501938245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6550347258501938245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html' title='اسب هایی که می دوند'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-5708905995664053631</id><published>2009-11-12T08:11:00.000-08:00</published><updated>2009-11-12T08:37:30.042-08:00</updated><title type='text'>مرزهاي حقارت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پنج شنبه ي ملول، تهديد مي كند خودش را از طبقه ي پنجم... !من از اين پايين نگاهش مي كنم و هيچ حرفي نمي زنم.به برج ميلاد نگاه نكن! انگار كه توصيه ي پزشك باشد براي مدتي نامحدود.نه به بغضم محل مي گذارم نه به خستگي. نه به دلتنگي. نه به وحشت فردا بعد از ظهر.اصطكاك راه رفتن در اين خيابان مي سايد و از من جز براده اي لابلاي اين شمشادهاي بي رمق پاييز به جا نمي ماند. &lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;با رماني تازه دست گرفته و نيم صفحه ترجمه و سمفوني فانتاستيكا تا كجا مي شود ادامه داد؟تا كي؟ آن چهره كجاست كه مازاد جنون بشود و قرن را قلمدوش كند؟ &lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;سعي خودت را كرده اي. نيت چه اهميت دارد؟ تو فقط مي توانستي حقارت را علني كني و بفهمي كه مرزهاي تنت مجاور مرگ هم كه نه، مجاور مردن، آن هم مردني بي درنگ و نكوهيده است. هيچ وقت پنج شنبه ها و جمعه ها نمي گذرند. رد آنها عبارت از تمام هفته است. مگر مردن چقدر سخت است كه برايش اين همه تمرين به ما تجويز مي كنند. چاره اي نيست. چيز زيادي در چنته ندارم امروز.پس پيشدستي مي كنم و شانزده ساعت و خرده اي زودتر، خودم را و شما را توصيه مي كنم به تقوي... . به تقواي فردا و درد &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-5708905995664053631?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/5708905995664053631/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_12.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5708905995664053631'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5708905995664053631'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_12.html' title='مرزهاي حقارت'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-1858007205691087035</id><published>2009-11-08T22:10:00.000-08:00</published><updated>2009-11-08T22:18:40.568-08:00</updated><title type='text'>نوستالژی برای زمان حال</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نیروی رانش زندگی را حس می کنم.سعی می کنم بروزش ندهم. گذاشته امش توی یک پرانتز سی ساله. توی یک پرانتز باز.همه جور محرومیت و محکومیت را می شود تحمل کرد. می شود دلخوش شد به امیدهایی که با سماجت و یاغی گری هنوز زبانه می کشند. حتی می شود ترسید.ترس خود به خود، به خیلی چیزها معنی می دهد.مثلاً خیلی می ترسم از این که نوشتن را از یاد ببرم. می ترسم از این که کلمات دسته جمعی به فراموشی بروند. اما این طور تجزیه شدن، این طور حضورِ در غیاب را تجربه کردن، غیر ممکن است. از دست کلمات کاری بر نمی آید. دیدار تو، همه ی قطعات منهدم شده را در ذیل ضمیر من جمع می کرد. اولویت با تو ست.        &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-1858007205691087035?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/1858007205691087035/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_08.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1858007205691087035'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1858007205691087035'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post_08.html' title='نوستالژی برای زمان حال'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-6652448792927597908</id><published>2009-11-01T07:31:00.000-08:00</published><updated>2009-11-01T07:55:34.789-08:00</updated><title type='text'>بررسی رهیافت های نقد معاصر در نوشته ای معاصرتر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;"فال حافظ&lt;br /&gt;شخصیت شناسی چینی&lt;br /&gt;و هندی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;902301306&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;200 تومان روی قبض"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه! اشتباه نکنید  این شعر تازه ی من نیست. اساساً حقیر  سال هاست شعر نمی نویسد. آنچه از نظر گذراندید متن تازه ی اس.ام.اسی بود که ساعت چهار و بیست دقیقه ی دیشب به دستم رسید. من یکی که بیدار بودم و با فنجان قهوه و قاشق چایخوری ور می رفتم؛ بقیه را نمی دانم. لابد وقتی این وجیزه ی مشعشع به دستشان رسیده، آن وقت شب مشغول کارهای دیگری بوده اند. وقتی متن ارسالی را خواندم؛ به این فکر می کردم که سایرین ، همه ی آنهایی که با من دارند می خوانند، هر کدام در چه حالی اند. یکی  شاید منتظر مسافرش است، دیگری نگران حال مریضش، سومی منتظر تماس معشوق، آن یکی داشته آماده می شده برای دست نماز، یکی دیگر در حال بالا رفتن از دیوار مردم تشریف داشته و  و با دیدن اس.ام.اس برق از سرش پریده که نکند پلیسی، پاسبانی از راه رسیده و همدستش...، لابد تعدادی هم در حال همبستری بوده اند که مثل کلیشه ی فیلم های پلیسی از دایره ی فلان تماس بگیرند که بازرس فلان یا چه می دانم کمیسر بهمان خودش را به محل وقوع جرم برساند، شاید هم نویسنده، مترجم یا آهنگسازی داشته در به در دنبال جمله، کلمه یا نتی جفت و جور و راست ِکار می گشته که... .&lt;br /&gt;نه! اشتباه نکنید عصبانی نیستم. گفتم که بیدار بودم. تازه آن وقت شب مفرح هم بود. به هر حال در نوع خودش ابتکاری است که امکانات و تسهیلات ارتباطی را در این سطح وسیع و پیشرفته دریافت کنی و حالش را ببری. فقط نمی دانم قسم حضرت عباس را قبول کنم یا دم خروس را! چند روز پیش ، خبر داده بودند که رمال های قم را دستگیر کرده اند و اتفاقاً یکی از مراجع در این باره هشدار اکید داده بود. منتها اگر به متن اس.ام.اس دوباره دقت کنید، متوجه می شوید که طالع بینی را به شخصیت شناسی تغییر داده اند تا حسابی در پروژه ی خرافه زدایی سهیم شده باشند. راستش از بعد اعلام نتایج انتخابات، هیچ خبری به اندازه ی اس.ام.اس فوق الذکر شگفت زده ام نکرده بود. آن قدر که به سرم زد مجانی در وبلاگم برایشان  رپرتاژِ ویژه بنویسم. خواستم بدین وسیله از مسئولان ذیربط  و درایتشان تشکر کنم. دستتان درد نکند.&lt;br /&gt;خب حق دارند. اینها بهتر از هرکس می دانند که کار ما به فال حافظ کشیده! هفته ی پیش یکی از مسئولان فرموده بودند فرهنگ اولویت دولت جدید است. بگیرید تحویل! اقدام آجل یعنی همین دیگر! این مدت اخیر هر وقت بحث این چیزها می شود، هستند عده ای که می گویند همه ی جای دنیا این بساط به راه است و خرافه مسأله ای جهانی است و گردش پولی فال گیرهای اروپا چند میلیارد یورو است و... . ولی باز تأکید می کنم من یکی که مشکلی با خرافه و جادو و جنبل ندارم. بالطبع استقبال هم می کنم. اصلاً کی این روزها می داند مرز خرافه و اعتقاد کجاست؟ راه دور نمی روم خودم اولیش: کارخانه ی سیار خرافه سازی.&lt;br /&gt; عصر روشنگری را فراموش کنید.مگر خبر ندارید دوران جدیدی شروع شده! از شما خواهش می کنم به متن دل بدهید. مطالب مفیدی دستگیرتان می شود.&lt;br /&gt;میخاییل باختین بر این نظر بود که هر متنی مثل اشیا ی در حال چرخش، دو نیرو را در خود مخفی دارد. یکی نیروی گریز از مرکز و دومی نیروی درو ن مرکز. اگر نیروی گریز از مرکز به خوانش متن غلبه کند، محصول، نثر از آب در می آید، اما جنانچه نیروی درون مرکز مستولی شود، نتیجه چیزی شبیه به شعر می شود. باختین برای اثبات نظریه اش، لیست خرید روزانه را که همسرش برایش نوشته بود، به صورت متنی شاعرانه خواند و به بد جواب هایی هم نرسید. اگر حق با باختین باشد، متن اس.ام.اس دیشب نباید از این قضیه مستثنا باشد. حتی می توان آن را به صورت نوشته ای سیاسی نیز خواند.دست بر قضا این متن کم از غزل های حافظ پیچیده نیست.&lt;br /&gt;اولین چیزی که دستگیرم شد این بود که کل نوشته عاری از هر فعلی است. حتی یک مصدر هم به کار برده نشده. معمولاً ادبیات چی ها از این طور آرایش کلمات به بی زمانی و ازلی ابدی بودن نوشته، مراد می کنند. این شعر از ده کلمه به اضافه ی دو عدد تشکیل شده. رابرت پن وارن و کلینت بروکس درکتاب  فهم شعر  (understnding poetry)  بهترین راه برای درک هر شعری را در قدم اول پیدا کردن یک تضاد و ناهمخوانی ذکر کرده اند و اولین تضادی که در این شعر به چشم می خورد تضاد بین کلمه ها و اعداد است. البته می توان اعداد را صنعت ماده واحده فرض کرد و چنین پنداشت که شاعر  مثلاً با حروف ابجد خواسته مطلبی را به رمز بیان کند که در این صورت، تضاد بین کلمات صریح و کلمات رمزی قابل بررسی است. از این گذشته شاید شعر می خواهد به ما این طور القا کند که در روزگار ما افعال به اعداد بدل شده اند.