۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

گربه ی شرودینگر

شرودینگر می گفت اگر گربه ای را در جعبه ای حبس کنیم و بعد گوشه ای از جعبه را به شمارگر گایگری متصل کنیم که در لحظه ی به پایان رسیدن نیمه عمر اتم رادیواکتیو با چکش ضربه ای به کپسولی محتوی سیانور بزند، و اگر باز هم به فرض نیمه عمر اتم رادیو اکتیو یک دقیقه باشد، در آغاز یک دقیقه نصف می شود و بعد نیم دقیقه نصف می شود و همین طور زمان کم و کمتر می شود تا در لحظه ای که ماده به موج تبدیل بشود یا نشود فراوضعیتی شکل می گیرد که در آن واحد گربه هم زنده است و هم مرده.در وضعیت های معمولی چنین چیزی غیر ممکن است اما در فراوضعیت کاملاً امکان پذیر است.
... همین که نشست توی ون و راه افتادند به سمت ناکجا در آن هیر و ویر که معلوم نبود در وضعیت است یا فراوضعیت، به خودش آمد و گفت از حالا به بعد عین گربه ی شرودینگر است.فحوای نظریه ی آشوب برایش شاید خلاصه در این بود که سیستم های باز با سیستم های بسته تفاوت ماهوی دارند. بر خلاف سیستم های بسته، سیستم های باز در مقابل کنترل واکنش معکوس انجام می دهند. در چنین سیستم هایی وقتی وقتی نظارت و کنترل بیشتر و بیشتر می شود، بی نظمی هم همگرا با آن زیاد و زیادتر می شود. در فیزیک و ریاضی و علوم پایه نظریه ی آشوب خیلی سریع و صریح قابل تشخیص است. اما در عرصه ی سیاست و سیستم های انسانی تشخیص سیستم بسته از سیستم باز چنان گاهی سخت و پیچیده می شود که دل بستن به هر یک از تئوری های متناسب با و ضعیت شبیه به نوعی قمار می شود.
... و دیگر نمی دانست که در کدام سیستم زندگی می کند. از حیاط به طرف در بزرگی رفت که بلافاصله پشت بندش باید از چند پله ی نوک تیز پایین می رفت. بعد وارد اتق انتظاری درندشت شد و نشست روی یک صندلی زهوار در رفته و کنارش پیرمردی بود با کت و شلوار حسابی اتو کشیده و سبیلی آنکادر و کفش های کتانی. کفش ها با بقیه ی سر وضعش نمی خواند. یکی که رد می شد پرسید تو دیگر چرا؟ پیر مرد وراندازش کرد و گفت باید می آمدم. دوست داشتم اینجا را می دیدم. جوان که بودم سر برای دردسر درد می کرد.سه بار دستگیرم کردند. آخرین بار به جرم حمل اسلحه. سال 55 . پرونده ام که هست. و بعد که اوضاع به هم ریخت با رفقا حمله کردیم همین جا و ژاندرمری شاه را خلع سلاح کردیم. باید می آمدم. ببینم هنوز اتق فرماندهی طرف بالا سمت چپ بعد از پاگرد است؟
... و یک گربه ی دیگر را هم به یاد می آورد. گربه ی آلیس در سرزمین عجایب. گربه ی خلاف کاری که در فانتزی لوییس کارول فقط سر داشت و از داشتن تن و هیکل معاف بود. گربه را به خاطر دله دزدی هایش محکوم به قطع سر کرده بودند و جلاد شکایت می کرد و عاصی مانده بود چه طور می شود سر گربه ای را قطع کرد که همه اش سر است.