&lt;br /&gt;آیا کلمه ها و اعداد در دو ساحت هستی شناختی جداگانه به سر می برند؟ در اعداد چه چیزی است که در کلمات نیست؟ آیا اعداد هم به اندازه ی کلمات حامل معنی هستند؟ این پرسش ها از زمان فیثاغورث تا ویتگنشتاینِ تراکتاتوس و  آلن بدیو و ارنستو لاکلائو، جواب های مختلفی دارند. با اندیشمندان رادیکال هم می توان به شیوه ی نقد نو و تئوری ادبی برخورد کرد. تازه دکتر پاینده بر این نظر است که بدون روش نمی توان به نقد به دردبخوری از آثار ادبی رسید. و البته که کار آکادمیک با نقدهای ژورنالیستی و باری به هر جهت من و امثال من فرق می کند.&lt;br /&gt;بگذریم! شاعر به جز این که هیچ فعلی در شعرش به کار نبرده از هیچ ضمیر و حتی هیچ کلمه ای که نقش فاعل یا تأثیر گذار داشته باشد نیز استفاده نکرده. به این ترتیب در این شعر نه عملی اتفاق می افتد، نه موجودی که مرتکب عملی باشد به چشم می خورد. شعر از پنج سطر تشکیل شده که تعداد کلمات آن در سطرهای اول و سوم، و همین طور سطرهای دوم و پنجم برابر است. سطر چهارم کاملاً متشکل  از اعداد است. می شود به این تحلیل رسید که اعداد، تناسب و هارمونی کلمات را به هم زده اند و به همین دلیل حافظ، چین و هند که هرسه از وجه اشتراک شرقی بودن/غربی نبودن، حکمت، معنویت و رازآلودگی برخوردار هستند در جهانی که اعداد به آن پا گذاشته اند به شکل مبلغی روی قبض در آمده اند. حافظ در این شعر اسم خاص است و چینی و هندی هردو صفت نسبی هستند. از طرفی شعر با فال شروع می شود و با قبض خاتمه می یابد. تضاد بین این دو کلمه ضمنی است. فال به گشایش و یافتن راه حل و فراخی حال می انجامد و قبض  به فروبستگی و گرفتگی و مصیبت. وقتی فال روی قبض می آید یعنی دو مفهوم در برابر هم صف آرایی کرده اند. اما چون فال به حافظ نسبت داد شده، و خرمشاهی و دکتر منوچهر مرتضوی معتقدند شعر حافظ  تجلی گاه ایهام است، می توان به دو معنای پیچیده و کژتاب دست یافت:&lt;br /&gt;اول:  فال، حافظِ روی قبض است.&lt;br /&gt;دوم: فالِ حافظ، روی قبض است.&lt;br /&gt;مواردی شبیه به این در دیوان حافظ به وفور یافت می شود. در معنی اول، حتی فال هم از فال بودن دست کشیده و به حافظ قبض و انقطاع های عرفانی مبدل شده، و به عبارتی از دست فال هم دیگر کاری بر نمی آید. ودر معنی دوم، فال حافظ رودر روی قبض قرار گرفته و با آن پنجه در پنجه شده. باید توجه داشت که میان فال حافظ در سطر اول و شخصیت شناسی چینی و  در سطر دوم نوعی لف ونشر به چشم می خورد.به بیان ساده تر، بین کلمات نوعی توازی بدین شکل برقرار شده:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فال = شخصیت شناسی&lt;br /&gt;حافظ = چینی&lt;br /&gt;بنابراین می توان فهمید شاعر از چه رو هندی را در کنار چینی نیاورده. این که فال همان شخصیت شناسی است، بدیهی بوده و نیاز به هیچ توضیحی ندارد، اما حافظ و چین ارتباط درونی دارند. شاید شاعر خواسته در نهایت ایجاز به مخاطب چنین القا کند که فال حافظ، به شخصیت چینی در دیوان شعر او بر می گردد که مطابق بیت:&lt;br /&gt;تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او                                 زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند&lt;br /&gt; به هرزه گردی اشاره دارد که به سفری دراز رفته و باز نمی گردد. از این رو فال به قبض دچار آمده و مشرق زمین به دلیل هرزه گردی، شکوه گذشته ی خود را از دست داده و به اعداد و تومان و مادیات مبتلا شده!&lt;br /&gt;تا اینجا اگر خیال کرده اید که سرِ کار گذاشته امتان یا دارم مهمل بافی می کنم، باز در اشتباهید! کار اصلی من همین چیزهاست. درس این کار را خوانده ام. تا همین الان که دارم اینها را می نویسم سر جمع ده سال عمرم را صرف همین مقولات کرده ام. باور کنید مدرک رسمی دارم. از دانشگاه های معتبر دولتی. در این مقولات تز نوشته ام. باز هم خواهم نوشت. به جز این تألیفاتی هم دارم. دو کتاب. آن هم زیر  نظر استادی معظم و کارکشته. با ناشری معتبر. شاید معتبرترین ناشر. اصلاً از این قبل، نان می خورم. تدریسش می کنم. دوازده ساعت در هفته. علاوه بر این ها مطالعات زیادی هم دارم. دود چراغ خورده ام. استخوان خرد کرده ام. کتاب های اساتیدی چون پاینده و سخنور  را فوت آبم. می خواهید همین شعر را برایتان نقد فمینیستی کنم و برایتان توضیح بدهم که چگونه در دامنه ی کلماتی مثلِ فال، چین، و هند، تفکر مذکر جا خوش کرده؟ چین و هند در سنت ادبیات فارسی، اشاره به زیبایی اروتیک زنانه دارد و شاعر با دلالت هایی چون "تومان" و "قبض"، آنها را به بند کشیده و به اسارت خود درآورده.برای همین عنصر عقلانیت را از زیبایی های زنانه ای که به چین و هند منتسب است ، تخلیه کرده و آنها را با فال بازنمایی کرده. حتی می توانم نقد اسطوره شناختی بکنم و شرح دهم چرا در سطر سوم همه ی ارقام وجود دارد به جز 4و5و7و8 . این چهار عدد مقدس اند. باور نمی کنید به کتاب داستان یک روح شمیسا مراجعه کنید. از این گذشته مجموع اعداد سطر چهارم شعر یعنی  9و0و2و3و0و1و3و0و6 در قیاس با مجموع اعدادی که در شعر نیستند  یعنی 4و5و7و8فقط دو واحد تفاوت دارد.. مجموع اولی می شود 26 و دومی می شود 24.که اگر جمع ارقام نوشته شده در سطرچهارم را از مجموع اعداد سطر پنجم یعنی 2و 0 و0کم کنیم به این نتیجه می رسیم که اعداد در رابطه ای راز آلود حول عدد بیست و چهار به تعادل می رسند. به بیست و چهار های صادق هدایت در بوف کور هیچ فکر کرده اید؟شمیسا فکرده. هدایت مدام در کتابش از بیست و چهار ساعت، از دو تومن و چهار ریال، و از دو ماه و چهار روز حرف می زند که چه؟ اعداد مقدس از منظر کارل گوستاو یونگ آنیمایی اند و اعداد سطر سوم شعر آنیموسی هستند. شاعر خواسته به ما بگوید که از معنویت دور شده ایم. سکولاریسم غریزه ی مرگ را در ما فعال کرده و ناخودآگاه جمعی مان به ما نهیب می زند که بازگرد! رجعت کن به خویشتن خویشت! تازه اگر دو جلد آخر رنه ولک هم ترجمه شده بود و آنها را هم خوانده بودم مطمئن باشید حرف های بیشتری برای گفتن داشتم. گفتم که شغل من این است! من وظیفه دارم با معناها شما را مرعوب کنم. له تان کنم. تا شما زمین گیر باشید و مطیع. تا از ترس اغتشاش و اختلال زبانی دست از پا خطا نکنید. مبادا خیال کنید هرچه می بینید و تخیل و تجربه می کنید، همانست که هست! ما اینجاییم. همین دور و بر. مواظبتانیم. ما دلالان کلام و کاهنان معابد معنا، از شما، برای خانه هایی که در آسمان می سازیم، اجاره می گیریم!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;(این نوشته را به دوستی تقدیم می کنم که می گفت با این کاپشن شبیه به فلان استاد معظم ادبیات شده ام!)&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-6652448792927597908?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/6652448792927597908/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6652448792927597908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6652448792927597908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='بررسی رهیافت های نقد معاصر در نوشته ای معاصرتر'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-8566682385926677116</id><published>2009-10-30T11:09:00.000-07:00</published><updated>2009-10-30T11:18:00.460-07:00</updated><title type='text'>فلامنگو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;عده ای فکر می کنند که تفاوت جنسی، نوعی تفاوت جزئی است. ژست حقوق بشری می گیرند و باد به غبغب می اندازند که "همه انسانیم، مرد و زن ندارد." منظورشان این است که تفاوت بدنی- که بی تعارف همان اسافل و اندام های تناسلی است و ایضاً چند هورمون نا قابل به اضافه ی تفاوت زوایا در خلل و فرج- تنها تفاوت های مرد وزن است. طرفداران این دیدگاه یا کودن تشریف دارند یا خودشان را زده اند به کوچه ی علی چپ.  این ها معمولاً تبعیض جنسیتی را به نادانی و عقب ماندگی نسبت می دهند و فکر می کنند مفهوم "انسان" آن قدر در و پیکر دارد که  هلو هلو بر تو گلو جملگی معضلات را بر طرف می کند. برای این دسته به جز" اومانیست های از قافله عقب مانده"، اصطلاح دیگری نمی توان وضع کرد. طوری دماغشان را می گیرند بالا که انگار ملا صدرا فیلسوف مغولستان بوده که در سفر دوم از اسفار اربعه اش، زن را نفس انسانی ندانسته و شبیه مرد خلق شدنش را به علت تحریک شدن مرد به آمیزش و بقای نسل ذکر کرده. یا این که غزالی، در دفتر و دستک فرهنگ اصیل و با سابقه، کفرِ به کمبوزه تشریف داشته که "نسا" را "انسان" بی سروته تحلیل کرده اند. این دسته، چنان انسان و انسانیت را حلوا حلوا می کنند که دست آخر خودشان هم توش می مانند.&lt;br /&gt;دسته ی دوم، تفاوت جنسی را کلی می دانند. معتقدند مرد وزن دو موجود کاملاً متفاوت و مستقل اند که متوسل شدن به شباهت ها و ارتباط این دو با هم نقض غرض است.در بین  فمینیست های وطنی، طرفدارانِ این دیدگاه کم نیستند. گاهی حس می کنم وقتی از مرد و زن حرف می زنند، از دو موجود زیست شناختیِ به کلی متفاوت حرف می زنند. مرد و زن برایشان مثل بوزینه و اورانگوتان است. دو موجود از یک خانواده ی زیست شناسی، ولی متفاوت. این ها در تقابل با آن دسته ی اول، ترجیح می دهند از انسان صرف نظر کنند. این که چیزی مردانه یا زنانه باشد، بیشتر از بشری بودنش اهمیت دارد.  این دسته ی دومی ها، از تفاوت زیستی به تفاوت فرهنگی می رسند و جنس(sex )و جنسیت (gender) ورد زبانشان است. غالباً به فرهنگ و راه حل های اجتماعی چنگ می زنند.برایشان، تمایز دوتایی طبیعت/فرهنگ، وحی منزل است و تحت هیچ شرایطی نمی توان از آن عبور کرد. تو صیه می کنم رمان خلوت را حتماً بخوانید. الحق خوب پنبه ی این دیدگاه را زده. در این رمان به خوبی نشان داده شده که چه می شود که زنانگی مبدل به غیاب مردانگی می شود. مبنای زن،خیلی بی سر و صدا، مردی می شود که نیست. در خلال خواندن کتاب، با نوعی جهش معرفت شناختی مواجه می شویم که مرد/زن را به نازن/نامرد تأویل می کند و همواره یکی را بر اثر غیاب دیگری توجیه می کند.&lt;br /&gt;اگر جنسیت  را عینی و معین درک نکنیم و بپذیریم که سکس بیش از هر چیز مملو از بالقوگی است، اگر بپذیریم که تجربه ی مرد و زن از جهان، متفاوت است و ادراک آن ها در همه ی سطوح فرق دارد، آن وقت به این نتیجه می رسیم که شکاف بین زن و مرد با هیچ روشی پر نمی شود.این رابطه فقط با سوء تفاهم انس دارد. برخورد سکس ها با هم عادی نیست. زمان این دو در دو سطح مختلف است. برخورد یعنی خلق زمان. زمان تازه. زمانی که زمان های دیگر را نه در خود که با خود همراستا می کند. برای آن که اکنون را چون لحظه ای عاشقانه تجربه کنیم لازم است آینده ای را مد نظر قرار داشته باشیم که اکنون را به گذشته ای سرشار تبدیل کند.&lt;br /&gt;اما از آن جا که  زمان برای این دو یکسان نیست. لحظه و مدت برای هرکدام به شکل متفاوتی می گذرد. زمان مردان با زمان زنان مقارن نیست. هربرخورد جنسی، هر دیدار عاشقانه، و هر زندگی زناشویی در ناهمزمانی است که خودش را نشان می دهد. انطباق و توازن  در سکس، یک فانتزی سیاسی است. آیین بردگی است. خلاء پرنشدنی بین زن و مرد همان "چیز"ی است که به مفهوم انسان معنی می دهد. این که مابه التفاوتی وجود دارد که همیشه نامکشوف باقی می ماند، خوب است. قرار نیست نابهنگامی ها را حل و فصل کنیم. معاشقه، برخوردی است که با تأخیر درک می شود. این تأخیر دلپذیر است. سکس، بیش از آن که بدنی یا فرهنگی باشد، زمانی است. زنان به تنهایی نمی توانند از زن بودن خود آگاه شوند و مردان نیز. در این طرز تلقی زن شدن، نسبت به زن بودن اولویت دارد. مواجهه را با ارضاو ارگاسم نمی شود سنجید. مواجهه، رقص است.  ریتم دارد. ریتم، جداشدن از عادی و عادت است. یک وقفه، یک تکرار. پس و پیش شدن وقفه ها و تکرارها، و در نهایت ریتم. این ریتم در عین آن که دو موجود نابه وقت را به هم نزدیک می کند، حاکی از آن است که زمان دیگری باید باشد که همه ی ناهمزمان ها در آن غوطه می خورند. زمانی بزرگ تر. فراخ تر. زمانی که مثل تیک تاک ساعت نیست. مثل فلامنگو است.&lt;br /&gt;به جای آن که یکدیگر را بشناسیم یا بفهمیم، بدک نیست گاهی آگاهی هایی را با هم بسازیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;(این یادداشت را به زن رنجور و مرد مچاله ای که امروز با من آشنا شدند، تقدیم می کنم.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-8566682385926677116?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/8566682385926677116/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_30.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/8566682385926677116'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/8566682385926677116'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_30.html' title='فلامنگو'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-2935455224432133419</id><published>2009-10-28T02:01:00.000-07:00</published><updated>2009-10-28T02:06:15.874-07:00</updated><title type='text'>خیانت، جوجه اردک زشت، و لباس تازه ی حاکم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;از جهان چند نفری، یا همان جهان هیچ نفری عقب نشینی کردن و به جهان دو نفری دلخوش شدن.دل باختن. ربطی به قصه ای اساطیری یا به افسانه های آفرینش ندارد این ماجرا. دونفری نمی توان گفت و گو کرد. چون مشترکات هیچ اهمیتی نمی یابند. سکوت و سوء تفاهم، همه ی امکانات آن دو نفری است که از چند نفری ها جدا شده اند.نمی توانند دیگر با هم حرف بزنند. نمی توانند یکدیگر را لمس کنند. نمی دانند رفتار به جا و مناسب چیست. این دو فقط ترجمه می کنند یکدیگر را. زبان خودشان را در فضایی بیرون از اصل انتقال و دست به دست شدن احیا می کنند. سوء تفاهم و نابهنگامی تنها داشته های آن هاست. زبان این دو نه از معنایی برخوردار است، ونه می تواند به القای  هیچ نوع رابطه ای بپردازد. آن ها همان دو نفری هستند که ادبیات را شروع می کنند.و اگر این اتفاق بیفتد، آن وقت است که ادبیات، اسم سیاست می شود. از این پس و پیش شدن ها چیزی عاید چند نفره ای ها نمی شود. آن ها گرد و غبار نبرد را می بینند فقط. آن ها مجبورند همیشه به تصویرماجرا بسنده کنند.&lt;br /&gt;...در این لحظه ی شدیداً سیاسی که در آن به سر می بریم، همه ی امور دونفری به بحران در آمده اند.پیوند میان عشاق، سست تر از همیشه به نظر می رسد.در رابطه های زناشویی صدای تیک تاک تایمر بمبی ساعتی را حس می کنیم که انگار برای آن هیچ تقدیری به جز انفجار وجود ندارد." دو" به حاصل ناچیزِ یک و یک تقلیل یافته.در هر اجتماع دو نفره، این هراس کاملاً سیاسی راه یافته، که به جای سینرژی و افزایش نیرو، در با هم بودن قطعاً با محدود شدن آزادی ها روبرو خواهیم شد.به همین دلیل است که در خیابان، مترو، ایستگاه ها، رستوران ها و مراکز خرید و سایر  محیط های عمومی به کرات زنان و مردانی را می بینیم که در حال مکالمه اند و در تصور اولیه خیال می کنیم که آن ها خیلی به هم نزدیک و صمیمی اند. اما به محض مواجهه با خلوتشان زود درمی یابیم که عملاً چیزی برای با هم زیستن بینشان نمانده. مهم تر از همه این که "دونفری ها" را اشباح" نفر سوم" ها می آزارد.&lt;br /&gt; در مناظره های انتخاباتی، این محرومیت از ساحت دو نفری را به هیأت معضلی همه گیر حس کردیم. آنچه را خیال می کردیم مسأله ی شخصی و خصوصی مان است به جلوه ی حفره ای تهی تجربه شد. واقعیت آن است که ما از سپهر آن خلاء آفریننده ای که لابلای تقابل ها جا خوش می کند، اخراج شده ایم.موسوی وقتی از رقیب انتخاباتی اش سؤال کرد "چرا درباره ی خود من حرفی نمی زنید؟"،درست به هدف زده بود. ما دیگر نمی توانیم به قاعده ای اخلاقی چنگ بزنیم که توهم آرامش میراث مانده از گذشته را حقنه می کند.&lt;br /&gt;زهرا رهنورد در توضیح آن که چرا موسوی در جریان منظره های انتخاباتی آن همه تپق می زد و "چیز...چیز" می کرد، به ترک زبانی او، و این که زبان مادری اش فارسی نیست اشاره می کند. رهنورد می گوید:"آقای موسوی هر مطلبی را اول به زبان ترکی در ذهنشان می گویند و بعد به فارسی ترجمه اش می کنند." اما در تاروپود آنچه تجربه کردیم، سهل و ممتنع بودن حرف های رهنورد را از زاویه ای دیگر نیز می توان بررسی کرد.&lt;br /&gt;در برداشتی رادیکال همیشه میان بیان-(enunciated)- و بیانگر-(enunciator)-    شکافی عمیق وجود دارد که اتفاقاً تلاش برای انطباق و یکی دانستن این دو از ملزومات "دیگری بزرگ" برای حفظ اقتدار نمادین خویش است.&lt;br /&gt;بیان ها، بدن بیانگران را با تهدید و تنبیه به سوژه ی خود تبدیل می کنند و از علنی شدن این شکاف که در وقفه ها و تکرارها و لکنت ها و اشتبا هات لپی عیان می شود، شدیداً می هراسند. موسوی تنها کاندیدای ریاست جمهوری و یک فرد نیست. در تاروپود تجربه ی زیسته ی ما، او به شکاف میان همه ی دونفرها تبدیل شده است. تپق زدن های او، محل درگیری را به خانه ها، و حتی در وجود هر فرد انتقال داد. نمی توانست خودش را تمام و کمال بیان کند اما وجه بیان نشده ی منِ بیانگر ما را افشا کرد.