... حواسش رفت پیش امر هوشنگ تنها شاعری که توانست طلسم سال پیش را باطل کند و تقریباً تنها کسی بود که می توانست با او حرف بزند. با امیر هوشنگ شکایتی از بابت تئوری پردازی و غفلت از زندگی روزمره نبود. می نشستند کنار هم از همه اجزای بی ربط جهانی را می ساختند که با شور و خشم و امید اداره می شد. لازم نبود جمله ی ناتمامی را تا انتها برود امیر هوشنگ ناتمامی خودش را چاشنی کار می کرد و در اتصال کوتاه ناتمامی های به هم پیوند خورده جرقه هایی به چشم می خورد و یک عالم ایده برای ادامه ی حیات سامان می یافت. امیر هوشنگ از پشت میزش بلند می شد و شعرهای تیر و دی 88 را به او می داد. شعرها را آن قدر خوانده بود و خوانده بود تا این که خیلی جاهایش را از حفظ داشت. و تازه آن وقت بود که فهمید سال هاست هیچ شعری را به فارسی حفظ نکرده. و حالا وقتش بود تا محض وقت گذرانی هم شده با رجوع به حافظه اش فضای غریبه را پر کند:
برگرد!
هر ده سال که دور من برسد، بازی عاشقانه با شکست تمام می شود.
و من پیش ازشروع مسابقه، به تنهایی بازنده اعلام می شوم
من اهل دهه شصت ام
مرتب انگشت آن را دریافت می کنم
سرنوشت من با سرنوشت تنهایی ام به یک جا اشاره می شوند
کودکی ام هنوز حسرت یک کودکی را دارد
جوانی ام محکم به دیوار خورد
من اهل دهه شصت ام
حالا که این جا هستم، آنجا زندگی می کنم
مخفیانه در لباس هایم قد کشیدم
پس از جنگ نام برخی خیابان ها هم نام برخی دوستانم شدند
نام مرا اما تو نامیدی
پس از جنگ مرا به جنگ فرستادند
با فشنگ هایی که تنها از خیال می گذرند
پدرم یک شکست بود
پیش از آنکه بمیرد، مرد
در انتهای یک انتها زندگی می کرد
من اهل دهه شصت ام
دور نمی شوم از آنجا
خواب های مرا از پیش دیده اند
قدم هایم را برمی دارند
جایی می گذارند که شماره پای من نیست
قدم های خود را به پای من می کنند
...بیرون که آمد شب بود، نصف شب بود. دویست سیصد مترا باید تا رسیدن به آن بلوک سیمانی که یعنی آزادی طی می کرد. سبک بود. بی کمربند. بی بند کفش. بی موبایل. از حیاط گذشت. وارد کوچه شد. کوچه را که طی می کرد پشت بلوک های سیمانی آمدنش چند نفری را خوشحال می کرد و صدها نفر را منتظر نگه می داشت و کفری. آمدنش مثل دشنام بود برای آنها.از آنها می شد ساعت را پرسید. ساعت سه و ربع بود و در عوض از آن همه اسم که سراغ می گرفتند تو کسی را نمی شناختی.
... خلیل ملکی چند روز قبل کودتا خطاب به مصدق نوشته بود: « آقای مصدق! این راهی که شما می روید به جهنم است. اما ما تا ته جهنم با شما هستیم». هستیم. حالا حالا ها هستیم. نیست هم که بشویم ، هیچ منتشریم. پرسه می زنیم. جایی همین دوروبرها. حتی شاید روی شیروانی داغ شما .

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

یعقوب و یحیی و بهزاد

-دو سال پیش همین موقع ها بود که نشسته بودیم روی یکی از نیمکت های محوطه ی هنرهای زیبا و او با آن هیکل تئاتری اش از من منابع آزمون دکتری را می پرسید و روی یک برگ کاغذ خط کشی شده ی دفتر سیمی اش یادداشت می کرد و ندیدمش دیگر مگر عریان دراز کشیده روی سطحی صاف با رد زخم و ضربه ی تبر که درست از زیر سینه اش عبور کرده بود. در این دیدار دوباره نه سر تکان دادنی یا سلامی نه حتی شائبه ی آشنایی قبلی، فقط کلیک راست و بغضی لابلای باقی بغض ها و ... .
- داشتم مقاله ای می نوشتم درباره ی گنج نامه ی گلشیری و این که چطور رد زخم روی تن احمد میر علایی در کابوس نویسنده به حرف الف تبدیل می شود و در ادامه هیروگلیف تازه ای سر بر می کند که با فرآیندی شبیه به کتیبه های دوران آشور بانیپال تاریخ را به بدویت قبل از خود ترجمه می کند. زخم زیر سینه یعقوب با انحرافی در مسیر جراحت به حرف ب شبیه شده و یعنی تا ی ،سی حرف ؛سی حرف الفبا ی ایرانی باقی مانده؟
- تبلیغ تازه ای پشت اتوبوس های آزادی- کرج درج شده که شاید نمونه اش جاهایی دیگری هم باشد. پشت شیشه ها نوشته: clear. بر خلاف سنت آگهی های شرکت های مواد شوینده هیچ تصویری به همراه تبلیغ نیامده. نه برق طره ای مو. نه لشکر سفیدی و نظافت و رایحه ی خواستنی سر و گردن و نه شکلک کودکی با موهای کف آلود. هیچ. به جز همین پنج حرف. اما اگر clear نه عنوان یک برند تبلیغاتی باشد و نه حتی در نقش اسم، چه خاکی باید توی سرمان بریزیم؟
در فیلم های مافیایی وقتی آدمکش ها موی دماغ ها و خائنین و رقبا را با مسلسل و ویولن میکس شده با آن، قلع و قمع می کنند ، پشت بندش مطابق کلیشه ی هالیوودی، سرکرده یا پدر خوانده سروکله اش پیدا می شود و فرمان می دهد: clear! و احتمالاً clear را باید به صورت فعل امری بدون علامت تعجب خواند. این روزها همه ی فعل امرها بدون علامت تعجب اند.
- گرگ و میش بود. امروز را که نمی گویم چند ماه پیش. دکه روزنامه فروشی هم باز نکرده بود. یکهو بی هوا سپانلو ژولیده و خواب زده جلوم سبز شد. تلخ بود و یله. دوتایی نشستیم روی پله های بانک. از شعر تازه اش حرف می زد و من از خودم متنفر شدم و شرم می کردم که در این وقت صبح خلوت سیال خیابان گردی اش را مخدوش کرده ام. سپانلو به سیگارش پک می زد و به جایی نامعلوم در آن دست خیابان خیره بود. گفت این یکی شعرم آواز قو است. موضوع را عوض کردم. از شعر دیگرش، نام تمام مردگان یحیی است حرف زدم و این که یادداشت های زیادی درباره اش جمع کرده ام. ولی هنوز ننوشته امش و حتی برایش گفتم که یحیای شعر او شاید ربطی با یحیای پیامبر نداشته باشد. و این که یحیی، یکی از القاب عزرائیل است. سپانلو اهمیتی نداد. شعاع دیدش عوض نشد. فقط حرف می زد و من هم گوش می کردم و به شیوه ی خودش نگاهش نمی کردم. می گفت :سال 66 بود. جایی دعوت داشتیم برای مهمانی شام. وقتی رسیدیم توی همان کوچه خانه ای بود که موشک خورده بود وصدای زاری قطع نمی شد. کمی بعد متوجه شدم جشن تولد بچه ای در آن خانه برپا بوده و آن بچه دوست ها و همکلاسی هایش را دعوت کرده بوده و موقعی که موشک به آنجا می خورد همه شان با هم بوده اند.
- اولین حکومت شیعه که تأسیس شد، صدر اعظمش نقاشی بود به اسم بهزاد که از هرات به تبریز آمد. بهزاد درنقاشی ایرانی کارهای بزرگی انجام داد. مثلاً به بازنمایی زندگی روزمره و مردم عادی پرداخت. شاگردان زیادی پرورش داد. بهزاد در نگارگری های خود با وسواس پلان های معماری را به تصویر در می آورد. عمارت خورنق یکی از درخشان ترین نمونه های این دسته از نقاشی های بهزاد است. کارگران بسیار و بنایان هر یک به کاری مشغول اند. یکی ملاط درست می کند.دیگری مصالح را به طبقه ی بالایی می برد. یکی خشت می گذارد و خلاصه هرکس به کاری سرگرم است. این ها چهارصد سال است بنایی می کنند و خسته نمی شوند.
-شما را نمی دانم. توقعی هم نیست. نیمکت خالی... clear... نام تمام مردگان یحیی است... عمارت ناتمام خورنق... . آنتراکت تمام شده. باید رفت سر اصل مطلب . ولی یکی از بچه ها بی مقدمه می گوید:از 87 چیز زیادی یادم نیست. 88 تمامش در حافظه ی بلند مدتم بود. و امسال فقط در حافظه ی کوتاه مدتم سپری می شود. شما هم همین حس را دارید یا فقط من این طوری ام؟
- توی جلد قربانی نباید رفت. الفبای زخم را تا حرف ی ادامه می دهیم. همان ی که حرف آخر اسم یحیی است.