این خلاء با چیزی به جز حقیقت حاصل از رخداد پر نمی شود. مهندسان روح، متخصص ها و مشاوران، هر قدر بکوشند با شبه معرفت های اتمیستی این حفره را پر کنند، نتیجه از این که هست بدتر خواهد شد.&lt;br /&gt;صنعت فرهنگ به کمک سریال های آبکی و برنامه های کارشناسی اش طی این مدت تا توانست ضعف اخلاقی و خرابی ارواح بشری را به همگان یادآوری کرد. "خیانت"، بی بروبرگرد یکی از کلیدواژه های دوران ماست. صورت بندی مسأله به این صورت است که اساساً همه ی امور بشری در معرض خیانت است و باید جلوی همه ی خائنین را گرفت.و گویی به تنها چیزی که نمی توان خیانت کرد، همین مفهوم به ظاهر ازلی ابدی و برساخته ی" خیانت" است.و البته در این تصویر اخیر، خیانت بیشتر از هر زمان به ضعف فردی و فتور روحی افراد بازمی گردد. در حالی که اگر به تراژدی های یونان بازگردیم می بینیم که خیانت بیش از هر چیز مفهومی سیاسی است. آگاممنونِ از پشت خنجر خورده، قربانی بی وفایی همسرش نیست، او در گیر ودار مفهوم بیرون و درون که همواره مولود سیاست بوده است، مجبور به ترجیح شده و همین او را به جلوه ی یکی از قربانیان تراژدی درآورده.از طرفی آگاممنون به ما می آموزد که خیانت از تبعات جنگ واز نتایج درازدستی و کوته آستینی است. حتی بریتانیایی های دوران الیزابت نیز خیانت دزدمونا را سیاسی می دیدند و به این راحتی به قاعده ی نظم موجود تن نمی دادند.&lt;br /&gt;دلوز به خوبی در مقاله ی " پنج تز در باب رونکاوی" نشان داده که چگونه نظم غالب به مهندسی حیات سوژه ها می پردازد و چه می شود که پلیس و روانکاو جای خود را عوض می کنند. روانکاوانه شدن همه ی مسائل بشری در وضعیت موجود حاکی از ترسی سیاسی است که  فاتحان را وامی داردتا تقصیر را به گردن تک تکِ آدم ها بیندازند. دیگر حوزه ی خیانت مربوط به بعضی آدم ها و شرایط آن ها  نیست. خیانت در همه ی حفره های زندگی اجتماعی ما حضور دارد و صدای غالب، که در پی آن است تا از جان مرغ گرفته تا شیر آدمیزاد را کارشناسی کند،همه ی این ها را به چیزی به جز بیماری همه گیر اجتماعی تعبیر نمی کند.با مروری سطحی به اطراف و اکناف زندگی روزمره در می یابیم که همه ی روابط دو سویه به بهانه ی برقراری امنیت به عامل سومی آلوده شده اند که خود به خود همه چیز را به نمایش و نه محیط خلاقانه و فعال تقلیل می دهد.&lt;br /&gt;در این حالت حافظه ضد تخیل عمل می کند.حافظه همه چیز را گزارش می دهد به جز تغییرات خودش را. غالباً حافظه را همان آگاهی فرض می کنیم. در صورتی که آگاهی تولید می شود و نه بازنمایی. اتفاقاً رخداد، زمانی اتفاق می افتد که ما از حافظه مان دور شویم و از تصویر دستکاری شده ی گذشته عبور کنیم.دلوز می گوید اسپارتاکوس را هیچ چیز به جز آگاهی اش شکست نداد. او می دانست که برده است،تصویر خودش را مبنای کنش قرار داده بود و تعریف حاکمان را از خودش قبول کرده بود. اوحتی با به دست گرفتن زمام امور نتوانست به کسوت حاکمان درآید. چون آگاهی اش، به او این اجازه را نمی داد.او به جای دونفر،یک نفر باقی مانده بود .&lt;br /&gt; مدام در حافظه مان به تعیین موقعیت می پردازیم. "ما چه کاره ی مملکتیم؟" سؤال همه گیری است. حضور دوباره ی موسوی در عرصه ی سیاست بیش از آن که نوعی نوستالژی را به باقی مشکلات و بسته بندی های جاخوش کرده در حافظه اضافه کند، محفوظات ذهنی ما را به پرسش دچار کرد. او به طور مکرر همه ی تصورات ما را از دهه ی شصت ، انقلاب، و سایر کلیشه های به ظاهر حل و فصل شده ی ذهنی مان مخدوش کرد. به عبارت ساده تر، کار مهم موسوی در انتخابات اخیر جدا کردن ما از شبه آگاهی های کارشناسی شده و تصاویر دستمالی شده ی ایدئولوژی غالب بود.&lt;br /&gt;مهم این است که در وضعیت اضطراری چگونه رخداد را خلق کنیم و به تبعات آن وفادار باشیم. رخداد ذاتاً فراّر است. که اگر این طور نباشد با سایر امور روزمره تفاوتی ندارد. تصویر ما معادل خود ما نیست. دست بر قضا تحول ناشی از رخداد زمانی رخ می نماید که افراد یک مجموعه، از تصویر خود رویگردان شوند و قیافه ی تازه ای برای خودشان دست و پا کنند.در غیر این صورت، خیانت به صورت بالقوه سایه اش را برسر همه خواهد گسترد. هر قدر فاتحان و برندگان بیشتر از مهرورزی و عشق عمومی به تمامی مردمان جهان داد سخن سر دهند، همان قدر ساحت روابط دو نفره،به قانون و قاعده و خط و نشان کشیدن های شرم آور آلوده خواهد شد.سریال "نرگس" نمونه ی خوبی برای مواجهه ی دوباره با مفهوم مملو از معنی و عاری از حقیقتِ خیانت است. هر قدر حوزه ی عمومی را به جنبه های خصوصی افراد تقلیل بدهیم، در پایان خصوصی ترین وجه زندگی آدم ها به عرصه ی عمومی نشت می کند. آخرین قسمت سریال نرگس را صدا و سیما نساخت. "آخرین قسمت" ، همان سی دی ها و دی وی دی هایی بود که یکی از مسئولان نیروی انتظامی گردش پولی ناشی از خرید و فروش آن ها را در حدود سه میلیارد تومان تخمین زد. حال آن که سیر روایت سریال به گونه ای بود که سخت ترین تنش تجربه ی زیسته را به ساحتی خصوصی تقلیل می داد.&lt;br /&gt;برای رهایی از خیانت، رعایت حال دیگری کافی نیست. تکانه ای لازم است تا ما را از تصاویر پیش ساخته نجات بدهد. بر خلاف حکمت عامیانه، خیانت امر پنهانی نیست که در انظار عموم رسوا مشود؛ که بالعکس، خیانت امری آشکار است که در روایت پردازی فرادستان مدام مخفی نگه داشته می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اگر به هانس کریستین اندرسن علاقه مندید، بد به دلتان راه ندهید.  مطمئن باشید جوجه اردک زشت به قوی زیبای برکه بدل نمی شود. در عوض به این فکر کنید که لباس نامرئی حاکم داستان را به زودی یکی از میان جمع، شاید یک نوجوان نشسته بر سردرخت،از لابلای برگ های سبز افشا خواهد کرد. این لباس نامرئی و تازه دوخته شده ،بهترین استعاره برای خیانت است.خیانتی که از فرط آشکارگی،نامرئی شده است.      &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-2935455224432133419?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/2935455224432133419/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_28.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2935455224432133419'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2935455224432133419'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_28.html' title='خیانت، جوجه اردک زشت، و لباس تازه ی حاکم'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-7142837943096897489</id><published>2009-10-25T02:52:00.001-07:00</published><updated>2009-10-25T02:55:16.143-07:00</updated><title type='text'>بیهقی را فراموش کن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;"ذباب و ذئاب را از صدور،  صدور جشن ساختند، عُقاب بر عِقاب از لحوم غید عید کردند. نسور، سور از نحور حور ترتیب دادند... اماکن و مساکن با خاک یکسان، هر ایوان که با کیوان از راه ترفع برابری می نمود چون خاک بزاری تواضع پیشه گرفت، دور  از خوشی و معمور دور شد، قصور بعد از سرکشی در پای قصور اقتاد: گلشن، گلخن شد، صفوف بقاع قاعاً صفصفاً گشت"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نثر پر طنین و مملو از واژه های مغولی و ایغوری عطا ملک جوینی چه نسبتی با تغییر تاریخ دارد؟ نوشتن تاریخ آن هم با این صناعت و پیچیدگی به چه علت است؟ تصورم این است که نمی شود بر طبق نظر ملک الشعرای بهار تصنع و تکلف را به نثر یک دوره ی خاص مربوط کرد و سپس به بررسی و تحلیل خصیصه های زبانی آن دوران پرداخت. خواندن تاریخ جهانگشا را به مثابه ی عملی سیاسی و کنشی فعالانه در وضعیت فعلی بر خلاف ذهنیت های قبلی ام، به خودم تجویز می کنم. متن زنده است؛ به رغم همه ی پیچیدگی هایش. این نوشته آن قدر محکم است که که هر مکانی را به نیشابور سال ششصد و سی و شش تبدیل می کند. در روایت او با دگردیسی های فراوان روبرو می شویم. مسأله ی من این است که چه می شود تاریخ با این کلمات آشکار می شود؟ نحوه ی بروز زمان تحت اختیار و اراده ی ما نیست. اشتباه است که ایماژ مغاک زمان را به سبک تعبیر کنیم. فرقی نمی کند این سبک مرسل نامیده شود یا مثلاً متکلف مصنوع. جوینی در شمار بازماندگان بود. شغلی دیوانی داشت. حتی تا مرزهای مغولستان در رکاب مغولان رفته بود.شاید پروژه ی جوینی این بوده:  تاریخ فاتحان را نوشتن و در این فضا چنان پیش رفتن که کلمه از خودش به بیزاری برسد و به جانب مغلوبان متمایل شود.