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

K

جورجو آگامبن در مقاله ی K در تفسیر کتاب محاکمه کافکا این حرف را یادآور سنت رومیان باستان می داند . گویا هر فردی که به دادگاه فراخوانده می شده، باید حرف اول کلمه KALUMINATOR به معنای تهمت خورده را روی لباسش حک می کرده. مبنای بحث آگامبن، اولویت داشتن تهمت و افترا نسبت به مفهوم جرم است. هر حاکمیتی در وهله ی اول قبل از این که قضاوت کند و حکم صادر کند، مجبور است به آدم ها پیشاپیش افترا بزند. اگر کسی تهمت را نپذیرد به هیچ وجه نمی شود محاکمه اش کرد.
این روزها وضعیت عدم پذیرش افترا را به عینه در اطراف خود شاهدیم. داوران تهدید می کنند و وعده ی محاکمه می دهند. به این امید که شرایط برای برای پذیرش تهمت مهیا شود. مجبورند صبر کنند. مجبورند امیدوار و خویشتندار باشند. و شاید شرایطی پیش بیاید که موفق شوند.
...نامه های دهخدا را می خواندم. رسیدم به آن نامه ای که او به خاطر فشار بی پولی و مشکلات زندگی در پاریس تصمیم به خودکشی می گیرد. از فحوای نامه ها این طور بر می آید که میرزا حبیب مانع خودکشی دهخدا می شود و تلاش می کند تا او را از بی خانمانی در بیاورد. دهخدا در یکی از نامه هایش خطاب به میرزا حبیب، ضمن قدردانی از او این جملات را نوشته:
" من، علی اکبر، پسر خان بابا، اینجا در خانه ی مرحمتی دوست شما، با تشک و بالشی عاریه ای و سه و نیم فرانک ته جیبم می خواهم محمد علی شاه را از سلطنت عزل و مشروطه را به ایران باز گردانم."
تا همین چند ماه پیش هم حرف k را روی پیرهنم که نه، داغ شده روی تنم حس می کردم. دلیلی برای افترا نیست. بعد از پاک کردن همین حرف لعنتی است که رهایی با همه ی تعلیق ها و دلشوره هایش آغاز می شود. جستجوی آزادی با یافتن سرگشتگی قرین می شود و ذره ذره مقدمات تأسیس جامعه ای تازه شکل می گیرد. در خانه ای مرحمتی شاید، و چه فرق می کند تشک و بالشت مال خودت باشد یا دیگری. حتی در رابطه ی عاشقانه، بعد از آن همه تکاپو و جوش جلا به خودت می آیی و می بینی مثل یونولیت توی جعبه ای شده ای باید از کریستال با ارزش و نیست در جهانی مواظبت کنی که هر آن ممکن اسن با کوچک ترین ضربه ای خرد و خاکشیر شود. و اگر شکست باید خودت را مؤاخذه کنی که ای کاش فلان و ای کاش بهمان. شاید حق با آر.دی. لنگ باشد، بهترین صورت عشق ملاقات مرد قاتل با زن روسپی است. که اگر قاتل، جنایت نکرد و روسپی دست به تجارت نزد، آن وقت می توانیم به چیزی از سنخی دیگر فکر کنیم. فعلاً در جذبه ی شکوهمند تن ندادن به افترا، ناممکنی انتساب جرم، و سه و نیم فرانک ته جیبمان سر برمی کنیم. و اگر طرد شدیم یا سر به نیست یا زیر بار تهدید و ترس از پا در آمدیم،در هیأت هیچ منتشر به حیات عریان خود ادامه می دهیم.
انکار نمی توان کرد که تهدید ترسناک است ، این روزها ترسناک تر هم شده. اما چیزی که به آن اضافه شده مضحکه است. با این همه ترس، خنده هایمان بیشتر است. خنده هایم بیشتر است. خنده بیشتر است. خاصیت خنده ی توام با ترس چه بسا این است که یک لحظه در یک آن شکل نگاهت به هیبت ترساننده، به قول بنیامین ،شبیه به نگاه مرد آدمخوار به کودک شیرخواره می شود.

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

ترامادول

آن میله ی چوبی که هنوز تکلیفش با خودش روشن نبود می خواهد نهال بماند یا درخت بشود؛ مثل هر روز سر جایش بود و این زبان بسته هم زیر تک و توک دوسه شاخه ی بی سایه ی آن ،جا خوش کرده بود. پوزه اش مماس با زمین بود ولی نمی شد گفت که پوزه به خاک مالیده. بی رمق و نزار لمیده بود و پلک های حیوانی اش فروهشته و بی اعتنا از صدای کوبیده شدن در آهنی حتی بر نمی جهید. تا دیدمش شناختمش، ترامادول بود، همان سگ یادداشت های سردبیر موقوف روزنامه ای که به قول خیلی ها آخرین روزنامه بود. هست.یادداشت های سردبیر را دوست نداشتم. ندارم. چه معنی می دهد سر دبیر به جای سر مقاله و حلاجی مسأله ی روز، مشق داستان کند. ولی نمی دانم چرا این ترامادول توی ذهنم جا گرفته .


هفت هشت سال پیش ترجمه ی داستانی از ایزاک بشویس سینگر را با عنوان "گیمپل احمقه" سپرده بودم دست همین آدم تا بخواندش و در نشریه اش چاپ کند. در نشریه اش چاپ نشد ولی بالاخره یک جایی چاپش کرد. یادداشت های او را هنوز دارم. با مداد و با خطی عجیب و غریب کنار سطرها یادداشت هایی گذاشته بود و از هر ده تا غلط تایپی دو تا را اصلاح کرده بود. ترامادول آن روزها سگ جوانی بوده لابد. خوب توی خیابان ها پرسه می زده و زن ها و دخترهای دور و برش زهره ترک می کرده.


...همین دوهفته پیش بود که با هدفون های توی گوشم پابه پای باب دیلن زمزمه می کردم واز گلشهر به طرف روزنامه می رفتم.از خش خش برگ های زیر پایم کیف می کردم و تر جیع بند ترانه ی دیلن " خدا در کنار ماست" بود. در ترانه معلوم نبود چرا آمریکا وارد جنگ اول می شود، ولی خدا در کنار آنها بود. در ترانه آلمان ها دشمن بودند و بعد دوباره دوست می شدند و متحد و باز هم " خدا در کنار ماست". در ترانه این تکیه کلام فلان سناتور آمریکایی مجوزی بود برای همه چیز:"خدا در کنار ماست." باب دیلن می خواند و می خواند و می خواند که یکهو صدای جیغ ترمز حواسم را پرت کرد.ماشین سربیر بود که به قدر چند ثانیه سلام و علیکی کردیم و رفت.