&lt;br /&gt;کرکس و لاشخور پرسه زن گرداگرد تل بدن هایی که زیباترین های نیشابور بوده اند، چرخ می زنند و از گوشت تن آن ها سور به پا می کنند. مگس و گرگ با همه ی تفاوت های ریخت شناختی، نوع شناختی و بوم-زیستی در ماجرای حمله ی مغول در یک رده بندی قرار می گیرند. و به "ذباب" و "ذئاب" تبدیل می شوند. گوشت و پوست و غضروف در در ضیافت گرگ و پشه و عقاب و کرکس، جهان تازه ای را در نثر عطا ملک رقم می زنند. به نظرم ساده انگاری است که تصور کنیم برای فضل فروشی و یا دست یابی به قدرت ناشی از تسلط بر کلام چنین تاریخی تقریر شده باشد. آن چه اهمیت دارد این است که جوینی قهرمان- مورخ نیست. اساساً تاریخ نویسی بدون وجود آن شبح حماسی که قهرمان می نامیمش کار ساده ای نیست. تاریخ جوینی، ضد روایت است درست در تقابل با بیهقی که در آن من ِ سخن گو  در هر صورت حضور دارد و گزارش بی غل و غش آکنده از ملاطفت خود را به مخاطب عرضه می دارد. اما در تاریخ جهانگشا، مثلث نویسنده، واقعه، مخاطب به نهایت فشردگی می رسد. "من" به "او" مبدل می شود. نمی شود از یکی از طرفین جانبداری کرد. مخاطب، خوراک کرکسان و سبعان شده. فساد و بزدلی و خودکامگی از یکسو، و خشونت و انهدام از سوی دیگر تاریخ را نا ممکن کرده.واقعه را با چه زبانی می توان بازگو کرد؟ فارسی، عربی، مغولی یا ایغوری؟ برای جوینی راه چاره ای نبود جز به همین آمیختن. آن قدر که فاتح و مفتوح در هم گم و گور بشوند. دشواری نثر جوینی با دشواری حمله ی مغول نسبت مستقیم ندارد.حین خواندن، به ادراک های متفاوتی دچار مشویم که استنتاج کردن از متن را سخت می کند:&lt;br /&gt;"... اگر زمین را نسبت به فلک توان داد بلاد به مثابت نجوم آن گردند و نیشابور از میان کواکب زهره زهرای آسمان باشد."&lt;br /&gt;هر بار که این جمله را می خوانم، رگ و ریشه ی یک ویرانی کیهانی از لابلای تزئینات و سخن وری جوینی بیرون می زند. او با (نا) تاریخی که نوشت راه را برای هرگونه بازسازی و فراموشی بست. حمله ی مغول چیزی نبود که بشود با قبل و بعد و یا مقایسه ی دو مقطع زمانی، تأثیر و تأثر آن را سنجید. حمله ی مغول جسم را به جسد تبدیل کرد. کسی شاهد این قربانی شدن نبود. به عبارت بهتر، بازماندگان از ایفای نقش شاهد واقعه عاجز بودند. وجود شاهد، ناقض فاجعه و ویرانی است. از این رو جوینی نمی توانست مثل بیهقی هم "باشد" و هم ماجرا را شرح بدهد. به ناچار خودش را از در زیر بار سنگین کلمات و جملات پیچیده دفن می کند. جوینی نه با تصویر یا میل به بازگویی فاجعه، که با ویرانه ها و قراضه ی آن چه از بعد فاجعه به جا می ماند، سر و کار دارد،&lt;br /&gt;" هر مزدوری، دستوری و هر مزوری، وزیری، ...و هر مسرفی، مشرفی، و هر شیطانی، نائب دیوانی، و هر کون خری، سر صدری، و هر شاگرد پایگاهی، خداوند حرمت و جاهی، و هر فراشی، صاحب دورباشی، ...و هر خسی، کسی، و هر خسیسی، رئیسی.کریم فاضل،تافته ی دام محنت، و لئیم جاهل، یافته ی کام نعمت، هر آزادی، بی زادی، و هر رادی، مردودی، و هر نسیبی، بی نصیبی، و هر حسیبی، نه در حسابی."&lt;br /&gt;منوچهر آتشی در یکی از شعرهایش، از "مغولان کلمه" یاد می کند. این تعبیر در مورد جوینی به کلی صادق است. کشف بزرگ جوینی این بود که برای او، زبان و کلمه مغولان اند و صفحه ، نیشابور است. کلمات، صفحه را ویران می کنند. و نویسنده، ویران گر و ویرانه ی توأم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-7142837943096897489?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/7142837943096897489/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_25.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/7142837943096897489'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/7142837943096897489'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_25.html' title='بیهقی را فراموش کن'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-6581318818490514935</id><published>2009-10-21T03:40:00.000-07:00</published><updated>2009-10-21T07:23:48.828-07:00</updated><title type='text'>قلب های فوقانی</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;"قلب های فوقانی" عنوان شعری است از جان آپدایک که تازگی ها خوانده امش. آپدایک، در سرلوحه ی این شعر به مدخلی از دائرۀ المعارف بریتانیکا ارجاع داده که علت آن که قلب انسان نسبت به سطح زمین رو به بالا حرکت کرده را به نحوه ی نعوظ مرد نسبت داده. و البته انسان به استثنای زرافه و فیل در رده ی سوم موجوداتی قرار گرفته که قلبشان به سمت بالای تنشان تطور یافته.&lt;br /&gt;آپدایک بر مبنای همین فرضیه ی علمی شعرش را در سه بند تنظیم کرده ، و در هر بند علت فوقانی بودن قلب فیل، زرافه و انسان را به زعم خودش تحلیل/ تخییل کرده است. تنومندیِ فیل، علاقه ی زرافه به برگ درخت و در پایان ترس انسان از به کاربردن پنجه هایش، در فضای شعر، علتِ صعود قلب و نزدیک تر شدن آن به مغز مطرح می شود. مرد از فرط ترس نعوظ می کند، زیرا مغزش مدام به او زمزمه می کند که وجودش خلاف طبیعت است. در شعر آپدایک بر خلاف زن ها، این مردها هستند که جهان آن ها را به خود نپذیرفته و به همین دلیل است که قلبشان رو به بالا حرکت کرده . با این حال قلب مرد در مراتب تکاملی خیلی هم بالا نرفته و در جایی میانه ی اندامش گیر کرده.&lt;br /&gt;قرار دادن مرد در کنار موجوداتی مثل زرافه و فیل، از ژنوتیپ های مجزا، فنوتیپ تازه ای به وجود آورده. جالب این جاست که آپدایک ایماژ گوریل را مابه ازایی برای مرد در نظر می گیرد.آن موجودی که آلتش سخت می شود و میل به آمیزش پیدا می کند، بیش از هر چیز هراسان است.&lt;br /&gt;حرکت صعودی قلب، به زعم آپدایک، هیچ یک از نتایجی را که فیل و زرافه از این کیفیت به دست آورده اند، عاید اشرف مخلوقات نکرده. فیل توانسته به وضعیتی برسد که شیر نمی تواند به او حمله کند. زیرا قلبش در حفره های تاریک لابلای دنده ها مخفی شده. زرافه با استخوان بندی خاصش، عشق به گیاه و درخت را در خود تجلی می دهد.اما مرد نه برای بقا و نه برای عشق که از ترس، از اضطراب و از اندکی هم از سر بی عرضگی در زیستن آسوده خاطر در این جهان است که به نعوظ می رسد. تأیید بقا را از مغزش در یافت می کند و محرک مغزش، آلتی است که سخت و محکم می شود.عملاٌ فوقانی شدن کمکی به مرد نکرده. آپدایک چنین می گوید.&lt;br /&gt;مرد از طبیعت اخراج شده و به هزار کلک می کوشد این نکته را پنهان کند.او نمی تواند دوست بدارد، زیرا زرافه نیست که به خاطر عشق به جهان، عشق به گیاه، قلبش بالا جهیده باشد.&lt;br /&gt;فرهنگ، تمدن و اجتماع نه محصولاتی نیکو و خصیصه ای ذاتی و عالی بشر، که ناشی از وحشت مرد از محیط پیرامونی اوست. اجتماع، مرحله ای استعلایی و فراتر از طبیعت نیست. تبعیدگاه آن موجودی است که جنگل او را به خود راه نداده. به قول ویتولد گامبرویچ، انسان جذامی خلقت است. به جای برقراری رابطه ی با جهان، میان اجزای تنش، میان قلب و مغزش دیالوگ برقرار کرده. دیالوگ مردانه، مونولوگ شیادانه ای است که بین اعضا و اندام هایش برقرار می شود. و آلت نعوظ شده، معرف وحشت مجودی، مطرود از حیات ِ طبیعی است. از منظر الهیات، این تبعید خود خواسته از جانب مرد، جای جهنم و بهشت را تغییر داد. مرد یاد گرفت که با وعده ی بهشت، نازرافگی و بی فیلیت خود را ترمیم کند. لرزش قلب زرافه موقعی است که پاهایش را به سمت گلویش نزدیک می کند و در تعبیر آپدایک به شکوفه ای تشبیه می شود که که خود را از ریشه بالا می کشد. اما مرد هیچ دلیل بیرونی برای ارتعاش قلبش ندارد. نمی تواند خو بگیرد و عاشق باشد. برای همین وحشتش را انتقال می دهد به تن زن. این مرد بوده که قلب زن را به زور بالا کشیده و او را به همه ی امور فوقانی و متعالی ، به وحی و غیب و قدسیت مبتلا کرده.مرد، زن را به زور و با خشونت به تبعیدگاه خود برد. شهرها را ساخت و تاریخ را سر هم کرد. و در تمام این ادوار زن صرفاً جزئی از تن مرد بود.نعوظِ مرد ترس زده، چاره ی نجات از دهشت زنده بودن را تن زن یافته و این است که عشق ورزیدن بدون برخورداری از حد معینی از اضطراب، بی عرضگی و نیز هیابانگ مرگ غیر ممکن شد.&lt;br /&gt;چنین شد که وحدت تن مرد برآشفت. از این پس نرینگی ، نه جزئی از تن مرد، که موضعی متفاوت از سایر اندام های او بود.چون با نعوظ می مرد و زنده می شد و آن ترسِ قدیمی مرد را به او یادآوری می کرد. و مرد با تن خود بیگانه شد و مادیت جسمش بدل به سرزمین ناشناخته ای شد که باید از شکل اصلی خود بیرون می آمد و نماد چیز دیگری می شد. باید آن را از خودش دور می کرد و تا می توانست به تن زن شبیه و شبیه تر می شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه نقل قول به جای نتیجه گیری&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;یک- " زیبایی شناس طوری از هنر حرف می زند که گویی هنر، ابژه ای است برای اندیشه یا دانش.