از خانه ای همان حول و حوالی صدای چیزی بین پارس و واق واق به گوش می رسید. خودش بود: ترامادول جایی همان دور وبر سرش به کاری گرم بود.


مطمئنم در انفرادی بهش سخت نمی گذرد. اتاق محبوبش درساختمان روزنامه از انفرادی هم کوچک تر بود. اتاقی مثلاً دومتر در یک متر که محل استراحت آبدارچی بود. اساساً اتاقی در کار نبود. بیشتر شبیه یک انباری بود. از این ها گذشته ابدارخانه یا آشپزخانه بهترین جای روزنامه بود برایش. همان جا بود که یک جمعه بعد از ظهر صدایم کرد و شنگول و سرخوش اسم شخصیت سگ یادداشت های اعصاب خردکنش را بهم گفت:"ترامادول" .

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

ما چیزی برای از دست دادن نداریم به جز زنجیرها

خسته از گفت و گویی طولانی و مست از لذت شنیدن ایده هایشان، دلخوش از این که هنوز چیزی سرپاست و شاید تکه یخ زیر آب کوه یخی بزرگ بشود و تایتانیک مرگ و نفرت و ذلت را غرق کند. راه برگشتی را طی می کردیم که فقط برگشت بود. برگشت خوردن ازشور، از جوانی، از عشق حتی. با این همه بیست، بیست و پنج متر جلوتر. مرد را دیدم که تکیه داد به در ماشین و بعد صدای جیغ زن و بهدتر همهمه ی آدم ها و با پاهایی خشک شده، دهانی خشک شده، به سوراخ سرخ روی سینه ی مرد نگاه می کردم. اسمش را نمی دانم. نمی دانستم. اورژانس زودتر از همیشه رسید. ولی مرده بود.همان دم درگاه مطبش نشستم و جنازه همان طور روی زمین، کف آسفالت. می گفتند دکتر است، استاد دانشگاه است.
اما وقاحت وقتی خودش را نشان می دهد که شاهد مرگ به جستجوی دلیل می گردد. " این زنه که کنرش نشسته زن خودش نیست که!" بعد زن شوکه و خراب پیاده می شود . نمی تواند با موبایلش تماس بگیرد. چند بار سعی می کند. ولی نمی تواند. هی یک دکمه را عوضی می زند. موبایل را می دهد دست کسی از بین جمع و می گوید فلان شماره را بگیر. با زنش صحبت می کند. افسر آگاهی می بردش توی رستورانی همان نزدیکی و آنجا را قرق می کنند. ما از پشت شیشه نگاه می کنیم. بعد دوباره فرایند تبدیل جسد به معما شروع می شود. لذت می برند از خیالبافی درباره ی مرده ای که روی زمین شهد زنده بودن را به کامشان شیرین می کند. " شاید مریضی کسی بوده! شاید کسی را بالای پول عمل نکرده و طرف مرده" رنی از راه می رسد و جیغ می کشد و مثل احمق ها داد می زند" ببریدش بیمارستان،ببریدش دکتر" دکتر همکارش در همان ساختمان پزشکان بالای سر جسد است. هیچ خونی کف خیابان نیست و هنوز همان سوراخ سرخ زیر قفسه ی سینه است و فقط همین. و همین سوراخ نه ترسناک و نه اهل هیاهو توهم نجات و امید حیات در هر کسی که بار اول می دیدش بر می انگیخت. " عین حجاریان! من یادمه!" صدا صدای جوانی است موتور سوار که با تشر یکی دو مأمور متفرق می شود.
بر می گردم و اسباب کابوس مهیا ست. تا شاید دوماه. که نوشتن عین دزدیدن صدای مرده هایی است که ما به جای آنها کلمات را اشباع می کنیم.من نمی توانستم قدم از قدم بردارم. برای مردن شاهدی وجود ندارد. برای جسد چرا. نه هنوز مرده را می توان دید. و همین طور نه دیگر زنده را. اما خود مردن. خود آن چیز چیزنده را نمی شود دید. نمی شود مدعی شهادت دادن بر آن بود. از زانو به پایین چوبی بودم. یا چدنی. یا مثل ریشه عفونی دندان عقل. بعد تو آمدی. دستم را گرفتی. با هم به زمین و زمان فحش های رکیک دادیم. بعد جسد مثل اشتباه تایپی به غیابی از جنسی دیگر و نیازی موذی مبدل شدیم. تازه زدی زیر گریه، من نگاهت می کردم. نه. تو گریه کردی، من زدم زیر نگاه. و ما هم به دلیلی به جز جنازه ی حالا چند صد متر آن ورتر.

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

آخرين حباب روي آب

مي گفت ساعتي كه كار نمي كند هزار بار بهتر از ساعتي است كه يا عقب است يا جلو. مي پرسيدم چرا و جوابش اين بود كه ساعتي كه كار نمي كند لا اقل دو بار در شبانه روز وقت را درست نشان مي دهد اما ساعتي كه عقب يا جلو... . به نصيحت هايش گوش نمي كردم كه هميشه براي ساعتي حرف مي زد كه كار نمي كند. حالا بايد جواب پس بدهيم بابت عقب بودن يا جلو رفتن. مي گفت طوري زندگي كن كه مجبور نباشي چيزي سنگين تر از قلم بلند كني. زمان گذشت و فهميديم چيزي سنگين تر از قلم وجود ندارد.
بهترين خطاب، خطاب به هيچ كسي است كه با همين خطاب كردن تو دليل وجودي پيدا مي كند. وقتي خطابي هست لابد مخاطبي هم بايد برايش باشد. فقط همين مهم است.

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

نامگذاري مجدد تاريخ

در پادگان ها اصطلاح رايجي هست به اسم بگايي كه فقط در همين مكان به كار مي رود و هيچ وقت نشنيدم كه خارج از اين محيط آن را استفاده كنند. معني گسترده اي دارد اين كلمه. به هر عمل، احساس، رفتار و حتي تصوري كه باعث عذاب و دردسر شود مي گويند: " بگايي". جالب اين جاست كه همه ي افرادي كه در آن محيط شايد روزي ده بيست بار اين كلمه را به كار مي برند، به مجرد بيرون آمدن و جدا شدن از آن سيستم، كلمه را همان جا در محدوده ي معين خودش به حال خود رها مي كنند و مي روند پي زندگيشان. انگار كه وا‍ژه اي مناسكي يا آييني باشد.
گفتن ندارد كه در دفاع از توهمي به نام زندگي خصوصي، هركسي براي ديگري ، بگايي مي شود. هر قدر سعي كني بگايي ديگري نباشي، بالاخره يكجا دمل سرباز مي كند و متوجه مي شوي كه از همان آغاز درچارچوب بگايي قرار داشته اي. حتي مرگ هم، نوعي بگايي است كه ما در غياب خودمان به ديگران اعمال مي كنيم.
در تمام اين چند ماه اخير دقيقاً فقط چهار روز در خاطرم مانده كه در جمع آدم ها، در جمعي به نام مردم، هم احساس رهايي بود، هم احساس خاص بودن و يگانگي. طي آن چهار روز عملاً بگايي از زندگي روزمره رخت بربسته بود.وقتي تعبير مردم ناممكن بشود، زندگي صفت بگايي را براي خود بر مي گزيند. كه البته خودتان مي دانيد چيزي نگذشت كه بگايي متراكم و منسجم تري، به اين كلمه ي گم وگور تجسمي تازه بخشيد. تجسمي كه خود برامده از گم و گور شدن بود.
بگايي نه تاريخي مي شود و نه چيزي در حوزه ي امور فردي باقي مي ماند. بگايي حاصل حضور بازنمايي شده ي ديگري است. بگايي به عبارتي تصوير زندگي است.