او، یا هنر را تقلیل می دهد یا آن را به سقف آسمان هفتم می رساند. هر چه در هنر رخ بدهد برای او صرفاً در حکم واقعیتی است که اندیشیدن را ممکن می سازد. ما از مکان هنر بی خبریم. از کیفیت آن نیز. اثر هنری مفروض هنر نیست. اثر وقتی هنر می شود که تداوم یابد و خود را در معرض رخداد قرار بدهد. اثر محتاج به اجازه ای است که بتواند بدون جستجو، بدون تحقیق، هنر باشد. اثر نباید به هنری بودن یا هنری شدن وانمود کند. اثر تنها زمانی هنری می شود که پیشاپیش نسبت هنر و اثر را نفی کرده باشد.هر وقت اثر هنری در پی آن بود تا به ناممکن برسد، جستجویی بی انتها بروز کرد. ویژگی بارز هنر، در پرده بودن آن است." «موریس بلانشو»&lt;br /&gt;دو- "انسان از همه ی موجودات خطرپذیرتر است. زیرا می تواند خود را به خطر بیندازد. علاوه بر خطرات طبیعی خودش نیز خطراتی را ابداع می کند. یکی از این خطرات، شعر است. " «ژرژ باتای»&lt;br /&gt;سه- " در این قرن ما، بلانشو می گوید؛ باتای می گرید." « امانوئل لویناس»&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-6581318818490514935?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/6581318818490514935/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_2811.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6581318818490514935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/6581318818490514935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_2811.html' title='قلب های فوقانی'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-5769267597994179076</id><published>2009-10-20T02:10:00.000-07:00</published><updated>2009-10-20T03:59:43.309-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نمی توانم خوب بنویسم. حتی گاهی فکر می کنم که نفس نوشتن برایم غیر ممکن شده. شکلی از نوشتن هست که می خواهد معنایی را انتقال بدهد. همیشه در پی رساندن مفهومی است. معناها و منظورها، حاضر-آماده و بسته بندی شده حضور دارند و فقط باید زحمت ارسال آن را به خود داد. کلیشه ی " می خواهم خودم را بیان کنم" را همه می شناسیم. اما کسی نمی پرسد این "من" این"خود" از کجا سروکله اش پیداشده. حرکت نوشتن خطی نیست که از مبدأ برسیم به مقصد. شاید برای همین ، سعی ما به جای ارتباط و تماس تبدیل شده به اعلام حضور ناپایدار و پادرهوایی که به خصوص این روزها بی اعتبارتر از هر زمان خودش را بروز می دهد&lt;br /&gt;بیشتر از "بیان" به "بین" فکر می کنم.چه چیزهایی در رابطه ساخته می شود و نه این که چه چیزهایی علنی می شود. انتقال انتقال پذیری ها از همه چیز مهم تر است. "بین" نگران کننده است. "بین" ما چه می گذرد؟ این جاست که خصوصی و عمومی به هم می ریزد و بی خوابی و اضطراب دامن گیر می شود." بین" درد می کشد شاهد بودن، توصیه کردن، به قبل و بعد فکر کردن، دردی را دوا نمی کند. نگران "بین" ام. و نگرانی "بین" ماست. لابلای بافت ها و نسوج تنمان &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گذشته، تجربه، خاطرات و در یک کلام هویت را حمل می کنیم و به توضیح و تفسیر آن سر گرم می شویم. اما جدای از اعلام و به عرض سایرین رساندن، پیشاپیش می دانیم که لکه و بریدگی و همه ی آن چه در مدار قرار نمی گیرد، "قرار" نمی گیرد و از این روال رفت و برگشتی مستثنی است. از این بده بستان بسته های اطلاعات که یاد گرفته ایم به جای ارتباط به جای لمس و به جای فهم حضور به هم غالب کنیم ، اعلام برائت می کنم. بی قرارم&lt;br /&gt;از"بین" رفتن و در "بین ماندن" به هیچ وجه بدیهی نیست.از بد نوشتن خجالت نمی کشم. تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که باید بدنوشتن را تمرین کرد.به نظر می رسد که اکثریت خوب یاد گرفته اند که قول و نقل قول را یکی بپندارند. کافی است لب ازلب باز کنند و آن وقت می بینید که حرف هایشان عین هم است. خصوصیاتشان ، عمومیات است. رمزها و نشانه ها را معاوضه می کنند. برای آن ها معنی ضمانت تحمل این جهنم است. بی معنایی کار سختی است. سختش کرده اند. بیرون کشیدن صدا از کلمه ها، کلمه ها را به استانه  بلوغ بردن، صدایشان را خروسی کردن دهشت بار است و کابوس وار. زیر پوست همه ی عبارات و تعبیراتی که استعمال می کنیم نوعی حیوانیت سرکوب شده مخفی است که سعی می کنم هشیارش کنم. اصوات نامعلومی که در شب جنگل طنین می اندازد و بیشتر حاکی از ترس و دهشت و میل های ناکام و دوری است&lt;br /&gt;نوشتن، خطاب به کسی است. کسی، منحصر به فرد. همین یک بار. همین یکی.حرف زدن با او غیر ممکن است. چون مکالمه یا به او زخم می زند یا زخمش را ندید می گیرد. تنها می توان خلاء را نشان داد. نشان ندادن را نشان داد. فاصله ای که بین ماست. بین ما می گذرد و نمی گذردنمی گذارد.نیتم بازگشت به بیسوادی است. نوشتنی به عزم نمایش ناتوانی از نوشتن. به جز این هیچ چاره ای ندارم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-5769267597994179076?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/5769267597994179076/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_20.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5769267597994179076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5769267597994179076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_20.html' title=''/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-3430832781071038098</id><published>2009-10-17T01:47:00.000-07:00</published><updated>2009-10-17T01:52:19.023-07:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;طاقت بیار! خسته نشو!گذشته را به یاد نیاور، بخواهش! بسازش! بگرد! کلید واژه ها را من به تو می دهم.قبول؟ نگران نباش! به حافظه کلک می زنیم. کلید واژه های تو؟ سکته، شهریور بیست،کچلی تراخم و قحطی، پروستات، شاش بند،انقلاب، موزه ی چهار فصل،کودتا.کودتا، دوتا لطفاً!اراک سر جایش، اما لحظه هزار زلزله است. درست که دیوارهای کوچه را ، بند کشی آجرها را، وارسی کنی، خوب که آسفالت زمخت کف کوچه را دید بزنی،حتی اگر به نوستالژی شیر قرمز آتش نشانی جلوی قنادی نیشکر و میدان دارایی میدان ندهی و سر بچرخانی و حرکت کنی به سمت خیابان مخابرات که اسمش فقط در تابلوی شهرداری "جانبازان" حک شده، و بعد ببینی که "خیاطی و آموزشگاه مراقبت زیبایی رز" سر جایش است و بیست قدم جلوتر در بسته ی کتاب فروشی را تماشا کنی و از پشت میله ها،ویترین تاریکش را و هیاکل مجلدی را که همزمان گریز پا و پرجا رژه می روند، یک به یک احضار کنی و همان بوی همیشگی کتاب نو و تازه چاپ خورده را به رغم در بسته و شیشه ی ضخیم و دو چشم آب مرواریدی به یاد آوری، که چشم باز می کنی حالا و رد می زنی بی رنگی قطره ی سرم را توی یک دستت و نمی بینی زردی قطرهای شاش را توی سوند ی که کنارت پایین تختت آویزان کرده اند،که تغییر رنگ یعنی علامت حیات، فقط تو که نیستی، ما هم مثل تو و تازه دیر تر از همه، سیاه را سبز کردیم و سبز را سرخ کردند و کنار تو رسیده ایم به بیرنگی سرم و زردی کیسه ی سوند، بالأخره قدم از زمین موزاییک پوش شده بلند می کنی و کلیدهایی را که به در هیچکدام از خانه های این شهر نمی خورد و هیچ قفلی را باز نمی کند، با انگشت های خمیده به صدا در می آوری که که انگار کلید ، زنگ و آژیری شده باشد برای فاجعه ای قریب الوقوع یا شاید هشداری دیر هنگام.&lt;br /&gt;راه بیفتی از کنار آرایشگاه یاس، بی که سر بگردانی رد شوی و از فستیوال بی مزه ی آینه و صدای خچ خچ قیچی ها و مور مور شدن سر تازه اصلاح شده ای که شستشو می شود بی اعتنا بگذری تا برسی به اداره ی پست، به قول تو به قول حافظه ی تا یک هفته پیش ات"پستخانه"،تا برسی به چاپخانه، تا برسی به پاساژی که داروخانه ی ته آن، خزانه ی آرام بخش ها و مسکن های روزگار ملال و زوال سه نسل بعد تو شده، جلوتر داروخانه ی خلیل ملکی بود وقتی آمده بود تبعید، تر و تمیز می پوشید، "مؤدب بود خیلی".&lt;br /&gt;بیست مهر زنبورهای به کندوی مغزت یورش بردند. فقط اتفاق بود که روز تولد حافظ. پس ندیدی که حافظت هم مهندسی شد و رفت پی کارش. بعد از این باید بد بنویسم. بد ترجمه کنم. دیگر نباید هیچ معنایی انتقال پیدا کند. چه خوب که نشد ببینی جناب " به- جز- از- خدمت –رندان- نکنم- کار- دگر" داد سخن سر داد و گذشته را دوباره آوار کرد روی سرمان. حافظ را عامل انتقال فرهنگ می نامید. دلال قدرت. می گفت معانی حافظ است که مهم است. می خواهی پهلو به پهلو شوی، نمی توانی، خرخر می کنی.اما صداهای تو دیگر معنی نمی دهند، لابد به رباعی از یاد رفته ای فکر می کنی که هفته ی پیش حفظ کرده بودی. یا شاید به نقل قول گمشده ی مصدق ات در دادگاه نظامی"، جلوی آزموده. زبان تو دیگر معنی نمی دهد. " به- جز- از- خدمت –رندان- نکنم- کار- دگر" است که انبان معنی شده . چه خوب که حافظ خواندنش را نشنیدی. حافظ و آن هزار هزار بیت که از حفظ داشتی تکاندی و همه چیز زمان را گرفتی توی دست و از روی دوش برداشتی.و از بر نداشتی یک مصرع حتی.&lt;br /&gt;رسیده ایم پاساژ اتحاد، سه طبقه لوازم الحریر فروشی، کتاب های درسی سال بعد،جلد کتاب، کاغذ کادو، باغ های معلق کاغذینی که از وعده ی زبان پریشی مرحمتی خدایگان بی نصیب نماند، همان جا که کودک کود شد و شد مسأله و صورت مسأله، پس دوباره بپیچ، مثل سنگی که در حدیث به گردن اشقیا در جحیم می بندند و کشان کشان به اینسو آنسو حرکتشان می دهندرام و آرام دور می شوی و بی صدا می گریزی که مبادا افعی حافظه ات زهرش را بریزد و گرفتار "میراث" بشوی." میراث" دشمن شماره ی یک تو بود.دیوار طبله زده را دوباره ببین، تنها کافی نت ها به محیط اضافه شده اند،وستاره مطابق در نیامده،و این جا انتهای خجسته حالی ست.&lt;br /&gt;پرستار گفت "رگ های صافت را گذاشته ای همان جا و این پیچ پیچک ها را آورده ای برای ما!"،دالان ها ی هزار خم آن کوچه ها از خظ راست عاجز بودند، این شد که به قول تو در هر مسیری انحنایی مرتکب شدند. و به قول من انحنا مادینگی است، می بینی که هنوز اسپرم ها شناورند و زهدان ها پلاسیده و پوسیده ، عقب گرد کن، سرت به دوار افتاد اعتنا نکن، هنوز روح نیستی که تنت از درز و جدارهایی که خودت ساخته ای بگذرد. این جا پایتخت میگرن جهان است، تلخ و ترش ته گلو، کوبش ممتد نبضی مخفی، رنگ های یاغی شبکیه ی چشم، و بوی فضله ی مرغ،فضله ی سبز وزردی که ذره ذره سفید می شود.&lt;br /&gt;نترس از این که نمی توانی حرف بزنی،نترس از این که به یاد نمی آوری، گوش بده به پل سلان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر بیاید&lt;br /&gt;به دنیا بیاید اگر آدمی امروز&lt;br /&gt;با ریش تابان مشایخ: باید&lt;br /&gt;اگر از این زمانه حرف می زند،&lt;br /&gt;باید لکنت زبان داشته باشد فقط لکنت&lt;br /&gt;هه هه م یشه&lt;br /&gt;لکنت. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-3430832781071038098?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/3430832781071038098/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_17.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3430832781071038098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/3430832781071038098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_17.html' title='...'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-2485227699731053017</id><published>2009-10-16T09:19:00.000-07:00</published><updated>2009-10-16T10:07:13.712-07:00</updated><title type='text'>وقتی چیزی نمانده برای انتظار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;وقتی چیزی نمانده برای انتظار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی چیزی نمانده برای انتظار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ردیابی حالت هستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فلان یابهمان شیء&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که زمان هست اما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظه دیگر نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل خیس خورده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهان خنده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معنای یک کلمه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقی جواب در خود عنوان باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک بد اقبالی منحصر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا خنج و خراش سر نوشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر از سر اتفاق پله ای را جابگذاری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلاّ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به بد خوابی ام از ساعت سه تا شش صبح غلبه کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به جان آمده از شرابی به اسم"سن دپی یر"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واکوآیراسی* ، جایی حوالی فریاد پرستوها می نوشید آرام آرام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جایی نزدیک به رودخانه ی سُِرگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی می گفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دفترچه ای دارم با سیاهه ای از دوستان مرده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر وقت دلم بخواهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازش که کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر کلمه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیانی است از یک حیات تمام و کمال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که هر کدامشان مرا به خود فرا می خواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای چه زنان را بیشتر از مردان فرا می خوانند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلمه اسم مکانی است که ما از آن جا به سخن می آییم&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لیلیان گیردون&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*واکوآیراس نام مکانی است در جنوب فرانسه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-2485227699731053017?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/2485227699731053017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2485227699731053017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/2485227699731053017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html' title='وقتی چیزی نمانده برای انتظار'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-5261240134458383146</id><published>2009-10-13T01:43:00.000-07:00</published><updated>2009-10-13T01:57:41.010-07:00</updated><title type='text'>سندروم پروانه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نارسیسیسم از تنهایی شروع می شود.از در بسته ای که صدای کوبیده شدنش، عضلات چهره را مرتعش می کند. از جوراب سوراخی که سعی می کنی از چشم دیگران دور نگه اش داری. این ها هیچکدام تازه نیست.از نقوش لاسکو تا دهنه اسب های عصر مفرغ. همه همین را می گویند. همین ها را گفته اند. با چیزی مثل دستگاه وکیوم، از زیر چانه شروع کرد و بعد پوست صورت و دست آخر تمام کاسه ی سرم را پوشاند. این طور شد که از همه چیز و همه کس جداشدم.به جز در آسانسور که خودش باز شد، باقی درها همه شان بسته بودند.فکر می کنم از چربی اضافه ی تهی گاه شروع شد. گوشت تنم می ریخت. آب میان با فتی سلول های تنم تخمیر می شدند. ضخامت کم نایلون نامرئی روی صورتم تمام هیکلم را فراگرفته بود.تخیل جای علاج را نمی گرفت. زه زدم. یکهو احساس گرما کردم. رفتم سر فریزر تا یخ بردارم و آب یخ درست کنم، ولی دست هام زور نداشت. توی تور تار عنکبوت گیر گرده بودم. کوچکترین حرکتم به تقلا تبدیل می شد.عضله ی شکمم آنقدر تند تپش داشت داشت که اولش خیال کردم قلبم افتاده توی شکم. اشکم راه گرفته بود و خیلی هم گرم بود. رفتم جلوی آینه. به آینه آسانسور نمی شد اعتماد کرد.چهره ام برافروخته بود. پوست گونه ها مثل کون بوزینه قرمز شده بود.مضطرب شده بودم. خیلی می ترسیدم. حتی به سرم زد قبل از تنوره کشیدن دوباره ی درد، خودم را از بالکن پرت کنم پایین و پیشدستی کنم.اما برگشتم سمت فریزر و با نیروی که نداشتم در فریزر را فشار دادم، علی بابا رسیده بود جلوی غار چهل دزد بغداد.در را فشار دادم. باز شد بالأخره.چه مکافاتی بود درآوردن یخ از قالب. آب یخ درست شد. روبان افتتاح آب یخ را خودم با دست های خودم پاره کردم. کف پاهای برهنه ام چنان حساس شده بود که حتی منافذ سنگ های کفپوش را حس می کردم. کوچک ترین ذره ها، خرده های نان، بوی تند کوکوی همسایه، اعصابم را خرد می کرد. چرا از همسایه ها کمک نگرفتم؟ راستش می ترسیدم.&lt;br /&gt;می ترسیدم مبادا همه اش وهم و خیال باشد و بدتر آبروریزی کنم.می ترسیدم فکر کنند شاید دیوانه ام یا معتادی که اوردوز کرده.آن وقت"حتی" در حد یک حتای ساده باقی می ماند و به حضور هیچ کسی نمی انجامید. چشم هام می سوخت. قطره های عرق روی شقیقه ها، عینکم را شل و لغزان و نامیزان کرده بود. زمان کند و کندتر می شد. دسته های عینک از پشت گوش لیز می خورد بعد سرازیری بینی به کمک توطئه ی مشرک گوش ها و شقیقه ها می آمد و کودتای سقوط عینک از نوک بینی به کف زمین به طور موفقیت آمیزی به فرجام می رساند.نمی دانم شده هم سردتان باشد و هم از گرما کلافه شده باشید؟ تلفن زنگ می زد. وقفه های هر زنگ بیشتر از حد متعارف بود. رفتم سمت دستگاه. هیج زنگی واقعیت نداشت. گوش ها برای تسکین، برای فریب درد صداها را از خودشان در آورده بودند. می مردم و کتاب های نخوانده، همان جور توی قفسه ی کنار دستم خاک می خورد. نخوانده ها، همیشه حنظل زندگی را تحمل پذیرتر می کنند.مدیون همه ی نویسنده هایی شده بودم که کتاب های نخوانده شان جای امید به زندگی را پر می کرد.گوشم گیز گیز می کرد.از بینی ام خون راه گرفته بود. رد حرکت جاری خون را از لابلای ریش دوروزه ی لب بالایی ام حس می کردم.از لثه ام مایعی گرم و مزه دار به حفره های دهان نشت می کرد. صدای گیز گیز به جیغی ممتد تبدیل می شد.زمزمه ها با زنگ صدای زنی که نبود شروع شد، وقتی که بود در ساعات مختلف شبانه روز، در هر یک از روزهای هفته و حتی در ایام تعطیل، صدایش خاص و منحصر به فرد می شد. صبح ها به قول خودش صداش منگ منگی بود. از ظهر تا دم دمای غروب شنیدن حرف هاش سخت می شد، چون موسیقی صدا آن قدر شدت پیدا می کرد که خیال می کردی داری فانتاستیکای برلیوز را می شنوی. شب ها کم حرف بود و آرام ، اما حرف زدنش مثل مارش نظامی میدان مشق صف جمع به بدن ریتم می داد.ساق پا و استخوان ران در امتداد هم: حرکت عروسکی. قدم ها با زاویه ی چهل و پنج درجه و بعد به فرمان، زاویه ی نود درجه! طبل بزرگ زیر پای چپ.گاهی اوقات خیال می کردم از روی صداش می شود فهمید آن روز چند شنبه است. یا حتی چندم ماه است.البته با تقویم میلادی.پس از او تک تک آدم هایی که می شناختم به ترتیب می آمدند توی گوشم زمزمه می کردند و می رفتند جای خود را به نفر بعدی می دادند. رفتم توی حمام. شیر آب سرد را باز کردم. آج انگشت ها را که روی استیل شیر حرکت می کرد حس می کردم.باید لباس بپوشم و بروم دکتر. بروم بیمارستان.چرا به اورژانس زنگ نزنم؟&lt;br /&gt;بیرون هوای خنک زد توی صورتم.قدم زدن با پاهای به خواب رفته کیف می داد. دکتر کشیک معاینه ام کرد. فشارم را گرفت. سوال های کلیشه ای و دکترانه اش را پرسید. سرم و آمپول نوشت. با حواس پرتی توصیه می کرد و من بنده وار و سربه زیر اطاعت می کردم. با هر قطره سرمی که آمپول را زده بودند دستش، وزنم سبک تر می شد.تن چدنی ام به اسلوب استخوان و غضروف و عضله بازمی گشت. وکیوم پاره شده بود.شاشم می آمد.جنسیتم را دوباره حس می کردم.از بیمارستان که زدم بیرون، هیچ تنابنده ای توی گوشم زمزمه نمی کرد.کفش دوباره اندازه ی اندازه بود. به قالب پا.بوی پنبه ی الکل آلودی که مالیده بودند جای سوزن سرم، با آن که باد نسبتاّ شدید بود، به مشامم می آمد.روزنامه فروش سر کوچه تخمه می شکست. سلام دادم. جواب داد. از این که پوست تخمه ها تف می کرد توی خیابان، کیفور می شدم.مزه ی خون هنوز توی دهانم بود؛ ماسیده بود احتمالاّ&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-5261240134458383146?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/5261240134458383146/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_13.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5261240134458383146'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/5261240134458383146'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_13.html' title='سندروم پروانه'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-1525434891167643416</id><published>2009-10-11T07:16:00.000-07:00</published><updated>2009-10-11T08:18:09.315-07:00</updated><title type='text'>سبز، کاغذ، قیچی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;"ببخشید...یه لحظه میشه؟"&lt;br /&gt;موهای بلوند و روسری سبز رنگش در آن تاریک روشنا پیدا بوداما چهره اش را نمی دیدم. تک و توک صدای الله اکبر از بام خانه هاو رفت و آمد موتور سوارهای اونیفورم پوش ،این قدر بود که حواسم به آدم های عادی اطراف نباشد. می گفت قلبش گرفته. اشاره اش به راننده ی پژوی 206 سه چهار متر جلوتر بود. داشتم از سرازیری کوچه پسکوچه های تجریش می آمدم سمت میدان که صدام کرد و گفت قلبش گرفته. " قلبش گرفته!" رفتم طرف راننده. "اعصابم به هم ریخته! " پسر هم مثل دختر سبز پوشیده بود. تی شرت سبز."خیلی عصبی است. قرص های آرام بخش هم می خورد!" عصبی شدم از دست دختر که به دروغ می کفت قلبش اما در واقع ماجرایشان چیز دیگری بود. لابد پیش خودش خیال کرده برای هر چیزی به جز درد قلب کمک بخواهد کسی محلش نمی گذارد. بر اساس کلیشه ی سریال های تلویزیونی آدم ها تنها زمانی شایسته توجه و احترامند که فشار عصبی بزند به قلبشان. خوب دختر هم سنگش را انداخته و از قضا جواب هم داده. نگاهش کردم" دعوای زن و شوهری؟" "نه! هفت ماهه با همیم...به من خیانت کرده. هر وقت می پرسم چرا. خودزنی می کند. حالا هم سرش را کوبیده به فرمان"مکث کرد" شما می گویید چه کار کنم. می ترسم بزندم." تو این هیر وویری همینم مانده که مشاور خانواده هم بشوم. مگر چیزی جذاب تر ازخیانت هم در این مملکت گیر می آید. "حتی اگر با زن دیگری خوابیده باشد مستحق این نیست که عشقش را از دست بدهد. اما اگر عوضی است ولش کن برو پی کار و زندگیت!" خودم هم نمی فهمیدم چی دارم تحویل می دهم. دختر سکوت کرده بود. نه حرف می زد نه تمامش می کرد . رفتم سمت پسر. او هم چیزی نمی گفت.بعد به حرف آمدواز این که وقتم را گرفته اند،ازاین که مزاحمم شده اند، عذر خواهی کرد.دست دادیم. دختردستش به دستگیره ی ماشین بود که راه افتادم. صدای استارت را که شنیدم، قدم هام را تندتر کردم. نفهمیدم دنده عقب گرفته اند. "ببخشید، شما به کی رأی دادین؟" جواب می دهم و خدا خدا می کنم نپرسند این اوضاع به کجا ختم می شود. نمی پرسند. پرینت یا کپی اعلامیه را می دهند دستم.عینکم را بر می دارم. قبل خواندن، در وقفه ای کوتاه،خط ها، سطح ها، و کنتراست ها به هم می آمیزند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-1525434891167643416?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/1525434891167643416/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_11.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1525434891167643416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/1525434891167643416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post_11.html' title='سبز، کاغذ، قیچی'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5217132250098424461.post-7918545854920203098</id><published>2009-10-07T10:49:00.000-07:00</published><updated>2009-10-07T11:22:14.528-07:00</updated><title type='text'>لكنت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;لويي آراگون ، عاشق زني شده بود و براي اعلام علاقه به او در نامه اي برايش چنين نوشت:" اين نامه را نخوانيد لطفاّ. آن يكي را بخوانيدكه پاره كردم!" ويرجينيا وولف در پاسخ نامه ي شاعري جوان،نوشت:" حالا كه مي نويسم، در جنگ به سر مي بريم. اما نمي دانم وقتي نامه به دستتان مي رسد هنوز جنگ ادامه دارد يا نه؟ نمي دانم چطور بنويسم كه حرف هايم درست باشند؟ " در شرايط موجود ارتباط ممكن نيست. با اين پيش فرض تصميم گرفتم اين وبلاگ را درست كنم. بر خلاف عادت مألوف نمي شود و نمي توانم خودم را بيان كنم. و اتفاقاّ همين ناتواني در بيان گري، دليلي است براي يك وبلاگ. از قضا چون تمايلي به وبلاگ نويسي و وبلاگي نويسي ندارم، به اين نتيجه رسيدم كه بايد وبلاگ درست كرد. به همان شيوه اي كه مي گويند موپاسان غالباّ ناهارش را در رستوران ايفل مي خورد و مدام از كيفيت بد غذاي آن رستوران گله مي كرد. وقتي ازاو پرسيدند چرا جاي ديگري غذا نمي خوري؟ جواب دادمن از ايفل متنفرم،وتنها جايي در پاريس كه مي شود ايفل را نديد و راحت در آن جا غذا خورد، همين جاست&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5217132250098424461-7918545854920203098?l=migrain-migrain.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/feeds/7918545854920203098/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/7918545854920203098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5217132250098424461/posts/default/7918545854920203098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://migrain-migrain.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='لكنت'/><author><name>migrain</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05433198136706156714</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
